تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 شنبه 28 دی1387
 

از اون جایی که هر کتابی رو با خوراکی مخصوص خودش باید سرو کرد و علی الصول هستند کتاب هایی که خودشون خوشمزه ند وُ نیازی به مکمل ِ طعم دهنده ندارند ، اما این کتاب های درسی که شب های امتحان رو تلخ می کنند نمی شه نادیده گرفت.

حالا به نظرتون توسعه رو که برای هر صفحه ش موردی وجود داره که می شه براش حرص خورد و دید که شرایط توسعه ی ما چه طوریه و حالا تحت الشعاع چی قرار دادیم خودمون رو و همون شبونه راه حل ارائه بدم براش و تقلا کنم و آخرم دست به سینه بشینم و تا مرز سکته شدگی پیش برم ، با چی می شه سرو کرد ؟!

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 21 دی1387
 

در راستای حواس پرتی های مضمن ِ اخیرم ، جلسه ی آخر اخلاق رو نرفتم برای استادی که یک خط در میان جلسه ها رو تشکیل می داد و تمام ذهنم پر بود که خب چهارشنبه ی بعدی که بروم ، صفحات درس داده شده و نوع امتحان رو خواهم پرسید.
نتیجه هم این شد که آقای اخلاق رو هیچ کجا به جز مراسمی که می رود برای خطبه خواندن ! و همین یکی دو کلاس اخلاقی که دارد نمی شه پیدایش کرد و یادم افتاد ، چهارشنبه ی کذایی هم تعطیل هست و من حالا تنها نفری هستم که از گروه علوم اجتماعی اخلاق دارد.
حالا آقای اخلاق رو به رویم باز است و به ذهنم فشار می آورم آخرین جلسه ی ای که بودم گفت تا صفحه ی 89 درس داده ، پس قاعدتآ نمی تواند در جلسه ی  آخرش خیلی درس بدهد..

من تا کجا درس می خوانم : صفحه 100 :دی

پ ن:
از اداره پست که اومدم بیرون چشمم افتاده به این :
همینطوری!

                  

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 یکشنبه 15 دی1387
 

امروز کشف کردم اینقدر حواس پرت هستم که وقتی آقای "ق" از کنارم رد می شه نبینمش و بگذرم ازش و حتی انتظار دیدنش رو هم نداشته باشم و فقط چون صدای اسمم رو می شنوم بر می گردم تا اون صداهه رو تشخیص بدم. و اینگونه بود که ما ظهر خوشمزه ای را گذراندیم و یک دِه هم حتی کشف کردیم حوالی داراباد..

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 14 دی1387
 

زندگی مشترک را ظرف پانزده روز شناختم ، طاقت فرساست. پانزده روز برای باز شدن چشم ها و دیدن حقیقت کافی است ، حتی زیادی هم هست. همه ی کار آموزی ها طاقت فرساست. شب های اول به علت حضور رومن کنارم تووی رختخواب ،خوابم نمی برد. تابستان گذشته ، در خانه ی پدر و مادرش ، هر یک اتاقی برای خودمان داشتیم. عشق بازی را دزدکی می کردیم ، او علاقه ی عجیبی به میوه ی دزدیده شده داشت ، خواب موضوعی خصوصی باقی می ماند ، هر کس در اتاق خودش ، دراز کشیده میان ملافه های سفید ، در عمق قایقی تاریک. خواب مثل دوران کودکی است ، نمی توان در  آن با کسی شریک شد. پانزده روز طول می کشد تا وضعیت مناسبی برای خوابیدن در بستر زناشویی پیدا کنم. روی شکم می خوابم و سرم را به طرف دیوار بر می گردانم ، فراموشکار و سبکبال. رومن کارم را آسان می کند ، چون دیر وقت ، پس از این که ساعت ها با نوشته هایش ور رفته به بستر می آید. باز هم همان نامه های عاشقانه. دیگر آنها را با دست نمی نویسد ، با ماشین تایپ می کند. صدای ماشین تحریر مانع خوابم نیست ، بر عکس مثل فرو ریختن قطره های باران روی شیروانی است ، تصنیفی آرامش بخش.*

*دیوانه بازی | کریستین بوبن

پ ن:
من ، چند روزی هست که فهمیده م هم خانه ی دوست نداشتنی یک چیزی است در حد فاجعه! که حتی بر اثر مرور زمان هم نمی شه فکر کرد این آدم عوض شده و شاید بشه بر خلاف قبل روزهای دلپذیری رو باهاش گذروند. اما اعتراف می کنم حتی برای منی که این همه منعطف م تحمل آدمی که یه ذره ، حتی یه ذره من رو نمی شناسه و عملآ رفتارهاش بی تفاوته ، اینقدر حرص درار هست که بخوام از هر فکری رها بشم و نخوام بدونم که چه اتفاقاتی دو رو برم می افته..

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 جمعه 13 دی1387
 

 صرف نظر از خوب یا بد بودن مجموعه اتفاقاتی که پیش میامد و مجالی نمیگذاشت برای بودن و ماندنم ، من امروز پستم رو تحویل دادم و تا اطلاع ثانوي از هر نوع دعوت به شام ، مهماني و گپ و گفت به شدت استقبال مي کنم.

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 7 دی1387
 

بدو بدوی روزهای آخرم.
دو دست لباسی که خشکشویی مانده اند.خرت و پرت هایی که دو ساعتی باید باشد گوشه ی آشپزخانه جا خشک کرده تا ببیند چه بلایی قرار است سرش بیاید. عجله ی لحظه های آخر شده م.
یخچال و فریزر خالی و شسته شده و آماده ی پر شدن.. این خانه تکانی ه آخر است.
نگرانم مبادا گلدانهایی که جایشان را عوض کردم و میزی که به جای گوشه ی هال بودن وسط اتاق ولوو بود برای تسهیل کارهایمان و لیوانهای چایی و خرده ریز های عاطفه را جمع کرده ام یا نه!
از زیر تخت وُ گوشه ی هال یکی یکی شارژرها را جمع می کنم.جمع کردن اینها دیگر کار خسته کننده ای هست وقتی دوباره باید بیاید سرجای اولش.
نامه هایی که حاوی سفارشات روز بود را می نوشتم برای عاطفه وقتی از خانه می زدم بیرون و حالا نمی دانم کجا جمع شان کرده م..
غیر از مهیا شدن لیست ِ مورد نظرم ، یک دفتر تلفن چاق و چله هم رو به رویم باز است.
مسافرانمان زنگ می زنند و فارغ از هر فکری گپ می زنند و خوشحالند..خوشحالند.
من ، حالا ، تمام اون چیزهایی هستم که اینجا کنار هم چیده شده برای آرامش ِ مسافرانم. با هزار هزار حرفی که نه حوصله ای بود برای گفتنش و نه زمانی برای شنیدنش..

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 5 دی1387
 

آخرش به این نتیجه می رسیم که من بشم روان نویس ِ تو ..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 4 دی1387
 

شجریان وقتی میخونه ، ز دست محبوب ندانم چون کنم..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 4 دی1387
 

این چه حسی هست که روزها وقتی چشمهایم را باز میکنم خودش را فروو میکند در سرم و تمام شب هم بالای سرم رژه میرود و زودتر از همه منتظر بیدار شدنِ من هست ؟!

انگار افتاده ام تووی یک حفره ی خالی و هیچ کس جز خودم بالا نمیکشدم..هیچ کس ها !

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |