یعنی دلم میخواد صورت مدیر گروهم رو با رنده ریزریز کنم ، که با اون وضع چیدمان واحدهای درسی ِ این ترم * ، هر روزم شده یا یک کلاس میان ِ روز که کل روز آدم رو از بین می بره یا کلاس های پرت و پلای ساعتی که نمیشه حتی از یک ساعت خالیه بین کلاسها استفاده کرد چون تایم دُرستی رو خالی نکرده و دانشجو ها کمتر از یک ساعتشون آزاده و یا بی برو برگرد اگر خارج بشن از دانشگاه دیگه برای کلاس بعدی بر نمیگردن به خاطر عوامل جاذبه ی اونجا..
بسکه روزهام کِش دارشدن ُ کسل وُ خاکستری وُ تنها ..
سه شنبه 22 اردیبهشت1388
دندون شماره ی پنج م درد می کنه..
احمق!
یکشنبه 20 اردیبهشت1388
چه خووبه که من چندتا دوست خوبم رو دارم و دوستشون دارم.که الان یاد پنج شنبه ه افتادم که دلپذیر بود روزم و من دلم تنگ شده الان برای لحظه لحظه ش.بسکه روزهام رو با خودم میگذرونم و اون روزی ترمیم رووح بود :)
مرسی بچه ها که با من دوستین :*
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388
میگه : هر کسی یه قیمتی داره ..
بعد دارم فکر میکنم یه آدم تا چه حد می تونه گرفتار اندیشه های سرمایه داری باشه که بخواد هر چیزی رو با پوول معامله کنه ؟!
سه شنبه 15 اردیبهشت1388
پر بیراه نگفته مظفرالدین شاه قاجار ِ بدبخت وقتی خودش رو توو آئینه دیده و گفته همه چیزمان به هم می آید!
خب اینم وضع اعتماد ملی ه وُ تبلیغات ساسی مانکن پروداکشن وُ آقای کاندیداتور ِ اعتماد به نفس !!
شنبه 12 اردیبهشت1388
یک جایی اول های داستان ، ماهی سیاه کوچولو می گوید:
میخواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. میدانی مادر! من ماه هاست توو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوزست ، نتوانستم چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا ، چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام ؛ آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم میخواهد بدانم جاهای دیگر ، چه خبرهایی است...
ماهی سیاه بهرنگ ، جایی دیگر میگوید:
... مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید ؛ اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که میشوم ـ مهم نیست ؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من ، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
* داستان ماهی سیاه کوچولو _ صمد بهرنگی
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388
از ویژگی حقایق
گیج کننده بودن اون هاست!
شنبه 5 اردیبهشت1388
آخر بحث نئو مارکسیست های من و گلنار وُ نتیجه ی کمر باریک وُ دماغ عمل کرده وُ پروتز وُ اینا ، شده که دخترا دو دسته ان:
اونایی که میرن دانشگاه
اونایی که ازدواج میکنن !!
پ ن:
خیلی هم منطقی بوده و نتیجه ی یک ساعت و نیم نوشته و نامه و حرف شنیدن بوده این و اصولن جنبه ی دل گلنار بدست آوردن ُ دلبری می باشد این پسته :ى
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388
آدما دو دسته ان :
اونایی که مُرداد به دنیا اومدن
اونایی که دلشون میخواسته مُرداد به دنیا بیان. *
*کورُش _سوپر استار
پ ن:
آقا نوش جونش اون جایزه اش..
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388
من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي. *
* سهراب