تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 دوشنبه 25 آذر1387
 

داشتم فکر می کردم نصفه شبی به کی زنگ بزنم از خواب بیدارش کنم فحش کمتری می خورم..
خانم "نون" از آسمون رسید وُ آن لاین شد. شروع کرد گپ زدن تا بیام غرغر کنم حناقم خالی شه ،گفته:"خوش به حالت با این همه مسئولیت وُ کار،دلتنگ نمی شی _ حوصله ت سر نمی ره _ دق نمی کنی!"

خب من چه توضیحی می دادم سومین خط گپمون بهش که حریم خصوصی و این حرفا رو وقتی می گم باید رعایت کرد و عرصه رو تنگ نکرد برای بقیه و این اخلاقم هیچ ربطی ام به دلتنگی نداره وگرنه دختر یخی که نیستم من.و تو چطوری درک کردی این همه دوستات رو و از قیافه ی نزارم فهمیدی اینا رو الان که من کلی خوش خوشانمه با هزار هزار حرف تلنبار شده روو دلم. هوم؟

 * نگفتم اما که ، روو دلم موند!

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 23 آذر1387
 

خب خیلی یه جوریه ! اگه آدم نونش رو بزار روو هیزمای شومینه به جای تستر و... اینا تا گرم بشه و بوی نون داغ بپیچه توو خونه تا آدمه زندگی کنه .. نفس بکشه؟!

من الان یه دونه از این بی کلاسام که دو هفته سو استفاده کردم و حالا هم افتادم به به شور و بساب شومینه و دارم سنگای سوخته شده و خال خالی رو با هزار جور ترفند وُ کلک وُ هیجان پاک میکنم که هنوزم حتی بوی نون تازه از بطن ِ هیزمها می پیچه تو ریه م!

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 21 آذر1387
 

بعد ِ تکرار چی می شه ؟


سیستم منطقی ه دنیا خودش رو هِی به آدم نزدیک می کنه و یه روزی می رسه که خودش رو فروو می کنه توو چشم آدمها که حالا اون یاروئا ی تکرار پذیر قبول کردن وارد این سیستم بشن و روزهاشون درگیر عادت بشه و اگرم خل خلی کنن بهشون می گن خلاف آدمیزاد رفتار می کنن و اینجاست که میشه خیلی ملموس درک کرد،این منطق هَ رو که دنیا رو داره می گردونه ، آدما ساختنش و حالا معلوم نیست دنیا داره به کجا می ره که به خل خلی گریایه یکی بگن دیوونگی و به کتاب خوندش بگن تظاهر و به تیاتر دیدنش بگن غرور و تنهاییاش ُ خلوتش رو دلیل آدم گریزیش بدونن و نهایتآ یه برچسب ِ ننگ هم بزنن بهش که آدمه کم کم به خودش بگیره ، که هِی ، این دنیای ه من واقعآ نکنه یه چیزیش می شه .بعد خودش رو بیاره پایین ِ پایین ترین سطح ِ روزمرگی !
خب حالا من دوست دارم که خل خلی می کنم و تنهایی هام رو عاشقم و حرف زدنم رو هم می دوستم.زنانگی هام رو دوست دارم و حتی دل نگرانی هام از طبخ غذا و نظر اونیکه زحمت من رو می چشه و لبخند پهنش رو دوست دارم ..
بعد حالا اون یاروئا هِی توو چشم آدم فرو کنن که من طبق قانون دنیا عمل نمی کنم و بالاخره یه جایی حالمم گرفته می شه. و خودشونم حرف های امیدوار کننده ی بالا رو که نوشتم دریغ نمی کنن و توو هر جملشون گوشزد می کنن این غیر عادی بودن رو.


نگهداری همه ی همه ی این علاقه مندگیام ! رو حالا مدیون مادام موسیو ی خونه م ، که به یادمن و هنوزم با تماسشون گوشزد می کنن که خودم رو یادم نره و نترسم از نگاه ها که این منم که انتخاب می کنم. گریه کنم ، راه برم ، شاد باشم ، اخمو باشم ، بخندم و سینه م پر از عشق باشه.. البته فراموشم نمی کنم آقای "س" رو که یادم داد چطوری خودم رو جمع و جور کنم وُ  به زمانش برم توو لاکم و و و ...

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 دوشنبه 18 آذر1387
 

خب من الان یه دونه از اون آدمهای خوشحال ِ دیشبم که "کرگدن" رو نشسته روو صندلی دیده و کلی م لذت برده..

                                    

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 16 آذر1387
 

تا اناری ترکی بر می داشت
دست فواره ی خواهش می شد ...


*سهراب

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 14 آذر1387
 

خب این خیلی خوبه آدم وقتی می بینه چند نفر خاصی هستن که به یادشن در حالی که هیچ انتظاری نیست ازشون و می دونن وقتی تو می افتی تو مسئولیت ، ریز می شی وُ صورتت می شه اندازه ی نعلبکی وُ لبخندای کشداری مجبوری تحویل همه بدی در حالی که چشات پره از کارایی که همشونم علاقه نداری انجام بدی اما برای مرتب موندن اوضاع باید تکرارشون کنی هر روز و این دوستات که گه گداری میان سراغت حتی با یه مسیج کوچک احوالت رو می پرسن که میدونی همین که اون لحظه توو یادشون بودی چقدر خوشمزه ست..

می دونستین این محبت های کوچک چقدر حال آدم رو جا میاره !؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 13 آذر1387
 

عاطفه بعد از شام اعلام می کنه که خسته ست و اگه کار خاصی ندارم باهاش، بره تو اتاقش!
سرم رو براش تکون می دم.شب بخیر می گه و تنها می شم!
چند ساعتی گذشته..دورم پره از لیوان وُ فنجون وُ یادداشت وُ کنترل وُ تلفن و ... .
دمروئی :دی ، خوابیدم تئو رو میخونم و گه گداری صدای آسانسور میاد و بعدش کلید و باز شدن قفل در!
می رم پشت پنجره
اون آقاهه ، که سیگارش بالای سرش حلقه ی دود درست کرده بود ، اولین چیزی که دیدم.
خب حدس میزنم توش یه رویایه بزرگ داشته و اگه یه کمی صبح بود! حتمآ صداش می کردم.
بدون شک..

پ ن:
اینجا خب الان سیصدمین پست که نیست! آیکیو بودم یه صد تا پست گمانم:دی

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 11 آذر1387
 

کیفمان کوک و مکان دنج و بساطی عالی .. جای یاران خالی :دی

جواد بدیع زاده

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 یکشنبه 10 آذر1387
 

تو این وضعیت فعلی برای دختری ه نقاش ، یک هفته ی آینده یعنی خیلی دور..

!

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 جمعه 8 آذر1387
 

از اینور که دارم رد میشم باید اینور ُجمع و جور کنم از اونور که رد میشم اونور.
آره ! اثرات مهمونی ِ خداحافظی ه دیشب داره کم رنگ می شه و من مور مورم شده بسکه بدون دست کش ظرف شدم!
تازه صلات ظهر هم عاطفوئه یه ورقه داده بهم که هى دختری امروز جلسه ست مدرسه م و  تو الان یه دونه مامان می باشی!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |