اگر تو فردا را به درستی ندانی ، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمی دانی ،
اگر تو فردا را ننویسی ، هیچ چیز ننوشته ای ، اگر تو فردا را چون نسیم شیرینی
که گهگاه می وزد نبویی ، هیچ چیز را نبوییده ای ، و اگر تو فردا را با ژرف ترین باورها
باور نکنی ، هیچ چیز را باور نکرده ای ... سوگند می خورم ، هزار بار سوگند می خورم
که تو اگر گمان کنی هر فردایی شکل امروزی ست ، زندگی را به اهرمن سپرده یی
و گریخته یی ... ای هور اسپ !
***
که تو نخست باید باور کنی ، با همه ی توان ، تا دردهای چسبیده به تن امروز
ریشه کن شود ، و آبهای وامانده ، روان شود و مرد ستمگر رانده شود ...
تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد.
این "فردا"در روند آمدن ِ خود "امروز"می شود __ همچنان که "کودک" ، "جوان" و "جوان" ،"پیر" _
داستان ِ بزرگ ما نیست ؛ این که به هنگام امروز شدن شکل امروز نخواهد بود ،
داستان ِ بزرگ ماست ... پس ای هوراسپ ! این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس
که شکل ِ امروز نباشد ... *
پ ن ۱:
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
"سارای عزیزم تولدت مبارک."
پ ن ۲:
دارم یه مترسک می سازم برای شبای بارونی ِ تهران تا دونه ها ی بارونُ تو دستای بازش بگیره و بین زمین و آسمون نگهشون داره !
*فردا شکل ِ امروز نیست/ نادر ابراهیمی.