تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 شنبه 31 فروردین1387
 

6 ، عدد بد قیافه ای است !

من را وادار میکند از خواب بیدار شوم ؛ صبح های دانشکده را می گویم ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:37  توسط (دختر نقاش)  | 
 جمعه 30 فروردین1387
 

قبلتر ها سری داستانهای"قصه های من و بابام" رو یادمه تو کتابخونه ی مامان میشد پیدا کرد..

پدر و پسری که از فکر دوچرخه سازی شروع کردن وُ اون رو عملی کردن وُ دردسر هایی رو هم برای اعضای محلشون به بار آوردن و زمانی هم رفتن به کره ی ماه رو تو سرشون داشتن و این بین هم بالاخره یکی پیدا می شد باهاشون همکاری کنه و جدی جدی کلی بهشون خوش بگذره ..

کتابهای کوچکی که میشد بارها و بارها خوندشون و فکر کرد چقدر همه ی باباهای دنیا قهرمانن و هیچ چیزی براشون محال نیست..

 

 

پ ن:

اینها وقتی برام یادآوری شد که دیشب رادیو یکی از قصه هاشون رو اجرا میکرد !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:35  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 28 فروردین1387
 

بیش از یک چهار

و

پنج روز

نیست

دریافته ام

منحنی های ِ حیات

می توانند بیرون از تمام ِ اشکالِ هندسی باشند. *

 

 

* منصور کوشان

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:54  توسط (دختر نقاش) 
 دوشنبه 26 فروردین1387
 

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم *...

  

* مولانا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:30  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 24 فروردین1387
 

در راستای پیشنهاد امیر حسین که گفته میخواد با من ازدباج کنه !

خیلی هم اصرار داره که من رو خوشبخت میکنه ..

گفته من نباید برم سر ِکار و باید برم دانشکده و خودش بعد از مهد ، عصرها یک ساعتی میره سر کار تا بعدش بریم سرزمین عجایب !

گفته اگر پارسا هم پسر خوبی باشه و زود بزرگ بشه حتمآ با خودمون می بریمش !

 

 

 

پ ن:

قابل توجه خانم همیشه !

 عزیزم ، یکی به نفع ِ من ..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:52  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 21 فروردین1387
 

 الان من سرمای بدی خورده ام و حالم رو به بهبودی نمیرود..

دارو خوردن هم فایده ای نداشته و اول هفته هم یک عدد گزارش پروژه دارم برای ارائه

که رسمآ داره خوش خوشانم میشه با این بالشه که بغلمه و کارهای عقب افتاده ای که دارم ..

 

 

پ ن :

عصبی ام ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:33  توسط (دختر نقاش) 
 چهارشنبه 21 فروردین1387
 

سراسیمه سلام !

 

 

هنگام رسیدن سلام ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:14  توسط (دختر نقاش) 
 دوشنبه 19 فروردین1387
 

نمیدونم چه صیغه ای ه که پروژه های دیگه م رو کامل و نمره بیار و مفصل انجام دادم کلآ و

حالا برای این یکی تو گِل گیر کرده بودم و گشت و گذار تو کتابخونه ها و سرچ های بی فایده

 نتیجه نمیداد و بالاخره خانم "م" دلش به حال من ِ بی نوا سوخت که واحد عملی م رو باید

 پاس کنم دیگه و الان من نجات پیدا کردم یک دنیا و از شر ِ واحد عملی ه خلاص شدم

 یک عالمه و یکی از خوشمزه ترین تحقیق ها رو ارائه دادم :)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:38  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 17 فروردین1387
 

هر چند تا که می شمارم صبح نمیشود .

امشب هم دیر تمام شود ، معلوم است تِرم خسته کننده ای در پیش دارم ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:22  توسط (دختر نقاش)  | 
 پنجشنبه 15 فروردین1387
 

از آنجایی که هفت سین ما را عاطفه و پدرم روی آئینه نقاشی کردند و تا آنجا که توانستند

با رنگ های من جولان دادند ، نشد که سبزه ش را گره بزنیم این آخر بهار !

حالا این 25 _20 نفری که خواستند سیزدهشان را در خانه ی ما باشند ، همشان بی آرزو ماندند :)

 

پ ن: میدانم که شلخته تر شده م این روزها و بی نظم اینجا هستم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:39  توسط (دختر نقاش) 
 یکشنبه 11 فروردین1387
 

این همه نفی

درد ِ جان فرسای دگردیسی جهان است

بر جان ِ هنر ،

تا از کرم ِ کور ِ بی دست ُ پا

پروانه ای بسازد

هزار رنگ ! *

 

* حسین پناهی

 

 

[بیشتر دوست داشتم با کوله ی مارکوپولوئی ام الان را در کاشان می گذراندم..]

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:9  توسط (دختر نقاش) 
 پنجشنبه 8 فروردین1387
 

دلم شکست

نه برای آنکه مهربان نبودی

که بودی

دلم شکست برای آنکه تو

تو آن مهربان نبودی ...

 

 

* صدای آب می آید٬ مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
  لباس لحظه ها پاک است .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:46  توسط (دختر نقاش) 
 پنجشنبه 8 فروردین1387
 

هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای
پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای
ای نرگس از ملامت چشمش چه دیده ای
کاینسان به بزم شادِ چمن سر شکسته ای؟
با من مبند عهد که ، چون پیچ های باغ
هر جا رسیده ، رشته ی پیوند بسته ای
از من به سوی دشمن من راه جسته ای
نوری و در بلور دل من شکسته ای
دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست
ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟
من نیز بند مهر تو بُبْریده ام ز پای
تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای
سیمین! ز عشق رسته ای اما فسرده ای
آن اخگری کز آتش سوزنده جَسته ای *

*سیمین بهبهانی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:26  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 7 فروردین1387
 

الان من میخوام شکایت کنم ...

از اون استاده ؛

به جای اینکه ما رو ببره یه روستایی ، ده  ی ، جای ِ ناب و بکری که تا حالا دست ِ هیچکی بهش نرسیده جز همون آدمهایی که توش سه چهار تا خونه گلی ساختن اونم ته ِ دنیا ! که برای رسیدن بهشون باید از نیمه ی راه از ماشین پیاده شیم و پاچه ی شلوارمون رو بزنیم بالا تا راحت تر از گِل ها رد بشیم و بعد ِ کلی شنیدن ِ صدای خنده و غرغر  ِ ما که حالا دیگه با هم قاطی شدن بسکه خسته شدیم و بسکه سر به سر هم گذاشتیم و آخر میرسیم به همون خونه ها و آدمهاش و بعدم ژست ِ کارشناس اجتماعی رو در بیاریم و موفق نشیم و شب بشه و دور یه آتیشه بشینیم با یک مشت کاغذ و عدد و رقم و اینا ..

 

حالا به جای انجام ِ همه ی اون کارای بالا ، یه تحقیق داده تا واحد عملی ِ جامعه شناسی روستایی رو پاس کنیم !

از این قوانین لعنتی و این کسب اجازه های بچه گانه میخوام شکایت کنم ..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:3  توسط (دختر نقاش)  | 
 جمعه 2 فروردین1387
 

هِی بهار !

قرار نداشتیم تو بیایی هدیه ات هم دندان درد زبان نفهم باشد ها !

هیچ خوشم نمی آید ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:54  توسط (دختر نقاش)