تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 یکشنبه 26 آبان1387
 

حتی اگر
به چشم خوب
نگاهش نکنید
منظره
زشت نیست
شاید نگاه شماست
که نازیباست ...*

*ژاک پره ور

روان پزشکان به آن برچسب "بیماری روانی" می چسبانند.مردم عادی به آن "ناهنجاری" می گویند و فلسفه به آن "تردید هستی شناسانه " نام می نهند. اما تئاتری ها می دانند که این همه جزئی از زندگی است..
بی رحم و مهربان ، مثل زندگی هر روزه ی ما .. خاطرات تلخ و شیرین کودکی ، در ناخوداگاه ما هنوز پابرجاست ، تصویر مخوفی از یک متجاوز ، یا تصویر نامهربانی از یک مادر فراموش شده و یا تصویر کابوس گونه ای از یک عشق ویران..
ما روی هیچ کدام از این آدم ها و زندگی شان اسم نمی گذاریم. به نظر من این ها همه "عشق" است. عشق به "زندگی".. زندگی با همه ی خوبی ها و بدی هایش،زندگی با همه لحظات طنز و تراژیک آن،مثل یک کارناوال با لباس خانه که ارزش زیستن دارد و شاید ارزش تماشا کردن...

پ ن:
این بخشی از نظر چیستا یثربی بود در مورد نمایش
کارناوال با لباس خانه..
نمایش خوبی بود و علاوه بر کمیک بودنش اپیزودهای مجزای نمایش حسابی غافلگیر کننده بود. خلاصه که پیشنهاد می شه برید:ی

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 25 آبان1387
 

آرین اس ام اس زده که کلاس تشکیل نمی شه و اگه خونه ای هنوز ، نیا و بخواب همچنان..
تشکر می کنم ازش که گفته بهم و چشام رو می بندم همچنان تو تختم!
یادم میافته که قول داده بودم به امیر حسین تا بریم نمایش موزیکال ماهی..
زنگ می زنم به خواهریم و ازش می پرسم اگه کار خاصی نداره امروز تو مهد ببرمش.
یک ساعت بعد تو سالن ِ انتظار فرهنگسرای خانواده دوتایی نشستیم و امیر حسین داره به دختر – پسرهای دبستانی نگاه می کنه که چطوری تو سر و کله ی هم می زنن و  خودش رو بهم نزدیک تر می کنه و از سر و صدای اونها ناراحته و می گه چرا اینقدر دری وری! می گن و شیطونیای ه بد می کنن!

می ریم تو سالن.. دبستانی ها رو می شونن سمت راست سالن و بازدید کننده ی آزاد رو سمت چپ!
بچه ها قدشون کوتاهه و صندلی های بلند سالن برای دیدن سن مناسب نیست.
پسرم رو می شونم روی پام و میگه اینطوری دیدش بهتر شده..
نمایش ِ خوبی که نبود برای بچه های دبستانی چون از همهمه ی سالن می شد فهمید حوصله شون سر رفته.اما گمانم بچه های دیگه که با مادراشون اومده بودن لذت بردن و هیجان خوبی هم داشتن..

بعد از نمایش مثل اینکه حسابی خوشش اومده از این فرصتی که روزه و مهد نیست .خواهش می کنه تا سر راهمون بریم پارک.
از سرسره چند باری میره بالا و لیز میخوره پایین..
میاد طرفم که نشستم روی نیمکت و ازم شیر کاکائوش رو میگیره و میگه:
خاله چرا اینقدر کشاورزا بدبختن؟!
تعجب می کنم از سوالش و حدس می زنم به خاطر دیدن باغبونای پارک این سوال رو پرسیده.
 توضیح می دم براش که اصنم اینطور نیست و اونا زندگی ه خوبی دارن و میوه های خوبی تولید می کنن و با درختا و حیوونا دوستن و از محصولات اونها برای ما می فرستن.
درس می خونن و دانا هستن...
اگر چه توو دلم می دونم که اونها ناراضی اند و هیچم زندگیه خوبی ندارن!
رو بهم میگه :خوب چرا ما تولید نمی کنیم برای اونا بفرستیم؟! بعد دکتر بشن نه آقای پاکی!

