نزدیک های شب شده بود که "ز" خبر داد آقای "ک" جراحی قلب باز انجام داده و بیشتر از هر چیزی نیاز داره به دلگرمی و یاداوری روزهای خووب.
فکر میکنم مگر چقدر من توو زندگیه اون آدم روزهای خووب درست کردم که حالا می بایست می رفتم و دلگرمش میکردم که آقا جان تو نه نفر اولی هستی که جراحی قلب انجام دادی و نه آخرینش خواهی بود،پس این نگرانی های بیهوده ت رو کنار بگذار و به توصیه های پزشکت توجه کن و پیغام نفرست به آدمهای گذشته ت که دلتنگشان شدی که این کارت رو من هیچ وقت دوست نداشتم..
چند ساعتی سبک و سنگین کردم ببینم رفتن یا نرفتن من تاثیری خواهد داشت یا حداقل می تواند راهی باز کند برای آشتی آقای "ک" و "ر" که در نهایت هنوز خسته گی سفر رو از تنم به در نکرده بودم که راهی بیمارستان شدم..
می دانم که برای این چنین بیماری که نه می تواند موز و خوراکی های کالری دار بخورد.نه گل مناسب هست و نه کمپوت هایی که سرشار از مواد نگهدارنده هستن ، شاید خوراکی برای عیادت کننده ها بیشتر حال بدهد _مثل خودم _که با یک جعبه از شکلات راهی می شوم..
هرگز فکر نمی کردم آقای "ک" این همه فرو ریخته باشه.. این همه پژمرده و نا امید باشه..
در مورد پرستار ها باهاش شوخی کردم.در مورد موهای سرش که حالا بیشترشون ریختن.در مورد پدر .. - که هیچ وقت فکر نمیکردم این دری وری ها را من می گویم- در مورد عاطفه که هنوز تپلل مپل هست و خیال دارد دکتر بشود. یا با پسر بزرگرش از احوالش گفتم..
ده دقیقه ای نشسته بودم که ازم خواست بیشتر کنارش بنشینم. بیست دقیقه بعد موقع خداحافظی٬ هقهق گريه اش رو که مثلنی قورت داده بوده که اشک از چشمهاش نیاد _ اما سينه اش توی بغلم ميلرزيد_.
نمیدونستم بیشتر از بیماری و دوران نقاهتش ترسیده .. از مرگ ترسیده یا بیشتر از فراموش شدن ولی پیامی که فرستاده بود تاثیر خودش رو گذاشت و حالا "ک" و "ر" اگرچه آشتی نیستن با هم اما گپ کوتاه تلفنی کلی دل هاشون رو به هم نزدیک کرد..
اینم از شنبه ای که گذشت..
جمعه 23 مرداد1388
سالی یه پست .. یعنی شلوغ پلوغی های احتمالی سفری :|
* گفتم اطلاع رسانی کنم نگید بی خبر گذاشت رفت بشه مثل کلاردشته که دو روز نبودم خانم "نون" عصبانی بود منو داشت می کشت..
سه شنبه 20 مرداد1388
"...اصلا خوشبختی چی هست ؟
میگویند : "عشق" .
اما عشق هیچوقت خوشبختی نیاورده و باز هم نمی آورد . بر عکس ، عشق همیشه زجر است ، میدان نبرد ، شب های بی خوابی. مدام از خودمان می پرسیم آیا رفتارمان درست است. عشق واقعی از جنس جذبه و شکنجه است .
پس " آرامش و صلح " است .
صلح ؟ هرگز صلح نیست . زمستان با تابستان می جنگد ، خورشید و ماه هرگز به هم نمی رسند ، ببر انسانی را تعقیب میکند ، که سگ از او میترسد ، سگی که دنبال گربه ای می افتد ، که دنبال موش می افتد ، موشی که آدم را میترساند .
" پول خوشبختی می آورد " .
باشد. پس همه ی آن هایی که پول کافی برای زندگی با بالاترین استانداردها را دارند ، می توانند دست از کار بکشند . اما به کار ادامه میدهند و اضطرابشان از همه بیشتر است ، انگار می ترسند همه چیز را از دست بدهند . پول ، پول می آورد، این درست است . فقر می تواند باعث بدبختی باشد، اما عکسش درست نیست..."
"...سنت واقعی این است :
استاد هرگز به شاگرد نمی گوید چه باید بکند. فقط همسفرند. همان احساس دشوار "غرابت" را دارند و در برابر ادراکاتی که بی وقفه تغییر می کند ، افق هایی که گشوده می شود ، درهایی که بسته می شود ، رودهایی که گاهی راه را میبندند و در واقع نباید از آن ها گذشت ، بلکه باید دنبالشان کرد.
تفاوت استاد و شاگرد فقط در یک چیز است:
استاد کمتر از شاگرد می ترسد. وقتی سر میز یا دور آتش می نشینند و گپ می زنند، فرد با تجربه تر پیشنهاد میکند "چرا این کار را نمی کنی؟" هر گز نمی گوید :"به فلان جا برو تا به جاییکه من رسیدم برسی."
چرا که هر مسیری یگانه است و هر سرنوشتی ، شخصی است.
استاد واقعی ، شهامت بر هم زدن تعادل دنیایش را در شاگردش بر می انگیزد ، هر چند خودش هم از آن چیزهایی که سر راهش دیده می ترسد و هنوز از آنچه در خم اول منتظرش است ، بیشتر میترسد..."
*ساحره ی پورتوبلو / پائولو کوئلیو

پ ن:
آتنا شخصیت اصلی داستان ساحره ی پورتوبلو است. داستان را کسانی میگویند که او را می شناختند. از جمله مادر خوانده اش ، شوهر سابقش ، زنی بازیگر ، و روزنامه نگاری...
هر یک از این افراد وجهی متمایز از شخصیت او را آشکار میکنند و آنچه را که دیده اند و تجربه کرده اند ، در کنار باور ها و دغدغه ها و احساسات خودشان به ما می گویند.
خوندن این کتاب رو پیشنهاد میکنم به شدت .در واقع این کتاب کمک بزرگی میتونه بکنه برای تمرکز روی رفتارها و حرکات و در واقع به ما اجازه می ده از واقعیات روزمره فاصله بگیریم و چیزهایی که میشناسیم رو ایستا نکنیم..
پنجشنبه 15 مرداد1388
باید یه نوشته در ستایش خواب تا لنگ ظهر بنویسم :ی
یکشنبه 11 مرداد1388
در واقع ، من از ناشناخته ها نمی ترسم ،
اما راستش حوصله ندارم چیزی رو که می شناسم از دست بدم ..
چهارشنبه 7 مرداد1388
بازنشستگی معمولآ علایق نهفته ی مردها رو بیدار می کنه. یعنی اوقات فراغتی که خووب می تونن بگذروننش و هیچ دغدغه ی دیگه ای ندارن و حداکثر وقتشون فقط برای خودشون هست!
سفر ، کوه نوردی ، شنا ، گل کاری ، ماهی گیری ، خرابکاری ، تعمیر هر چیزی که تخصصش رو دارن یا فکر میکنن دارن احیانآ و هزارتا کار دیگه ...
گمونم دیگه بدونید مادام موسیو خونه ی ما ، ماهی یک هفته در سفرن بخصوص شش ماه دوم سال رو و حالا این سفر پدر مجالی بود برای مامان و ما که زنونه زندگی کنیم:ی
همه ی این توضیحات یعنی پدر داره از زندگی مجردی بر می گرده و ما جمعمون جمع می شه :)
سه شنبه 6 مرداد1388
هوشمندانه ترین و شایسته ترین کاری که بشر تونسته تا امروز انجام بده همانا اختراع خطوط تلفن بوده که شهروند های تنبلی مثل من که انگار کنید تلفنشون شماره گیر نداره (بسکه تنبلم به صحبت با تلفن) رو با تماس های ناغافل خوشحال کنند و یک سری افشاگری هایی رو مبنی بر دوران جهالت و اینا رو براش بگن..
بعد توقع دارید بعد از اون همه افشاگری که شده و حالا مورد اخازی قرار گرفتم لبخند پت و پهنم رو چطوری جمع و جور کنم ؟ که مامان بگه اوه این دختره خیلی وقت بوده اینطوری نخندیده..جریان چیه؟!!
این در مورد آقای س هم کاربرد داره به خدمت شما هم خواستم برسم بلکم شریک شید تو خنده های ما خطوط تلفنتون دم به تله نداد :ی
راوی یعنی وقتی زشت ترین آدم و بی حال ترین آدم یک روز باشم که حتی تو آئینه هم محض رضای خدا نگاه نکنم و برای خودم هم شکلک در بیارم، اون روز میشه بهترین روز که فقط مخصوص خود خود آدمه.. مثل امروزم که تمووم شد :)
پ ن:
معلومه حالم خیلی خوبه ؟