6 ، عدد بد قیافه ای است !
من را وادار میکند از خواب بیدار شوم ؛ صبح های دانشکده را می گویم ..
جمعه 30 فروردین1387
قبلتر ها سری داستانهای"قصه های من و بابام" رو یادمه تو کتابخونه ی مامان میشد پیدا کرد..
پدر و پسری که از فکر دوچرخه سازی شروع کردن وُ اون رو عملی کردن وُ دردسر هایی رو هم برای اعضای محلشون به بار آوردن و زمانی هم رفتن به کره ی ماه رو تو سرشون داشتن و این بین هم بالاخره یکی پیدا می شد باهاشون همکاری کنه و جدی جدی کلی بهشون خوش بگذره ..
کتابهای کوچکی که میشد بارها و بارها خوندشون و فکر کرد چقدر همه ی باباهای دنیا قهرمانن و هیچ چیزی براشون محال نیست..
پ ن:
اینها وقتی برام یادآوری شد که دیشب رادیو یکی از قصه هاشون رو اجرا میکرد !
چهارشنبه 28 فروردین1387
بیش از یک چهار
و
پنج روز
نیست
دریافته ام
منحنی های ِ حیات
می توانند بیرون از تمام ِ اشکالِ هندسی باشند. *
* منصور کوشان
دوشنبه 26 فروردین1387
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم *...
* مولانا
شنبه 24 فروردین1387
در راستای پیشنهاد امیر حسین که گفته میخواد با من ازدباج کنه !
خیلی هم اصرار داره که من رو خوشبخت میکنه ..
گفته من نباید برم سر ِکار و باید برم دانشکده و خودش بعد از مهد ، عصرها یک ساعتی میره سر کار تا بعدش بریم سرزمین عجایب !
گفته اگر پارسا هم پسر خوبی باشه و زود بزرگ بشه حتمآ با خودمون می بریمش !
پ ن:
قابل توجه خانم همیشه !
عزیزم ، یکی به نفع ِ من ..
چهارشنبه 21 فروردین1387
الان من سرمای بدی خورده ام و حالم رو به بهبودی نمیرود..
دارو خوردن هم فایده ای نداشته و اول هفته هم یک عدد گزارش پروژه دارم برای ارائه
که رسمآ داره خوش خوشانم میشه با این بالشه که بغلمه و کارهای عقب افتاده ای که دارم ..
پ ن :
عصبی ام ...
چهارشنبه 21 فروردین1387
سراسیمه سلام !
هنگام رسیدن سلام ..
دوشنبه 19 فروردین1387
نمیدونم چه صیغه ای ه که پروژه های دیگه م رو کامل و نمره بیار و مفصل انجام دادم کلآ و
حالا برای این یکی تو گِل گیر کرده بودم و گشت و گذار تو کتابخونه ها و سرچ های بی فایده
نتیجه نمیداد و بالاخره خانم "م" دلش به حال من ِ بی نوا سوخت که واحد عملی م رو باید
پاس کنم دیگه و الان من نجات پیدا کردم یک دنیا و از شر ِ واحد عملی ه خلاص شدم
یک عالمه و یکی از خوشمزه ترین تحقیق ها رو ارائه دادم :)
شنبه 17 فروردین1387
هر چند تا که می شمارم صبح نمیشود .
امشب هم دیر تمام شود ، معلوم است تِرم خسته کننده ای در پیش دارم ..
پنجشنبه 15 فروردین1387
از آنجایی که هفت سین ما را عاطفه و پدرم روی آئینه نقاشی کردند و تا آنجا که توانستند
با رنگ های من جولان دادند ، نشد که سبزه ش را گره بزنیم این آخر بهار !
حالا این 25 _20 نفری که خواستند سیزدهشان را در خانه ی ما باشند ، همشان بی آرزو ماندند :)
پ ن: میدانم که شلخته تر شده م این روزها و بی نظم اینجا هستم.