                   

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 22 آبان1387
 

"به من لبخند بزن
حتا اگر به‌خاطر خستگی
دنيا را تنها بگذارم.
لبخند يادت نرود!" *


* عباس معروفی

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 سه شنبه 21 آبان1387
 

به پست های اینجا که نگاه می کنم دلم می گیره از نبودم! خب آدمها یه وقتایی چند تایی کار دارن با هزارتا بهانه ..
من رفتم و حالا برگشتم :)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 18 آبان1387
 

خب من چرا نبودم این همه وقت ؟

چونش داشتم پروژه هام ُ سرهم می کردم و خیلی دختر خوبی بودم و کلن با توجه به شرایط گل و بلبلی که داشتم و اون همه روستا گردی ای که کردم و آخرم ختم شد به کندوان گردی ، حالا اینجام و اون استاده که مدام غر می زنه و ارتفاع صداش از حقارت روحش خبر می ده ! کلی مدت دستش زیر چونش بود موقع ارائه ی کارم و دیدن چهره ش می ترسوند من رو که هر لحظه ممکنه لیست وُ دفتر دستکش پرت شه طرفم* که آخرش با چند تا سوال و جواب ساده قائله ختم به خیر شد و حتی تشویقم م هم کرد خیلی و الان من نفس راحت می کشم و تووی سرم پره از بوی کندوان که تا قبل از این همراه استرس بود و الان می شه نفس کشید و فکر کرد چقدر دیگه فرصت هست برای ارائه ی کار بعدی!

*اصولآ آقای "ع" عادت داره موضوع رو در هر حیطه ای که باشه و بخصوص منابع رو هر چی که باشه رد کنه و فریاد بکشه که هیچ کدوم از شاگردای این چند ساله ش لیاقت اسم دانشجو رو ندارن و چقدر الان همه تنبلن و ... اینا و اصولآ عصبانیه همیشه و براش هم هیچ اهمیتی نداره که کی ، چه فکری می خواد بکنه..

    

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 11 آبان1387
 

جمعه ـ غروب

تو ترافیک شریعتی گیر افتادیم.دارم کُتای چرم مشهد ُ نگاه می کنم و فکر می کنم این کُت زرد ِ که الان داره من ُ نگاه می کنه چنده و حساب کتاب می کنم و فرزانه رو یادم میاره همش رنگ ِ کُته که بهم می گه تو هیچ چیت به آدمیزاد نرفته ، و با لج خاص می گه بهم جلف ! و خندم می گیره از این غیر آدمیزادیم که مامان از جلو صدام می کنه و می گه دختری ، پشت  این ماشین َ رو بخون..

(تو پرانتز بگم که مامانه از وقتی یادم میاد با دقت به آسمون نگاه می کرد. بخصوص توو جاده و دشت و ُ دَمَن ، با ابرا وُ ستاره ها شکل می ساخت وُ کلی تو دلش می خندید و گاهی حتی فکراش رو بلند می گفت و ما رو هم تشویق می کرد به شکل ساختن با اونها و کلی پرواز و دقت البته.
بعد اینکه قضیه محدود نمیشد هیچ وقت به ابرا و حتی نوشته های پشت ماشینا رو هم شامل می شد و حتی بیلبوردا رو هم با دقت می خونه و حروفشون رو برعکس می کنه تا ببینه از توشون چی در میاد و کلی هم کشف ِ جدید و ناب داره که مال ِ خودشه فقط!) 

حالا اگه مطلب هنوز یادتون هست

گفتم خب نوشته:saba

حرصش می گیره از این همه خنگی م که هنوز بی دقتی می کنم به این عادتش و می گه ، اِ،برعکسشو بخون

با عاطفه می خندیم که شده :Abas

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 9 آبان1387
 

به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه
می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه
می تونه توو یه کوچه ی قدیمی که زیره یه بازارچه ست باشه
می تونه بزرگ ، یا می تونه کوچیک باشه
می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه
یا هر رنگی داشته باشه
می تونه به رنگ آجُر یا به رنگ شیشه وُ سنگ باشه
میتونه رنگ قرمز یا به رنگ ِ ...
ولی من ، یعنی بهتر بگم ما
معتقدیم خونه هر چی که باشه
باید سبز باشه ..*

مدیریت زمانی و حتمآ مسولیت پذیری و استقلال که همیشه مثل ِ یه تشدید بزرگ توو افکار من بوده و تلاشم برای تنظیمش کاملآ خوب پیش رفته تا جایی که برنامه هام با کمترین تاخیر انجام می شن و این منظبت بودن حالم رو خوب می کنه بخصوص اینکه تا یک ماه گذشته تو یه خلاء بسر می بردم و هر آن احساس می کردم زیر پام هر لحظه ممکنه خالی بشه..
اما در همین راستای مدیریت
این اولین باری نیست که مامان و پدر می رن سفر و بدون کوچکترین خللی اداره می کنیم همه چیز رو و من و عاطفه هیچ وقت دلتنگ نبودیم و همه اعتقاد داریم که نباید با خواسته هامون عرصه رو برای بقیه تنگ کنیم و اصولآ هر کسی کاری رو که مایل بوده انجام بده رو داده و این وسط باید به هم احترام بگذاریم ..
حالا کمتر از یک ماه مونده که ما چهار نفری می تونیم با هم نهار بخوریم و من به پدر بگم که حتی حمامش رو زود تموم کنه و عاطفه تنبلی ش رو بگذاره کنار و دعوت ما رو قبول کنه و شبها چهار تایی بریم پیاده روی و بخندیم و بگیم که حتی هدیه چی می خواییم این بار.

اگر چه ممکنه خیلی هم مورد توجه نباشیم و اونها گرفتار دل مشغولی هاشون باشن..
حالا شبهای پاییز بلند هست. بدون تاریکی ه مطلق و نور همیشگی ه ماه ، اما همین که میشه صدای نفس کشیدن های آدم های خونه رو شنید وقتی از خواب بیدار می شم نیمه شب ، خودش معجونی می شه برای روزهای نبودنشون..

*خانه ی سبز..

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 2 آبان1387
 

شنبه هِ که تعطیله..

بعد من چرا قبول نکردم برم سفر همراه مادام موسیو ی خونه،که یه جورای فرار کنم از این تعطیلی ه اجباری و اینطوری غصه م نشه که دو تا پروژه باید تحویل بدم تا آخر آبان ؟!

                       

پ ن:

MISTER BLACKBOARD

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 1 آبان1387
 

امروز یک دسته ازگنجشکانم ،
روی سیم ِ برق ،
برای ادامه ی مهاجرت ِ خود استراحت ِ کوتاهی کردند!
بالاخره رودخانه را نمی دانم با چه رنگی توصیف کنم!
سبز یا آبی ؟
درختان هم آهنگ با فصل ها می میرند ُ زنده می شوند!
هوایم تابستانی ست!
من عرق ِ شادمانی می ریزم
و به دورترین ستاره ی آسمانم فکر می کنم!
ستاره یی که از نور ِ همه ی خورشیدها محروم مانده است!
دوستانم - خوب یا بد - هم چنان به زندگی ادامه می دهند!
دوستانی که زندگی ِ خود را مدیون ِ وجودشان می دانم!
سنگ ُ سایه ، آفتاب گردان ُ نور ، پرنده وُ چشم ، خاک ُ باد..
و آتش که همیشه برایم عزیزترین پدیده بوده است!
من زمین را خانه ی خود می دانم ،
با هر چه پنهان ُ آشکار دارد!
من گوگرد را همان قدر دوست می دارم ، که پدرم را! *

* حسین پناهی

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |