تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟ - 73 . عطر امروز ...
 دوشنبه 11 تیر1386

 

اگر تو فردا را به درستی ندانی ، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمی دانی ،

 

 اگر تو فردا را ننویسی ، هیچ چیز ننوشته ای ، اگر تو فردا را چون نسیم شیرینی

 

 که گهگاه می وزد نبویی ، هیچ چیز را نبوییده ای ، و اگر تو فردا را با ژرف ترین باورها

 

 باور نکنی ، هیچ چیز را باور نکرده ای ... سوگند می خورم ، هزار بار سوگند می خورم

 

که تو اگر گمان کنی هر فردایی شکل امروزی ست ، زندگی را به اهرمن سپرده یی

 

 و گریخته یی ... ای هور اسپ !

 

                                                          ***

 

که تو نخست باید باور کنی ، با همه ی توان ، تا دردهای چسبیده به تن امروز

 

ریشه کن شود ، و آبهای وامانده ، روان شود و مرد ستمگر رانده شود ...

 

تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد.

 

این "فردا"در روند آمدن ِ خود "امروز"می شود __ همچنان که "کودک" ، "جوان" و "جوان" ،"پیر" _

 

داستان ِ بزرگ ما نیست  ؛ این که به هنگام امروز شدن شکل امروز نخواهد بود ،

 

 داستان ِ بزرگ ماست ... پس ای هوراسپ ! این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس

 

 که شکل ِ امروز نباشد ... *

 

 

 

 

پ ن  ۱:

چه لطیف است حس آغازی دوباره،


و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
...


و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 

"سارای عزیزم تولدت مبارک."

 

 

پ ن ۲:

دارم یه مترسک می سازم برای شبای بارونی ِ تهران تا دونه ها ی بارونُ تو دستای بازش بگیره و بین زمین و آسمون نگهشون داره !

 

*فردا شکل ِ امروز نیست/ نادر ابراهیمی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:0  توسط (دختر نقاش)  |