<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 20:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>393 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوووه ؛ چقدر اینجا داره خاک می خوره از بس من نیستم..&lt;BR&gt;می خواستم بگم غیب شدنم رو بزارید روی یه حسابی،می بینیم حساب کتاب نداره خب تعطیلیه یک خط در میون اینجا..&lt;BR&gt;می تونم فقط توضیح بدم که زندگی به شدت روی دور تند خودش در حرکته و تنها روز آزادم جمعه هاست که تبدیل شده به دوست خوبم..یعنی اسمیه که رووی روزهای جمعه گذاشتم!&lt;BR&gt;تقریبآ بخشی از زندگی تقسیم شده به این وَر ِ باقری و بخش دیگرش به اون وَر ِ باقری ، آخر هفته هم نقل مکان نهایی انجام می شه و در نهایت بهانه های ریز وُ درشت منم نقطه می شن و تمام!&lt;BR&gt; یک عدد پروژه ی مشاهده ای هم دارم که نصفه نیمه میرم مطب یک عدد خانم دکتر روماتولوژی برای مشاهده ی رفتار اجتماعی مراجعه کنندگانش که حتمآ یادم بندازید براتون یه چیزایی تعریف کنم ازش..&lt;BR&gt;کنکور هم ثبت نام کردم.ولی از اونجایی که می دونم قبول نمی شم پس با رووی زیاد امتحان خواهم داد. بلکه بیسکوئیتش خوشمزه باشه :ی&lt;BR&gt;دوست خوبم رو تنها نگذارید تا من هفته ی دیگه سرحال وُ قبراق از یه خونه ی جدید بیام براتون از حرفام بگم که کم کم دارن تبدیل می شن به حناق! _به جان خودم..مخصوصآ وقتی الف ازم خواست همراهیش کنم پیش مشاورش و اونجا مجبور بودم ساکت باشم.. یعنی دردی بود که مجبور بودم!!_ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=393</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>392 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی توو تهرانی که حین رانندگی فقط باید یک وُ دو کرد وُ شیشه ها رو داد بالا و با کولر زندگی کرد ، ساعت پنج صبح! روندن تو چمرانِ خالی با شیشه های پایین وُ دماغ یخ کرده خودش یه توهم محسوب می شه..&lt;BR&gt;بعد هوائه بسکه عشقه وُ سرعته خووبه و ُ خیابونا به شدت خر!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:&lt;BR&gt;آهای عسکاش باشی ، عسکامون ُ بردار بیار :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 11:29:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=392</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>391 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-391.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب ها رو روی هم میگذارم تووی کارتن. از لای سالنامه ی هشتادوهفت هزارتا کاغذ میریزه زمین که دیدن هر کلمه ش هزارتا حادثه وُ اتفاق وُ دیدار وُ رو یادم آورد. که یکهو عطر خاص اون روزها پیچید توی سرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;شوخی نیست وقتی نقطه ای، لحظه ای،ثانیه ای،سنگین ترین غم ها و کشنده ترین یأس ها سراسر وجود آدم رو پر کنن و یه حس خلاء انقدر خودش رو نزدیک کنه که بودنش لذت بخش باشه و ترسناک ولی بخوایی که باشه و در پناهش باشی ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاییز پارسال رو یادم آوردن کاغذهای روی زمین.. &lt;BR&gt;وقتی سفر دو ماهه ی پدر و مامان تموم شد،من پناهنده شدم توو غارم. مثل یه لاک پشت اسلوموشن بودم.کسی یادش میاد ؟!&lt;BR&gt;ـــ الان لازمه بگین بهم یادتونه من چه مرگم شده بود یا حتی بگین نمیدونستین و یا من نگفته بودم؟!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اسفند دو ماه وُ نیمی گوشیم رو خاموش کردم. هفته ای چند روز پناه می بردم دماوند باغچه ی &quot;ع&quot;!&lt;BR&gt;بیشتر از هر کجا توو دفتر خاکستریم بودم و نوشتم..مبارزه کردم.صبوری کردم.گریه کردم.دعوا کردم.خندیدم.زندگی روی دور خودش بود و جاری. و احساس من نشون از خووب بودن اوضاع داشت قاعدتآ بدون حضور خودم!&lt;BR&gt;باید حوصله داشت.صبور بود.یه استراحت خووب و بعد هم استارت حرکت برای رسیدن به دوور دست هایی که پیش بینی کردم برای خودم.