اینطور که معلومه باید نوروز رو تبریک گفت و آرزوهای خوب کرد و اینا...
حرف ها میان و میرن و هرچه می خوام از داغیه هوای هشتاد و هفت بنویسم که رد اشک و زخم رو گذاشته رووی دلم از همون روزهای اردی بهشت تا همین روزهای بهمنش که چقدر آدم رو از دست دادیم و من هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بتونم اینو درک کنم که ویژگی ه خوب دنیاست و چقدر حرص داد منو این روزهای گذشته بسکه جدی بود وُ درهم و برهم ، بلد نیستم!
اما خب برای من که هر سال نوروزم روز تولدمه و کلی هم دنیا رو عاشق می شم و عدد سنیمه که من رو تشویق می کنه به عمده ترین برنامه ریزی ها ، اما می نویسم اینجا که اگر فراموش کردم یادم بندازین که می خوام هشتاد و هشتم رو پر از سفر کنم و دنیا رو آسون بگیرم و آسونتر به خودم و دنیا بخندم..
آرزو می کنم دلپذیر و جاوید باشه همراه یه لبخند ِ پَت و پَهن ، روزهای پیش روتون :*
نوروز برای همتون مبارک..
چهارشنبه 28 اسفند1387
آشتی ـ سه ماه ی دوست داشتنی :)
خب من الان با خودم صلح کردم و و همه ی همه ی دنیا رو هم عاشقم.
گوشیم رو وصل کردم و حتی برای غروب هم برنامه ی جمعی گذاشتم مسیجی با 7 – 8 نفر و دیگه اینکه غری در کار نیست و من که تنها و فقط با خودم بودم و دوتایی زندگی کردیم و توو قلعه مون زار زدیم و خوابیدیم و خوندیم و حتی دو تایی می رفتیم باغداری دماوند ، و چقدر بد و کم حوصله بودم اما الان رو به راهم و به اندازه ی همه ی همه ی روزهایی هم که می خواستم نباشم و بودم حقیقتآ و چقدر دنیا رو دیدم که در به در تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم.
دیگه اینکه انقدر انرژی دارم که نشستم نقشه های شومی برای سال جدیدم بکشم :دی
یک ساعت بعد نوشت در حالت گرگیجگی! :
آقا جان ، خاتمی هم که انصراف داد :(
سه شنبه 27 اسفند1387
_ از اونجایی که این شب عیدی هیچکی منو نبرد سفر و روو زمین موندم و پدر هم رسمآ اعلام کرده همه جا شلوغه و مهمتر اینکه بحران مالی پیدا کرده و اینکه در طول سال من هستم که همراهشون سفر نمیرم و پی کار های خودمم ، بعد از تعطیلات همراه مادام موسیو باشم و رووم کم شد با حق وتوی پدر !
_ گزینه ی تنهایی سفر رفتن هم که عید نمی چسبه و دلم شلوغ پلوغی می خواد.
_ گزینه سوم رو بررسی می کنم که عمه هِ با کلی آرام جانم و اینا دعوتم کرده به صرف مشهد گردی ! منم اولش ناز کردم و قیافه گرفتم که با قبیله ی حمید می ری و نمیام و اونا رو دوستشون ندارم و اینا..
بعد اینکه دیروز دور از جوون شما عین ... پشیمون شدم ، اعلام کردم بهشون که حالا که خوش می گذرونین و مشهدین منم می رم دنبال بلیت و اگر گیرم اومد دو روز اول بهار رو میام.
حالام از پا افتادم بسکه تلفن زدم به آژانس مسافرتی و مهرآباد که اگر کنسلی داشتن خودم رو زوری جا بدم توو پرواز که نشد و حتی راضی بودم به صبح رفت و شب برگشتن بسکه دلم تنوع می خواست اما فایده نداشت و یه آژانسه توور داشت فقط و آقاهه بهم گفت بهتره با قطار و با یه جریمه ی مختصر! هر قبرستونی که می خوام برم..
منم که آدم قطار نیستم و می دونم خانم الف می تونست برام بلیت بگیره خیلی زود اما نمی خواستم دنیا بفهمن که من می رم سفر!
حالام نشده برم و روو زمین هم نموندم و آقای پدر منو برداشت برد پلوور به صرف ِ ماهی خریدن.
محموله ی مور نظر ِ آقای س رو هم که باید پست کنم و سعادت نداشتی منو ببینی :دی
منم قسمت نشد از هیاهوی سال تحویل دور باشم!
چهارشنبه 21 اسفند1387
بعد از آن همه معطلی چند ساعته ، از دکتر که آمدم خانه ماشین خانم الف جلوی در بود.
همین طور که عصبانی بودم از دست این خانواده که مثل اجل روی سرم خراب می شوند وقت و بی وقت و کاری هم از دستم بر نمیامد نرفتم داخل.
مگر تقصیر من هست که می تواند این همه خونسر رفتار کند ؟
از خانه که دور می شدم از رفتار هیستیریک و بیمار گونه م خنده م گرفت که باید فراموش کنم و تا این حد ضعف نشان ندهم..
مسیرم را که کج می کنم جلویم یک عالمه نرگس ظاهر می شود که می خندم و فکر میکنم یک دسته ش هم مال من باید باشد حتمآ که خواسته من خانه نروم و زودتر ببینمش :)
دوشنبه 19 اسفند1387
خانم همیشه
به خیر گذشت داستان ِ خواهر یا برادر جدید ِ من این شب عیدی. و من همچنان خانوم و سرور خودمم :دی
در ضمن معذرتمم پس بده ..
سه شنبه 13 اسفند1387
از میوه فروشی نزدیک خانه ، طالبی و هندوانه و خیار گرفت. بدون احساس خستگی یک نفس تا خانه رفت. پیرمرد و دختر عابر را دید که از رو به رو می آمدند. چند قدمی در ، با خودش قرار گذاشت سعی کند بدون زمین گذاشتن میوه ها در را باز کند ، قبل از اینکه دختر عابر به در رسیده باشد ، مخصوصآ که کلید توی جیب بغل ساک بود. پیرمرد ، جلوتر از دختر ، عصا می زد و می امد. فکر کرد اگر او را انتخاب کند مسلمآ بازی را برده است. بازی هایی را که از قبل می دانست برنده است ، دوست نداشت.
نایلون میوه ها را به دستی داد که هندودانه ی درشت را گرفته بود ، با دست دیگر کیف را جلو کشید ، سعی کرد زیپ را باز کند. نگاه کرد به دختر که هشت یا نه قدم با در فاصله داشت. دسته کلید دو تایی را بیرون آورد. خواست سریع در را باز کند که هندوانه از دستش افتاد و دو پاره شد. دختر پنج قدمی در بود. شکست در این بازی کوچک باعث نشد لبخند نزند. نایلون میوه ها و ساک را زمین گذاشت ، در را با تأنی هرچه تمام تر باز کرد ، دو پاره هندودانه را برد روی راه پله گذاشت و برگشت ساک و نایلون ها را بردارد...*
* آداب بی قراری | یعقوب یادعلی
دوشنبه 12 اسفند1387
خانم همیشه
من با اینکه ندیده عاشق اون محیاتون شدم و می دونم کپی برابر اصل ِ خودت و ملیکا باید باشه ،
همین جا از اینکه روز اولی که خبر دادی مجدد خواهر ارشد می شی ، کلی خندیدم و اذیتتون کردم و گفتم بزرگ نشده مامان شدی معذرت می خوام.
گمانم داره یه بلاهایی سرم میاد مِن باب ِ موضوع خواهر یا برادر دار شدن..
خنده هم نداره خب !
من خودم میدونم خیلی م موضوع سوژه ست برامون :دی
سه شنبه 6 اسفند1387
دارو نمی خورم. همه اش هم که سرماخوردگی نیست! متقاعد شده م برای فشار عصبی و استرس هست که رهایم نمی کند و ربطی به دارو هم ندارد که خوب نمی شوم.
تنهایی را بهترین همدم خودم گذاشته م خیلی وقت است. تنهایی استخر رفتن ، تیاتر رفتن ، مهمانی دادن و رفتن ، تنهایی پیاده روی کردن ، رستوران رفتن ، خرید کردن...
زندگی می کنیم با هم و آرام هستیم ُ گاهی شاد.
پ ن:
اتفاق خوبی هست یا نه که عجالتآ دوستان خوبی برای هم هستیم..
شنبه 3 اسفند1387
دیوار
این دیوار لعنتی
سهمِ آسمانم را تنگ کرده
من ازین «هیچ آبادِ» همیشه
تنها آسمانش را دوست میدارم
با پروانههایش
که مادرانه گردِ رؤیاهای زرد و نارنجی گاه گاهِ من
گریههای بیهنگام مرا
گواهی میدهند
وگرنه سرتاپای زمین را در من اگر بریزی
غزلی نمیارزد
که تصویرِ غزالم را در من
قاب میگیرد.
کاشکی این دیوارها
این دیوارهای لعنتی
در بایدهای هیچ کس شکوفه نمیداد
آن وقت آسمان ازآنِ من بود وُ
چتری همیشه
برای پروانه ها.
*بهمن قره داغی