تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 جمعه 24 مهر1388
 

کتاب ها رو روی هم میگذارم تووی کارتن. از لای سالنامه ی هشتادوهفت هزارتا کاغذ میریزه زمین که دیدن هر کلمه ش هزارتا حادثه وُ اتفاق وُ دیدار وُ رو یادم آورد. که یکهو عطر خاص اون روزها پیچید توی سرم!

"شوخی نیست وقتی نقطه ای، لحظه ای،ثانیه ای،سنگین ترین غم ها و کشنده ترین یأس ها سراسر وجود آدم رو پر کنن و یه حس خلاء انقدر خودش رو نزدیک کنه که بودنش لذت بخش باشه و ترسناک ولی بخوایی که باشه و در پناهش باشی ..."

پاییز پارسال رو یادم آوردن کاغذهای روی زمین..
وقتی سفر دو ماهه ی پدر و مامان تموم شد،من پناهنده شدم توو غارم. مثل یه لاک پشت اسلوموشن بودم.کسی یادش میاد ؟!
ـــ الان لازمه بگین بهم یادتونه من چه مرگم شده بود یا حتی بگین نمیدونستین و یا من نگفته بودم؟!!

تا اسفند دو ماه وُ نیمی گوشیم رو خاموش کردم. هفته ای چند روز پناه می بردم دماوند باغچه ی "ع"!
بیشتر از هر کجا توو دفتر خاکستریم بودم و نوشتم..مبارزه کردم.صبوری کردم.گریه کردم.دعوا کردم.خندیدم.زندگی روی دور خودش بود و جاری. و احساس من نشون از خووب بودن اوضاع داشت قاعدتآ بدون حضور خودم!
باید حوصله داشت.صبور بود.یه استراحت خووب و بعد هم استارت حرکت برای رسیدن به دوور دست هایی که پیش بینی کردم برای خودم.
بیست و چهار مهر ِ هشتادوُ هشت رو پاره میکنم و روش می نویسم و منگنه میکنم به کاغذ های کج و معوج هشتادوُ هفت ام.

"یه وقتایی زندگیه کولی وار می چسبه.با آدمی که نه زیاد بشناسدت که نتونی حتی براش غلو کنی ازخاطره هات نه انقدر دور باشه ازت که لازم باشه خودت رو براش تعریف کنی مدام.کسی برای یه زندگیه کولی وار که خیلی زیاد هم تروتمیز و مرتب نیست ، آماده ست؟"

پ ن:
فکر نمیکردم بتونم حس رنگی رنگیم رو جمع و جور کنم وُ بنویسم.رمزی و رومزی ننوشتم که فکر کنید مخاطب خاص داره که چیزی ازش سر در نمیارین و اینا. بی سر و ته بودنش رو بگذارید روو حساب حوصله نداشتن من برای تعریف ماجرا و حاشیه دار شدنش که کلاف ذهنیم لو بره.. فقط نوشتم چون دوست داشتم کسی بخوندم ..

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 22 مهر1388
 

درونم دختری است که دلش فقط تنهایی می خواهد و تنهایی .. ولی هیچ وقت نمی تواند تنها باشد!
بعد غرغر می کند که اشتباهی شده و من مال پنج سال پیشتر بودم و این ها ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 18 مهر1388
 

ظهر جمعه _ حوالی دانشگاه :
وقتی گرسنه و داغون از قدم رانی(!) بام تهران میریم مونا رو برسونیم دانشگاه بره سر کلاس یک واحدیش ، جلومون یک دونه فست فود سبز می شه و اینگونه بود که ما بعد از خوردن صبحانه ی مبسوط در بام(ساعت 6.30! ) در ساعت 11.30 برای صرف نهار شیرجه روی منو ی فست بود بودیم..
عکس نهارش هم کار مونای تنبل میباشد که کلاسش رو برای تفریح پیچاند و اینگونه بود که واحدش همین اول ترمی حذف شد !!

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 11 مهر1388
 

نمیدونم چند تا یادداشت ِ دیگه از این خونه و اتاق صورتی میگذارم توو دفتر خاکستریم که زرد آلو اسمش رو گذاشته دفتری که نوشته اش نقاشی ست! و راستی راستی من هیچ وقت هیچ عکسی از نقاشی هام نگذاشتم و کلن تغییر ماهیت داده دفترم..
دیدن خوونه های بد قیافه ی پراکنده توو سطح شهر کلی حس قروقاطی بهم وارد کرده.که چرا خوونه ها نباید یه تراس پت و پهن داشته باشن که بشه تووش رو پر کرد از کلی گلدون و دو تا صندلی و یه میز!
کی گفته دستشویی باید توو هال باشه که آدم ها مجبور بشن از وسط کلی آدم دیگه رد بشن برن تووش؟
کی نقشه کشیده اتاق های خوونه باید پنجره شون رو به حیاط خلوت باشه که دل ِ صاحب اتاقا همش بگیره که پنجره شون به هیچ دردی نمیخوره صبح های زود و شب ها..
کی گفته یه هال و پذیرایی بی قواره ی ِ بزرگ بهتر از سه تا اتاق کوچولوئه که شبیه لونه ی موشه بیشتر..مگه قرار نیست آدمهای خوونه بیشتر وقتشون رو توو اتاقی بگذرونن که هم تووش میخوابن، هم کار میکنن، هم کلی زندگی میکنن؟پس این تدابیر چیه؟ برای دل ِ کی یه هال و پذیرایی رو میندازین وسط خوونه که به هیچ کاری نمیاد جز پُر کردن با تیر و تخته؟!!

پ ن 1:
غر نمی زنم. دلم گرفته از این همه خونه های یه شکل وُ یه رنگ.که آدمها خودشون رو شکل خونه هاشون میکنن. که درخت های خرمالو و انار خونه رو به فا* میدن که توو حیاط با نوور شکل درخت بسازن!
پ ن 2:
معلومه داریم _ دارم _ دنبال خونه می گردیم که سر و کله م زیاد این طرفا پیدا نیست ؟!

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 6 مهر1388
 

واحد نداشتن شنبه، کیفی دارد وصف ناشدنی!
چنانی که صبح بیدار شوی، در جایت وول بخوری، و با یک لبخند پیروزمندانه دوباره بخوابی!
با هیچ چیز دنیا نمیشه عوضش کرد، حتی پیدا کردن جای آب نبات های مخفی شده در خانه نیز همچون مزه ای نداره!

پ ن:
امروز شنبه نیست ، ولی فکر شنبه هم خوشمزه ست :)

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 4 مهر1388
 

آه .. آه
چرا وقتی رودرروی کسی هستم که تمام جرات و جسارت م رو توو رانندگی مدیون اونم اعتماد به نفس ندارم! ترجیح می دم وقتی خودش هست من پشت فرمون نباشم و خودش رانندگی کنه.. ولی یه وقتهایی مثل دیروز که ماشین رو براش از پارکینگ آوردم بیرون ، جلوی در اشاره میکنه که پیاده نشم و منم مجبور بودم چند جا ببرمش..
از این شاهکار تر نمیشه که توو یه پارک ساده هم قرو قاطی بودم!
احساس می کنم زیر ذره بینم و هیچ اشتباهی نباید پیش بیاد..

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |