هیچ وقت ِ هیچ وقت از اولین شروع خوشم نمیومده و تا حد اعلاءتحت فشار قرار می گیرم و کلی باعث بهم ریختگیم میشه.
حتی اگه اون رویداد خوب باشه و همه ازش استقبال کنن باز من اینقدر فشار استرسم نسبت بهش زیاده و بالاست که در واقع اولش نه تنها هیچ لذتی نمی تونم ببرم بلکه فکر می کنم دارم پرتاب می شم تو دهن شیر !
این موضوع کمی مدیریت بحرانم رو ضعیف کرده.حتی وقتی که چیزی به منم ارتباط ِ خاص نداره و منم مثل همه ی آدمای دیگه تو اون جریان شناور باشم مثل همین اول مهر مزخرف که کلی آدم میان وُ ازش هزارتا خاطره تعریف می کنن حالا که ازش دور شدن و یکم مهر هشتاد وُ هفت براشون با پنجم اسفند فرقی نداره عملآ..در حالی که من هزاربار تا صبحش با خودم درگیرم و بی قرار.
ولی حالا فکر می کنم به داغی هوایی که هشتاد و هفت،برام ساخت و گونه هام از اشک سوخت و نمی دونم این ردی که گذاشته روی صورتم را چطور می تونه پاک کنه!
روزهای سرمستی م در فصلی که متعلق به خود ِ خودم بود را چطور می تونه پس بده؟
روزهای پاییز هم که بیاد ، تموم می شن و دوباره کلاغها می رن پی کار خودشون!
ولی هنوزم معتقدم پاییز را برای من نیافریده ند.هست که دلخوش باشم به گذر روزهای نارنجی و کدرش.
دوشنبه 25 شهریور1387
از عشق سخن باید گفت
همیشه از عشق سخن باید گفت
حتی اگر عاشق نیستی هم از عشق سخن بگو
تا دهانت به شیرین ترین شربت های معطّر جهان شیرین شود
تا خانه ی تاریک ِ قلبت ، به چراغی که به مهمانی آورده یی، روشن شود
تا کدورت از روحت _همچو ابلیس از نام ِ خدا _ بگریزد ...
.
بی عشق ، هیچ سلامی طعم ِ سلام ندارد ، هیچ نگاهی عطر نگاه. *
* آتش بدون ِ دود | نادر ابراهیمی | کتاب ِ هفتم
یکشنبه 24 شهریور1387
دور هم که جمع می شویم ، عکس می گیریم. زیاد.
خاطره جمع می کنیم. خیلی زیاد.
برای روزهای دلتنگیمان. وقتی دور شدیم از هم. هوایی تازه کنیم..
.
پ ن:
آقای الف ای میل زده میگه:
هِی دختر، این و این رو ببین...
از کفش تو هم وحشتناک تره!
.
بعد محض اطمینان خاطر بنده که حتمآ یادم بیاد چه کفشی رو تو کمدم دارم ، مثل مابقی ِ عکس های خاطره دار که با خنده همراه هست و تصویر آدمهای ِ به وجود آورنده ی لحظه ؛ فرستاده که دیده باشم و به قول خودش رَکَب بخوریم که این تصاویر را دارد هنوز..تهدید هم کرده که حتمآ قصد دارد عکس هایی که با شلوغ کاری و تو سر هم زدن هایمان انداختیم را نشان ِ همسرهامون بده که پسر خاله میم و خواهرش قطعآ گفته ند کمکش می کنن برای پراندن خواستگار ها !

پنجشنبه 21 شهریور1387
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
دوشنبه 18 شهریور1387
دروغ چرا ، من آدم های رُک رو نمی پسندم.
من آدم هایی رو که رُک بودن رو رفتار درست و مدرنی می دونن و در هر زمان و مکانی می تونن رُک باشن و مجموعه ای از رفتارها و گفتارهای صریح رو از خودشون به نمایش بزارن،نمی پسندم.
من آدم هایی رو که خط انداختن روو دل آدما واسشون راحته و ترجیح می دن کسی رو ناراحت کنن و عواطفش رو جریحه دار،عوض این که چیزی رو توو دلشون نگه دارن.کمی بالا _ پایین کنن و با ادبیات و منش بهتری بروزش بدن،نمی پسندم.
من آدم هایی رو که رُک بودنشون رو به رخ می کشن و ازش به عنوان یکی از نمادهای افتخارشون نام می برن،نمی پسندم.
انتقاد صریح و بی مقدمه و بدون بستر مناسب،توو چشم آدم ها نگاه کردن و دلخور کردنشون،رُک بودن نیست.
من اینجور آدم ها رو تحمل نمی کنم.تا حد امکان ازشون کناره می گیرم و سعی می کنم خودمو در معرضشون قرار ندم.
ممکنه یه نقطه ی پر رنگ باشه این رفتار من در روابط م.اما این رفتار ها اگر چه حتی برای بغل دستیم هم پیش بیاد واقعآ موجب ناراحتی م رو فراهم می کنه و حتی،حتی من نمی تونم با اون آدم سازش داشته باشم.
سه شنبه 12 شهریور1387
من کاری ندارم که تو دوست تر داشتی معماری بخونی و چرا انتخاب اولت نزدیش،
اما تبریکات فراوان و ماچ برای فیزیک لیزر و اپتیک ت...
دوشنبه 11 شهریور1387
به صرف نمایش "بیداری خانه ی نسوان"،دی شب خل خلی ها رو دور هم جمع کردم..
فمینیست پسند بود و من دوستش داشتم و اصولآ لذت بردیم هممون و پیشنهاد می شه برید حتمآ و به این همه مقاومت زن ها آفرین بگید و از دست حماقت گروهی! از مردها بیشتر عصبانی بشید :ی

شنبه 9 شهریور1387
"ها ها"
این دقیقآ عکس العمل آقای "ر" هست در برابر قیافه ی ماها که یه چارت داده دستمون
برا انتخاب واحد بدون کد وُ تاریخ وُ روز امتحان.
قشنگ می شد فهمید چقدر دلش خنک شده الان ... دانشجوهاش رو سوزونده.
"ها ها ها"
مام که کم نمیاریم خدایی نکرده.
پ ن:
دارید خونسردی رو که؟!
معلوم نیست چه بلایی قراره سرمون بیاد با این امتحانای تداخلی.
پنجشنبه 7 شهریور1387
دقت کردین؟
آدما همشون یه جورایی علاقه دارن آخر هفته های خلوت و آروم رو تبدیل کنن به تعطیلات شلوغ و پر از همهمه.
بعد من الان به کجا متوصل بشم که دیشب قصد داشتم تا ظهر بخوابم امروز ُ و تو تختم ناهار بخورم و آتش بدون دودم رو بخونم و غروب هم یه کمی راه برم!
اما امروز از ساعت نه یکی یکی دوستان مورد لطف قرار می دن من رو و می خوان روزم رو پُر کنن؟!
نتیجه اینکه روز خوبم تبدیل شده به قلمبه ی استرس که آی به فلانی بر نخوره نمی رم همراهش.آی بیساری دلگیر نشه پیشنهادش رو رد کردم!
من اینهمه مهربونی ه زوری رو کجای دلم جا بدم آخه؟!
سه شنبه 5 شهریور1387
همی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
ز مه و مه نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
...
قطعا یه تیکه هایی از من تو گذشته جا مونده که اینطور خوره ی تصنیف َم.
مثلآ تو ای پری کجایی ِ استاد قوامی.
حالا اینکه یقین کردم اشتباهی اینجام و این روزها مال من نیستن و من خیلی قبلتر از این باید می بودم...