ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
دارد وقتش می رسد که با آن همه باد و ستاره های شبانه خداحافظی کنیم ، گمانم !
که برویم استقبال یک اتفاق دیگر ،باد و ستاره های شبانه ای که هر روز به اندازه ی یک سال بزرگ میشوند.
سال ِ خوب و بهاری عاشقانه رو برای همه آرزو میکنم، پر از لبخند و حس های دلپذیر ..
چهارشنبه 29 اسفند1386
خدایا !
به خاطر مامان بابا و خانواده م
به خاطر زاینده رود
به خاطر دوستای زلالی که دورم هستن
به خاطر حافظ
به خاطر برف
به خاطر تاتر
به خاطر گریه
به خاطر شب
به خاطر سکوت
به خاطر مهربونی ها
به خاطر بستنی
به خاطر صدای آب
به خاطر چشمهام که می بیند
به خاطر لبخند
به خاطر دست هام که لمس میکنن
به خاطر خواب
به خاطر لاک
به خاطر رنگ ها
به خاطر تابستان
به خاطر اوج
به خاطر ماسه ها
به خاطر انتظار
به خاطر صبر
به خاطر ...
مرسی ، زیاد تا.
یکشنبه 26 اسفند1386
اصولآ اگه بخوام از توجیه اینکه محال و غیر ممکن داریم یا نه بنویسم ، ممکنه یه دنیا رو گیج کنم.
حالا هم خانوم ِ جیغ و زیگزاگ ِ دخی من رو دعوت کردن به گفتن آرزوی های محال و زیاد تا مرسی که به فکر انداختین منو :x
_ همه ی دنیا امن باشه و سرشار از تفاهم و صلح هم باشه ..
_ عادت کردن و تکرار رو از خصوصیات آدمها پاک میکردن ..
_ افراط و تفریط و خودخواهی رو هم همینطور ..
_ لمس کردن معجزه ی عشق که خوب دیدن است و خوب شنیدن و خوب بوئیدن،که برای همه ی دنیا آرزو میکنم ..
_ به پنجمی ش هم فکر میکنم !
خانم همیشه ، غزل ،مصلوب، سارا ، ماهور ، کرم کتاب ، فرید
،فیزیکی و کلآ هر کی دوست داره از طرف من دعوته ...
شنبه 25 اسفند1386
بعضی چیزها می رود توی مخم ؛ مثلآ همین بوی کباب. این که همسایه ها بوی کباب راه می اندازند ،
به خاطر این نیست که روی مخم کار کنند. همینطوری که نمی گویم ، روی این جریان فکر کرده ام. نه ،
نیست. مگر مردم بی کارند ؟ اگر بود شک نداشتم که دیوانه ام ، ولی به خاطر بوی کباب هم که
نمی شود از کسی شکایت کرد. بروم بگویم بنده های خدا توی بالکن شان منقل کباب گذاشته اند ؟
یا این که زیر ِ پنجره ام میزنند زیر ِ آواز ؟
روی اجاق خانه ام سیخ کباب بره ام
خانه به خانه می رود بوی کباب بره ام *
*ها کردن / پیمان هوشمندزاده
جمعه 24 اسفند1386
گاهی وقتها یک حسی ، چیزی ، شاید فکری اینقدر خودش را فرو میکند توی سر ِ آدم که از این همه هوا میخواهی خفه شوی !
الان دقیقآ از همان وقتهاست .
پنجشنبه 23 اسفند1386
در راستای جواب زیگزاگ ِ دخی به این سوال :
بنده یک عدد Teddy bear ه رمانتیک ِ گرم ِ بغل کردنی هستم اصولآ خودم خبر نداشتم !
البته دکتر شدن را هم دوست دارم ..
چهارشنبه 22 اسفند1386
در راستای طرح مبارزه با افسردگی ِ آخره سال پاشدیم رفتیم "تهرَن" به نویسندگی و کارگردانی محمود استاد محمد..
بدتر کلی بی حوصله شدیم بسکه نمایشه کسل کننده بود و کُند پیش میرفت !
سه شنبه 21 اسفند1386
این داستان ادامه دارد ...
شنبه 18 اسفند1386
همه مان گیر افتاده ایم ،
میان این همه صدا و شلوغی که در درون ِ ماست ..
پ ن:
برای دلتنگی های آخر سال !
جمعه 17 اسفند1386
رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب ، شبگرد مبتلا کن