&lt;BR&gt;بیست و چهار مهر ِ هشتادوُ هشت رو پاره میکنم و روش می نویسم و منگنه میکنم به کاغذ های کج و معوج &lt;A href=&quot;http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-335.aspx&quot; target=_blank&gt;هشتادوُ هفت ام&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;یه وقتایی زندگیه کولی وار می چسبه.با آدمی که نه زیاد بشناسدت که نتونی حتی براش غلو کنی ازخاطره هات نه انقدر دور باشه ازت که لازم باشه خودت رو براش تعریف کنی مدام.کسی برای یه زندگیه کولی وار که خیلی زیاد هم تروتمیز و مرتب نیست ، آماده ست؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:&lt;BR&gt;فکر نمیکردم بتونم حس رنگی رنگیم رو جمع و جور کنم وُ بنویسم.رمزی و رومزی ننوشتم که فکر کنید مخاطب خاص داره که چیزی ازش سر در نمیارین و اینا. بی سر و ته بودنش رو بگذارید روو حساب حوصله نداشتن من برای تعریف ماجرا و حاشیه دار شدنش که کلاف ذهنیم لو بره.. فقط نوشتم چون دوست داشتم کسی بخوندم .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 16:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=391</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-391.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>390 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درونم دختری است که دلش فقط تنهایی می خواهد و تنهایی .. ولی هیچ وقت نمی تواند تنها باشد!&lt;BR&gt;بعد غرغر می کند که اشتباهی شده و من مال پنج سال پیشتر بودم و این ها ...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 17:54:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>389 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر جمعه _ حوالی دانشگاه :&lt;BR&gt;وقتی گرسنه و داغون از قدم رانی(!) بام تهران میریم مونا رو برسونیم دانشگاه بره سر کلاس یک واحدیش ، جلومون یک دونه فست فود سبز می شه و اینگونه بود که ما بعد از خوردن صبحانه ی مبسوط در بام(ساعت 6.30! ) در ساعت 11.30 برای صرف نهار شیرجه روی منو ی فست بود بودیم..&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.freeimagehosting.net/image.php?cb125f9234.jpg&quot; target=_blank&gt;عکس&lt;/A&gt; نهارش هم کار مونای تنبل میباشد که کلاسش رو برای تفریح پیچاند و اینگونه بود که واحدش همین اول ترمی حذف شد !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 04:12:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>388.</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چند تا یادداشت ِ دیگه از این خونه و اتاق صورتی میگذارم توو دفتر خاکستریم که زرد آلو اسمش رو گذاشته دفتری که نوشته اش نقاشی ست! و راستی راستی من هیچ وقت هیچ عکسی از نقاشی هام نگذاشتم و کلن تغییر ماهیت داده دفترم..&lt;BR&gt;دیدن خوونه های بد قیافه ی پراکنده توو سطح شهر کلی حس قروقاطی بهم وارد کرده.که چرا خوونه ها نباید یه تراس پت و پهن داشته باشن که بشه تووش رو پر کرد از کلی گلدون و دو تا صندلی و یه میز!&lt;BR&gt;کی گفته دستشویی باید توو هال باشه که آدم ها مجبور بشن از وسط کلی آدم دیگه رد بشن برن تووش؟&lt;BR&gt;کی نقشه کشیده اتاق های خوونه باید پنجره شون رو به حیاط خلوت باشه که دل ِ صاحب اتاقا همش بگیره که پنجره شون به هیچ دردی نمیخوره صبح های زود و شب ها..&lt;BR&gt;کی گفته یه هال و پذیرایی بی قواره ی ِ بزرگ بهتر از سه تا اتاق کوچولوئه که شبیه لونه ی موشه بیشتر..مگه قرار نیست آدمهای خوونه بیشتر وقتشون رو توو اتاقی بگذرونن که هم تووش میخوابن، هم کار میکنن، هم کلی زندگی میکنن؟پس این تدابیر چیه؟ برای دل ِ کی یه هال و پذیرایی رو میندازین وسط خوونه که به هیچ کاری نمیاد جز پُر کردن با تیر و تخته؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن 1:&lt;BR&gt;غر نمی زنم. دلم گرفته از این همه خونه های یه شکل وُ یه رنگ.که آدمها خودشون رو شکل خونه هاشون میکنن. که درخت های خرمالو و انار خونه رو به فا* میدن که توو حیاط با نوور شکل درخت بسازن!