بنویسید سرطان،
اسمش از خودش ترسناک تر است!
سه شنبه 28 خرداد1387
كاج هاي زيادي بلند.
زاغ هاي زيادي سياه.
آسمان به اندازه آبي.
سنگچين ها ، تماشا ، تجرد.
كوچه باغ فرا رفته تا هيچ.
ناودان مزين به گنجشك.
آفتاب صريح.
خاك خوشنود.
*سهراب
یکشنبه 26 خرداد1387
ربط امتحان وُ ویر ِ گردش کردن چیه واقعن که می افته تو جون ِ آدم!؟
اما این دیگه نهایتش میتونه باشه وقت امتحانها با همه ی کتابها و فیلمها و پارک هایی که قهر کردیم رسمآ آشتی میکنیم.
بعد یکی نیست بیاد درستش کنه این وسط حالا!
پنجشنبه 23 خرداد1387
به نظر من که گور بابای تکامل.عجب عوضی هایی هستیم ما!طی این یک قرن جنجال ترافیک،
به شدت تیشه به ریشه ی این سیاره ی حیات بخش نازنین-که در کهکشان را شیری تک است-
زده ایم.*
.
.
.
بیل گیتس میگوید"صبر کنید و ببینید کامپیوتر شما به کجا می رسد." اما این شمایید که باید
به جایی برسید نه این کامپیوتر کله پوک لعنتی.شما باید با تلاش خودتان به کرامتی برسید
که به خاطر آن به دنیا آمده اید.**
.
.
.
حالا معلوم شده خدایان حق داشتند این کار را بکنند.همین عمو زاده های خودمان،گوریل ها
و اوران گوتان ها و شامپانزه ها و بوزینه ها در تمام این مدت با صرف سبزیجات خام ایام را به
خوشی گذرانده اند،در حالی که ما آدم ها نه تنها غذای گرم مهیا میکنیم،بلکه این سیاره ی
بکر را که روزگاری سیستمی حیات بخش بود، در عرض کمتر از دویست سال نابود کرده ایم،
آن هم بیشتر با یک جور جنون ترمودینامیکی در استفاده از سوخت های فسیلی.***
*ص 24
**ص 62
***ص 52
مرد بی وطن /کورت ونه گوت.
دوشنبه 20 خرداد1387
پدرم در را محکم به هم زد و با کفش های کثیف و گلی اش رفت توی خانه.
سر و صدای مادرم بلند شد.پشت سرش یک نفر کوبید به در.در را باز کردم.
زن،بچه بغلش بود.میخواست بیاید تو.جلوش ایستادم.نفس نفس میزد.
پرسید"بابات کجاست؟" گفتم:"برای چی؟"
گفت:"داداشت رو آوردم.برو بگو می گیردش یا بندازمش توی جوب."*
(جواد سعیدی پور)
یکشنبه 19 خرداد1387
هیچ جور نمیتونستم زنگ بزنم به خانم ز ، بگم تسلیت میگم مادرت رو از دست دادی.
یا بگم متاسفم؟
یا حالا بلندشم برم خونشون!
بعدم من که نه سر پیاز بودم نه ته ِش زار میزدم فقط چه برسه خود خانم ز .
جماعت همکلاسی ها پیشنهاد دادن که بگذریم از زنگ و دیدار حضوری پاشیم بریم مراسمشون تو مسجد.
الانم فقط کافیه یکی بهم پِخ کنه،یا بگه بالای چشمم ابرو ِ، نمیشه جمعم کرد دیگه.
پ ن:
هرگز ِ هرگز فکر نمیکردم جدائی اینهمه سخت باشه.بعد اینکه خیلی بی جنبه م.
این دومی رو تازه کشف کردم.
جمعه 17 خرداد1387
زندگی،فقط در روزمرگی اش زندگی ست و می تواند سرشار از شادمانی و خوشبختی باشد: در روزمرگی ِ سلامت،روزمرگی ِ بدون فساد. هر چیز والای عظیمی هم در همین روزمرگی ها جاری ست؛ هر چیز ِ غول آسای تکان دهنده ی ماندگاری که به ذهنت می رسد؛ و یادت باشد که هر چیز ِ معمولی،عادی نیست. عادی،نفرت انگیز است؛ اما معمولی می تواند عمیق، پاک، روشن، تفکر انگیز، محصول تفکر، با ابعادی از بی زمانی و بی پایانی باشد...
مردِ عاشقانه ی آرام.
چهارشنبه 15 خرداد1387
یک طرفه است.
اشتباه آمدید خانم!
جمعه 10 خرداد1387
چهارشنبه 8 خرداد1387
خب راستش اینقدر تو این هفته ی گذشته روزها و ساعتهای من پر از استرس بود و بی خوابی و دوندگی بسکه کِشدار بودن وُ روی دور تند حرکت میکردم و بالاخره واحدهای عملی ِ این ترم م تموم شدن و الانم کلی غصمه که چرا این همه نظری کار کردیم وقتی شرایطی بود برای اینکه بزنیم از شهر بیرون...
اما خوبیه دو هفته ی گذشته این بود که صبح ام رو (بخونید کله ی سحر!) با کلاس ورزش شروع میکردم و ضربه ی آخرم دیروز بهم وارد شد و نتونستم نه بگم به خانم "الف"و به عبارتی به بدبختی افتادم برای رفتن به مهمونی و اگرم نمی رفتم فقط حسرتش برام می موند بسکه خانم"الف"میزبان خوشمزه ای هست و خودش شخصآ دعوتم کرد.موقع خداحافظی میگم اگه یه گروه گلدکوئیستی راه بیندازی (بسکه خوش صحبته!) ما میشیم اولین زیر مجموعه هات.بعدترم یک عدد نتورک مارکتینگی راه بندازیم در حد تیم ملی*!
*از اصطلاحات فرزانه هست.تابلو ِ تازه یاد گرفتم!:دی