بابا متخصص خرید خونه ست در شرایط زمانی و مکانی ِ مختلف و حالا ایده ی جدی تری داده برای خراب کردن اتاق عاطفه و قراره این دختر تپلی ِ خونه ی ما بشه هم اتاقی ِ من ..
لوازم ضروریش رو جمع و جور کرده ، آمده ولو شده روی تخت ؛ دستش رو دراز میکنه سمت ِ کاتولوگ های پخش و پلای روی زمین و یکیش رو ندیده انتخاب میکنه و ورق میزنه و ایده هاش رو بلند ابراز میکنه و به خودم میگم که چقدر اختلاف نظر داریم دو تاییمون !
پ ن:
دیدین طولانی شدن برنامه ی امتحانات چطوری برنامه های جشنوارمون رو به هم ریخت !
یکشنبه 23 دی1386
نه بدم نه خوب ...
یک عالمه بهانه برای خوب بودن دارم و یک دونه حس ِ غریب ، که میتونه کل ِ این تعطیلات اجباریم رو خراب کنه !
[چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ... ]
شنبه 22 دی1386
يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست
[!]
جمعه 21 دی1386
در راستای تعطیلات ؛
دانشگاه آزاد هم بالاخره به یک درد خورد !
پ ن:
من عمه ی یک عدد "پارسا"ی دو روزه هستم الان !
دوشنبه 17 دی1386
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...
یکشنبه 16 دی1386
آمپول زده و کاپشن شلوار و جوراب پشمی به تن و جعبه دستمال کاغذی به دست با کلی جزوه و کتاب خودم رو تبعید کردم تو اتاق برای اجرای مراسم "درس خواندن" ! عجالتا احتياج به يك بالشت دارم و دنيايي فراموشي و شنيدن صدايي آشنا !
سه شنبه 11 دی1386
استعداد عجیبی دارم در تغییر رابطه هایم !
اینکه از هر طیف آدمی دوستی دارم با موضوع مشترکی برای گپ زدن.
اینقدر که اسم هم را صدا کنیم و کمک کنیم به هم و گاهی هم مایه ی زحمت هم باشیم.
بعدتر هم هر کس برود پی کار ِ خودش و وقتی دیگر دوباره دلمان هوای هم را کند و القصه ...
خسته ام می کنند دوستی های محکمی که یکهو پیدایشان می شود.
پ ن:
زیاد به معنی اش فکر نکنید.
یکشنبه 9 دی1386
بایدی در کار نیست ، کلاس ها را تعطیل کرده بودیم.
خرید کردیم ، گلستان خواندیم ، خوراکی خوردیم ، یکی غر میزد ، یکی می خندید ، یکی شلوغ بود ، یکی خسته بود و ... .
دلپذیر بودند ،
سه چهار روز گذشته را می گویم .
چهارشنبه 5 دی1386
این روز و شب هایم را خوب و خوش اخلاق و خندان میگذرانم ، دوستان .
تا اطلاع ثانوي از هر نوع دعوت به شام ، مهماني و گپ و گفت به شدت استقبال مي شود.
چهارشنبه 5 دی1386
زمستان است و هیچ یادی از بهار نیست.
چهارشنبه 5 دی1386
آخرین ملاقات ... و بعد ، زندگی روال یکنواخت خود را از سر میگرفت.زندگی ای تنها و غم انگیز.
دانا معلم پیانو بود. آن روز صبح قبل از آنکه برای تدریس از خانه خارج شود یادداشت آندرآ را
دریافت کرده بود. فقط چند قطره اشک ریخته بود ، چون مثل همیشه باید سر وقت حاضر می شد.
دو ، ر ، می ، فا ، سل ... . "سر جای همیشگی منتظرت هستم."
لا ، سی ... . "نامه هایت را هم می آورم تا پس بدهم." *
*یک دسته گل بنفشه / آلبا د ِسس پدس
شنبه 1 دی1386
ذهنی زمستانی لازم است
تا یخبندان وشاخه ی درختان کاج را ببینی
که زبر و زمخت شده اند از برف ها.
زمان درازی باید سرما خورد
تا سروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته
و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد.
حالا خورشید نیمه سرد
و شما که نباید فکرکنید به غصه ی صدای زوزه ی باد در خش خش برگها
به صدای زمین
زمینی پر از این بادهای که در برهوتش جاری اند.
کسی در برف دارد می شنود
او خود هیچ است و هیچی خود را نگاه می کند
هیچی را که نیست جایی
هیچی را که وجود دارد.
" والاس استیونس"