&lt;BR&gt;پ ن 2:&lt;BR&gt;معلومه داریم _ دارم _ دنبال خونه می گردیم که سر و کله م زیاد این طرفا پیدا نیست ؟!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 12:11:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>387 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واحد نداشتن شنبه، کیفی دارد وصف ناشدنی!&lt;BR&gt;چنانی که صبح بیدار شوی، در جایت وول بخوری، و با یک لبخند پیروزمندانه دوباره بخوابی!&lt;BR&gt;با هیچ چیز دنیا نمیشه عوضش کرد، حتی پیدا کردن جای آب نبات های مخفی شده در خانه نیز همچون مزه ای نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:&lt;BR&gt;امروز شنبه نیست ، ولی فکر شنبه هم خوشمزه ست :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>386 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه .. آه&lt;BR&gt;چرا وقتی رودرروی کسی هستم که تمام جرات و جسارت م رو توو رانندگی مدیون اونم اعتماد به نفس ندارم! ترجیح می دم وقتی خودش هست من پشت فرمون نباشم و خودش رانندگی کنه.. ولی یه وقتهایی مثل دیروز که ماشین رو براش از پارکینگ آوردم بیرون ، جلوی در اشاره میکنه که پیاده نشم و منم مجبور بودم چند جا ببرمش..&lt;BR&gt;از این شاهکار تر نمیشه که توو یه پارک ساده هم قرو قاطی بودم!&lt;BR&gt;احساس می کنم زیر ذره بینم و هیچ اشتباهی نباید پیش بیاد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 06:09:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>385 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولآ هر کی بخواد این سوال ُ بپرسه که :&lt;BR&gt;&quot;کجا میری ؟&quot;&lt;BR&gt;خیلی بیــــــــــــبه..&lt;BR&gt;از اون بیــــــــــــــــــــــــــــــــب تر کسیه که بپرسه:&lt;BR&gt;&quot;کِی بر میگردی ؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن : یعنی این دو تا سوال رو اعصابمه .میخواد از من پرسیده بشه میخواد از کسی که همراه من هست .. چه معنی داره وقتی دو ساعت اومدین بیرون هِی زنگ بخوره این موبایل لامصب که آدمها باشن و ضروری باشه گزارش دادن بهشون..&lt;BR&gt;والا...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 00:58:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>384 .</title>
<link>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همگی خیلی عشقین و مرسی هستم به خاطر توصیه هاتون در نامه وُ خصوصی وُ عمومی..قبل از اعلام نتیجه عمومی ِ بحثِ قبل ، چند تا نکته رو بگم:&lt;BR&gt;من به لیسانس دوم هم فکر کردم اما خب از اونجایی که همه میدونیم فرصت ها و مهلت های اجتماعی چقدر توو ایران کم هست و اگر ما ده تا هم لیسانس داشته باشیم به اندازه ی یک دونه ارشد نمیتونه در منزلت اجتماعی(تحصیلی!)کارامد باشه و من میخوام که زود برسم به جایی که قراره سال 91 برسم نه اینکه تا نمیدونم کِی دستم توو جیب پدر باشه! بنابراین لیسانس دوم احتمال قریب به یقین کنسله برام.دوم اینکه در مورد تغییر رشته هنوز تصمیم قاطع نگرفته م بنابراین تا روزی که منابع م رو جمع و جور نکنم وضعیت م مشخص نمیشه!&lt;BR&gt;در نهایت هم به اتفاق همدیگه نظر بر این شد من امسال ارشد آزمایشی شرکت کنم.در صورت قبولی که فبها در غیر این صورت سال آینده با تمام انرژی با تغییر رشته ارشد شرکت کنم و به جای خودکشی برای کنکور 88در این دو ترم باقی مانده معدلم رو بیارم بالا..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ ن: نمیدونم خووب جمع و جور شد یا نه اما من تکلیف خودم رو فهمیدم. در ضمن ، فرزان یه وقت دیدی از خونه یه مرخصی یک ماه ِ گرفتم ، رفتم کندوان قایم شدم برای مونوگرافی!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 01:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtarenaghash&amp;postid=384</comments>
<dc:creator>dokhtarenaghash</dc:creator>
<guid>http://dokhtarenaghash.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
