تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 سه شنبه 23 بهمن1386
 

زنده ام ..

فقط وسط اين همه ريخت و پاش هيچ جاي ِ خالي اي پيدا نميشه بشينم با خيال راحت بنويسم !

همين .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 17 بهمن1386
 

بالاخره این امتحانات نصفه نیمه ی بد که جانمان را گرفت تمام شد! طی بیست روز گذشته هِی کتاب خواندم و حفظ کردم که یک عالمه صفحه ای میشد.حالا انرژی ای هم نمانده برای جیغ کوتاه و یوهووو گفتن و هورا کشیدن..

فکر میکنم که چقدر دوست داشتم بعضی کتاب ها را زودتر تمام کنم و چند تایی را هم اصلآ تمام نکنم و شب طولانی تر میشد بسکه کتابه خوشمزه بود !

 

با ربط : خوشحالم که تیر از اینجا خیلی فاصله دارد ، حوصله ی تکرار این ماجراها را ندارم اصلآ..

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 یکشنبه 14 بهمن1386
 

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب... *

 

* سهراب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 چهارشنبه 10 بهمن1386
 

خانه ی خاکستری ِ من ..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 6 بهمن1386
 

میز را هل میدهم سمت کنج ترین قسمت دیوار تا مبل ها راحت تر روی سر  کول هم جا شوند. تخت نازنینم را جمع کرده اند و قرار است نمیدانم چند روزی که البته میدانم اما به قول های وعده ای بنّا و نقاش جماعت نمیشود اعتماد کرد من و عاطفه باید روی زمین بخوابیم و شاید هم بشود چند روزی بابا را گول مالی کرد و جایش را قبض کنم .درس خواندن هم رسمآ در اتاق مامان باید انجام گیرد .جک و جانور های ِ پوستی ام را به اضافه ی همه ی کتاب ها و تابلو ها کارتون پیچ کرده اند و حالا معضل کمبود آئینه را هم باید تحمل کرد ! بامزه تر از همه هم اتاقی ِ جدیدم هست که طفلک دلم را هم باید بدست بیاورد و با آن گردالویی اش کلی بامزگی کرد و تلخی ِ امتحان و هوای سرد را ازم گرفت اما این دلیل نمی شود عصبانی نباشم از رئیس دانشکده که چرا هم باید استرس نوشتن را تحمل کنیم و هم یخ زدن سر جلسه را..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 جمعه 5 بهمن1386
 

این که هر ماجرایی سنتی خواهد شد برای خودش و بعد ترش هم عده ای پیدا می شوند که نگذارند خاکی بخورد و مدام آنها را از گفت و شنود های مادر بزرگ هایشان بیرون بکشند ، بلکم بشود در آن قسم از زندگی شان آنها را به کار ببندند و هیچ فکر نمیکنند که امروز ، بعضی سنت آن موقع چندان خوشایند نمی آید که فرت و فرت آدم ها را دور خودت جمع کنی که بیایید فلان خبر شده است و موقع نمایش بهمان کار است و اینها ..

و این موضوع هم بماند که ، همان ها ابدآ به روی مبارکشان نمی اورند که کارهاشان با این همه سخت گیری چقدر کُند پیش میرود و هیچ لذتی از آن اتفاق خوشایند زندگی شان نمی برند که این همه آب و تابش دادند و قطعآ هم چشم بعضی ها باید این وسط در بیاید و اصلآ هم مهم نیست که کسی خوشش می آید یا نه و چند نفر زحمت فکری می کشند و چه کسی پول خرج میکند و چقدر آدم باید در زحمت باشند که چه میهمان باشد و چه راننده و الخ .. !

 

پ ن:

آب و تاب اضافی به بعضی روند های عادیه زندگی اینقدر آدم را خسته میکند که مجبور میشوی به غرغر..

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 چهارشنبه 3 بهمن1386
 

میدانید چه چیز ِ این روزهایم مدام تکرار می شود !؟

تنها آوازی که دارم برای سَر دادن .. *

 

* [بوی جوی مولیان آید همی
     یاد ِ یار مهربان آید همی ]

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |