اِلِنا از اینجا داستان کله کدو ی مستور رو برام فرستاده...
توصیه میشه شما هم بخونیدش.
سلام آقای ترناس.
جمعه 27 اردیبهشت1387
دیشب یکی از مهمانی های بی نظیر خانوادگی رو از دست دادم به خاطر استاد "ن" که کلاس فوق العاده
گذاشته بود امروز و به ضرب و تهدید امتحان می خواست دانشجو ها رو جمع کنه، که البته موفق شد و منم مجبور شدم صبحانه ی اردک آبی رو امروز تو تندیس از دست بدم و بعدشم پارک رو هم همینطور.
عصر هم طی یک عملیات غافلگیرانگی! جماعتی که به خاطر من برنامه ی صبحشون رو کنسل کردن اومدن دنبالم و رفتیم گردش:دی
پ ن:
الان فکر میکنم چقدر آدمها هیجان انگیز و مهربون و درست حسابی دورم هستن که همشون رو هم اندازه ی یک عالمه دوست دارم.
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387
ساعت 2 فکر میکردم به جای اینکه بشینم سر کلاس و مجبور باشم ام پی فور گوش بدم و الکی به پُر چونگی های بغل دستیم سَر تکون بدم که یعنی کاملآ حواسم بهت هست که نه از درس چیزی بفهمم نه از اتفاقات دیشب ِ اون دختره ، زنگ بزنم به مربیه ورزشم ببینم کجا کلاس داره و برم پیشش تا یه دنیا رو از شر ِ خودم خلاص کنم بسکه بد اخلاق بودم و رنگ پریده و بی اعصاب امروز!
بعد اینکه برای استاده یک پیام نوشتم گذاشتم روی میزش و رفتم از کلاس بیرون...
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387
من که نه
شما ؛
شب هاتون آفتابی...
یکشنبه 22 اردیبهشت1387
سال ها بعد که پیر میشیم و کتابامون رو میزاریم جلومون و به تاریخ هاشون نگاه میکنیم یادمون می افته که چقدر بدن درد گرفتیم تو این راهروهای نمایشگاه و چقدر تنمون کوفته شد و چقدر با آدمهای زیادی آشنا شدیم و خلاصه که دیگه الان چقدر میگذره از اون روزها و ما هم هر دوره چه افکاری داشتیم و چی میخوندیم و ُ با کی میخوندیم وُ هِی روزگار...
سلام آقای عکاس باشی.
شنبه 21 اردیبهشت1387
اصولآ اجرای همه ی تصمیم های کبری و مهم رو از شنبه عملی می کنیم و الان هم یکی از اون شنبه هاست که تو هر،حرفش یک عالمه کبری نشسته و معلوم نیست تا کدوم آخر هفته ای این پروسه ادامه داره...
در همین راستا خواستم بگم من هنوز وعده های شنبه رو به خودم میدم!
پ ن:
اومدم بنویسم تا یادم نره از پنجشنبه من موندم و کلی خاطره ی خوشمزه و کتابهایی که بوی ه نویی میدن
با یه بدن درد که هنوز ادامه داره و دو تا عکس یادگاری.
سه شنبه 17 اردیبهشت1387
دیشب میخواستم بیام بگم
مامان و پدر برنامه ی سفر داشتند و من و عاطفه اون وسط کلی ژانگولر!شدیم
و برای ساعت های خالی مون برنامه ی درکه و مهمونی و ... اینا ریختیم و لیست آذوقه های جدید
رو یادداشت کردیم تا از خجالت خوراکی هایی که تست نشدن بیرون بیاییم دوتاییمون ،
بعد سر ِ شبی بحثشون شد و بوش میومد که سفر هم کنسل میشه تا اطلاع ثانوی!
ما هم نشستیم ببینیم با این همه برنامه ی دَدَری که ریختیم و قرار هایی که گذاشتیم
و گیر و گرفتاری هایی که درست کردیم برای خودمون تا صبح اتفاقی می افته و میرن سفر آیا..
صبح هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و ما هم عجالتآ اولین برنامه ی عاطفه رو انجام دادیم تا
ببینیم اتفاق خاص ِ دیگه ای میفته یا نه !
بعد حالا چرا همون دیشب حرفام رو نزدم تا الان خبر سرد بنویسم این بود که بلاگفا ترافیک داشت و خیلی هم خر است .
یکشنبه 15 اردیبهشت1387
این بکگرانده لعنتی ِ ذهن ه من زیاد تکرار میشه..
زمینه ی خاکستری ِ خیلی بزرگ،با مردی که تکه های صورتش نامرتب و خونین و یه جورایی
هم پازل مانند هست وُ به هم خوب نچسبیده که رد ِ خون خشک شده روی تکه تکه های
صورتش جا خشک کرده و فقط به من نگاه میکنه!
گاهی هم تمام اون قرمزی ها محو میشن و وسعت زمین سفید میشه،صورت ش اندازه ی
بادکنک ِ سفید ِ زشت که مدام هم پر باد تر میشه و خودش رو نزدیک م میاره که همون
موقع هاست که بیدار میشم از خفگی.
این فقط عادت نحس من است یا بقیه هم در ورطه های این چنینی می افتند !؟
پ ن:
خانم ب میگه مالیخولیایی م عود کرده !
شنبه 14 اردیبهشت1387
زنده باد داستان کوتاه ..
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
با ما
به از این باش
که با خلق جهانی!