تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 چهارشنبه 29 اسفند1386
 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

 

دارد وقتش می رسد که با آن همه باد و ستاره های شبانه خداحافظی کنیم ، گمانم !

که برویم استقبال یک اتفاق دیگر ،باد و ستاره های شبانه ای که هر روز به اندازه ی یک سال بزرگ میشوند.

 

سال ِ خوب و بهاری عاشقانه رو برای همه آرزو میکنم، پر از لبخند و حس های دلپذیر ..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:36  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 29 اسفند1386
 

خدایا !

به خاطر مامان بابا و خانواده م

به خاطر زاینده رود

به خاطر دوستای زلالی که دورم هستن

به خاطر حافظ

به خاطر برف

به خاطر تاتر

به خاطر گریه

به خاطر شب

به خاطر سکوت

به خاطر مهربونی ها

به خاطر بستنی

به خاطر صدای آب

به خاطر چشمهام که می بیند

به خاطر لبخند

به خاطر دست هام که لمس میکنن

به خاطر خواب

به خاطر لاک

به خاطر رنگ ها

به خاطر تابستان

به خاطر اوج

به خاطر ماسه ها

به خاطر انتظار

به خاطر صبر

به خاطر ...

 

مرسی ، زیاد تا.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:34  توسط (دختر نقاش) 
 یکشنبه 26 اسفند1386
 

اصولآ اگه بخوام از توجیه اینکه محال و غیر ممکن داریم یا نه بنویسم ، ممکنه یه دنیا رو گیج کنم.

حالا هم خانوم ِ جیغ و زیگزاگ ِ دخی من رو دعوت کردن به گفتن آرزوی های محال و زیاد تا مرسی که به فکر انداختین منو :x

 

 

_ همه ی دنیا امن باشه و سرشار از تفاهم و صلح هم باشه ..

_ عادت کردن و تکرار رو از خصوصیات آدمها پاک میکردن ..

_ افراط و تفریط و خودخواهی رو هم همینطور ..

_ لمس کردن معجزه ی عشق که خوب دیدن است و خوب شنیدن و خوب بوئیدن،که برای همه ی دنیا آرزو میکنم ..

_ به پنجمی ش هم فکر میکنم !

 

 

 خانم همیشه ، غزل ،مصلوب، سارا ، ماهور ، کرم کتاب ، فرید 

،فیزیکی و کلآ هر کی دوست داره از طرف من دعوته ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:26  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 25 اسفند1386
 

بعضی چیزها می رود توی مخم ؛ مثلآ همین بوی کباب. این که همسایه ها بوی کباب راه می اندازند ،

به خاطر این نیست که روی مخم کار کنند. همینطوری که نمی گویم ، روی این جریان فکر کرده ام. نه ،

نیست. مگر مردم بی کارند ؟ اگر بود شک نداشتم که دیوانه ام ، ولی به خاطر بوی کباب هم که

نمی شود از کسی شکایت کرد. بروم بگویم بنده های خدا توی بالکن شان منقل کباب گذاشته اند ؟

 یا این که زیر ِ پنجره ام میزنند زیر ِ آواز ؟

روی اجاق خانه ام سیخ کباب بره ام

خانه به خانه می رود بوی کباب بره ام *

 

 

*ها کردن / پیمان هوشمندزاده

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:57  توسط (دختر نقاش)  | 
 جمعه 24 اسفند1386
 

گاهی وقتها یک حسی ، چیزی ، شاید فکری اینقدر خودش را فرو میکند توی سر ِ آدم که از این همه هوا میخواهی خفه شوی !

الان دقیقآ از همان وقتهاست .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:36  توسط (دختر نقاش) 
 پنجشنبه 23 اسفند1386
 

در راستای جواب زیگزاگ ِ دخی به این سوال :

بنده یک عدد Teddy bear ه رمانتیک ِ گرم ِ  بغل کردنی هستم اصولآ خودم خبر نداشتم !

 

البته دکتر شدن را هم دوست دارم ..

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:8  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 22 اسفند1386
 

در راستای طرح مبارزه با افسردگی ِ آخره سال پاشدیم رفتیم "تهرَن" به نویسندگی و کارگردانی محمود استاد محمد..

بدتر کلی بی حوصله شدیم بسکه نمایشه کسل کننده بود و کُند پیش میرفت !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:59  توسط (دختر نقاش)  | 
 سه شنبه 21 اسفند1386
 

این داستان ادامه دارد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:24  توسط (دختر نقاش) 
 شنبه 18 اسفند1386
 

همه مان گیر افتاده ایم ،

میان این همه صدا و شلوغی که در درون ِ ماست ..

 

 

پ ن:

برای دلتنگی های آخر سال !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:58  توسط (دختر نقاش)  | 
 جمعه 17 اسفند1386
 

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن

ترک من خراب ، شبگرد مبتلا کن

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:44  توسط (دختر نقاش) 
 سه شنبه 14 اسفند1386
 

تنها چیزی که وادارم میکنه اسفند بنویسم ،

اینکه تحمل روزهای بی مزه و لاکپشتی ِ عید رو آسون تر میکنه !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 13 اسفند1386
 

آیییییییییی ؛ من باز نوستالژیم درد گرفت  این آخر سالی ..

یک عالمه ماهی قرمز دیدم هِی گُله به گُله ی شهر !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:52  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 12 اسفند1386
 

روز عجیبی بود. مثل دیروز و تمام روزهای پیش از آن..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:29  توسط (دختر نقاش) 
 شنبه 11 اسفند1386
 

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی نداونید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهو روشی ، کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از ، هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:32  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 8 اسفند1386
 

وسط اون همه کار عقب افتاده و شلوغ پلوغیه این یک ماه تنها پیشنهادی که میتونست کلی حال م رو سر جاش بیاره و اخم هام رو باز کنه از طرف خانم ن بود که بریم ارکستر..

بماند که چقده خوشمزه بود شنیدن صدای ساز ِ گروه سعید ذهنی همراهِ با بچه ها بودن و دلمون تنگ بود هزارتا برای هم و آخرش جای النا خالی شد که رفت و شام نبود ..

 

پ ن:

امروز بعد از یک هفته و نیم تو روزنامه خوندم که تا دوازدهم اسفند تمدید شده ارکستر و اگه وقت پیدا کردین با یه دوست خوب حتمآ برین.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:37  توسط (دختر نقاش)  | 
 سه شنبه 7 اسفند1386
 

 گمانم عید یا تابستان 83 بود رفتیم شیراز..

بسی سفر خوشمزه ای بود وُ دوست داشتنی. یادم نیست روز آخر سفر  اصلآ چطوری با "خانم دوسی" آشنا شدیم با یک لهجه ی غلیظ شیرازی که نازنین بود و کلی شیفته ی شیراز شده بودم اون روزا.

خانم دوسی یه نویسنده بود که در اصل اسمش فاطمه زارعی بود اما بهش میگفتن همین خانم دوسی. تو کتابش یه سری داستان دنباله دار آورده بود با نگارش کامل شیرازی و نیمه ادبی که حرف های یه پیرزنه شیرازی به اسم خانم دوسی توش آمده ..

اینا رو وقتی یادم افتاد که رفتم کارتن کتابهای بچگی ِ احمد رو آوردم بالا تا بدیم برای پارسا بخونه دیدم این کتابه اون روزای منم توش هست. با شماره و امضای خود خانم دوسی !

یادم میاید اون شب رو با ما گذروند و برامون چند تا از داستان های خانم دوسی رو تعریف کرد و کلی سر به سرمون گذاشت و گپ زدیم.

اینقدر هوس شیراز و شنیدن حرف های بامزه ی نویسنده ی خانم دوسی بخصوص با اون لهجه های نازنین زده به سرم که شاید عید رو بریم اونجا..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 6 اسفند1386
 

در زندگی جایی هست ؛ نقطه ای. لحظه ای . ثانیه ای ، که در آن سنگین ترین غم ها ، کشنده ترین یأس ها و بزرگترین افسوس ها پر رنگ می شوند وُ بی خاصیت. آنجاست که دیگر هیچ چیز ارزش هیچ را ندارد ، دلیل هم ندارد .. آدمیزاد است دیگر !

آنوقت است که بلاتکلیف شده ایم. حتی در همان ثانیه. با بیهودگی دست و پنجه نرم میکنیم.

آنوقت است که کنار میرویم از هر هیچی که پر شده در اطرافمان !

 

پ ن:

چندان هم بی علت نیست این آشفتگی های گاه و بی گاهی..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:50  توسط (دختر نقاش) 
 دوشنبه 6 اسفند1386
 

پدر ،در سن پنجاه و شش هفت سالگی ؛ شاد ترین خونه ی دنیا رو ساخته ..

کی فکرش رو میکرد اینجور آلو پلنگی انتخاب رنگ بدون هیچ هارمونی ای ، آخرش خوشمزه بشه !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:33  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 6 اسفند1386
 

به راننده می گویم میخواهیم سر مکران جنوبی پیاده شویم.

ماشین ها به هم گره خورده اند که انگار خیابان را مدام کوچکتر میکنند. ترجیح میدهیم کل مکران را پیاده برویم شاید زودتر رسیدیم!

لبخند زنان و خوشحال راه میافتیم خیابان را می آییم پایین.به جای فکر کردن به تهدید استاد "ن"برای تلافی این تاخیر در پایان ترم ، از هر دری حرف میزنیم .. همچنان خوشحالیم !

کم کم قدم هایمان هم تند می شود و موضوع حرفمان می رود روی استاد"ن" و همان اخم همیشگی اش!

انگار همه ی دنیا از استرس و دوندگی همان چند دقیقه ی ما بی خبر بود .

 

پ ن:

ماجرای کلاس های ۷.۴۰  !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 4 اسفند1386
 

انحنای فریادی

از کوهی

به کوهی در سفر است.

 

رنگین کمانی سیاه

در شبی آبی رنگ

از دل درختان زیتون بیرون می آید.

 

آی

فریاد چون آرشه ی ویلونی

تارهای دراز باد را

به نغمه درآورده است.

 

آی

(غارنشینان چراغ نفتی خود را بیرون می آورند.) *

 

 

* لورکا

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:16  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 4 اسفند1386
 

چاره ای نداریم جز اینکه قوی باشیم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:51  توسط (دختر نقاش) 
 شنبه 4 اسفند1386
 

 

 زیاد تا دلتنگتان بودم :*

از امروز هم پشت به همه ی ریخت و پاش ها نشسته ام وبلاگ مینویسم.

 

 

اضافه شده :

هیچ قصد ندارم انشای این چند روز ِ طولانی رو بنویسم که تکرارش فقط باعث آزردگی م میشه ..

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:46  توسط (دختر نقاش)