تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 یکشنبه 30 دی1386
 

بابا متخصص خرید خونه ست در شرایط زمانی و مکانی ِ مختلف و حالا ایده ی جدی تری داده برای خراب کردن اتاق عاطفه و قراره این دختر تپلی ِ خونه ی ما بشه هم اتاقی ِ من ..

لوازم ضروریش رو جمع و جور کرده ، آمده ولو شده روی تخت ؛ دستش رو دراز میکنه سمت ِ کاتولوگ های پخش و پلای روی زمین و یکیش رو ندیده انتخاب میکنه و ورق میزنه و ایده هاش رو بلند ابراز میکنه و به خودم میگم که چقدر اختلاف نظر داریم دو تاییمون !

 

پ ن:

دیدین طولانی شدن برنامه ی امتحانات چطوری برنامه های جشنوارمون رو به هم ریخت !

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:41  توسط (دختر نقاش) 
 یکشنبه 23 دی1386
 

نه بدم نه خوب ...

یک عالمه بهانه برای خوب بودن دارم و یک دونه حس ِ غریب ، که میتونه کل ِ این تعطیلات اجباریم رو خراب کنه !

 

 

[چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ... ]

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:26  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 22 دی1386
 

يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست

جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست  

[!]

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:53  توسط (دختر نقاش) 
 جمعه 21 دی1386
 

در راستای تعطیلات ؛

دانشگاه آزاد هم بالاخره به یک درد خورد !

 

 

پ ن:

من عمه ی یک عدد "پارسا"ی دو روزه هستم الان !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:31  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 17 دی1386
 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:56  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 16 دی1386
 

آمپول زده و کاپشن شلوار و جوراب پشمی به تن و جعبه دستمال کاغذی به دست با کلی جزوه و کتاب خودم رو تبعید کردم تو اتاق برای اجرای مراسم "درس خواندن" ! عجالتا احتياج به يك بالشت دارم و دنيايي فراموشي و شنيدن صدايي آشنا !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:36  توسط (دختر نقاش) 
 سه شنبه 11 دی1386
 

استعداد عجیبی دارم در تغییر رابطه هایم !

اینکه از هر طیف آدمی دوستی دارم با موضوع مشترکی برای گپ زدن.

اینقدر که اسم هم را صدا کنیم و کمک کنیم به هم و گاهی هم مایه ی زحمت هم باشیم.

بعدتر هم هر کس برود پی کار ِ خودش و وقتی دیگر دوباره دلمان هوای هم را کند و القصه ...

خسته ام می کنند دوستی های محکمی که یکهو پیدایشان می شود.

 

پ ن:

زیاد به معنی اش فکر نکنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:25  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 9 دی1386
 

بایدی در کار نیست ، کلاس ها را تعطیل کرده بودیم.

خرید کردیم ، گلستان خواندیم ، خوراکی خوردیم ، یکی غر میزد ، یکی می خندید ، یکی شلوغ بود ، یکی خسته بود و ... .

دلپذیر بودند ،

سه چهار روز گذشته را می گویم .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:17  توسط (دختر نقاش) 
 چهارشنبه 5 دی1386
 

این روز و شب هایم را خوب و خوش اخلاق و خندان میگذرانم ، دوستان .

تا اطلاع ثانوي از هر نوع دعوت به شام ، مهماني و گپ و گفت به شدت استقبال مي شود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:33  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 5 دی1386
 

زمستان است و هیچ یادی از بهار نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:55  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 5 دی1386
 

آخرین ملاقات ... و بعد ، زندگی روال یکنواخت خود را از سر میگرفت.زندگی ای تنها و غم انگیز.

دانا معلم پیانو بود. آن روز صبح قبل از آنکه برای تدریس از خانه خارج شود یادداشت آندرآ را

دریافت کرده بود. فقط چند قطره اشک ریخته بود ، چون مثل همیشه باید سر وقت حاضر می شد.

دو ، ر ، می ، فا ، سل ... . "سر جای همیشگی منتظرت هستم."

لا ، سی ... . "نامه هایت را هم می آورم تا پس بدهم." *

 

*یک دسته گل بنفشه / آلبا د ِسس پدس

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط (دختر نقاش) 
 شنبه 1 دی1386
 

ذهنی زمستانی لازم است

تا یخبندان وشاخه ی درختان کاج را ببینی

که زبر و زمخت شده اند از برف ها.

 

زمان درازی باید سرما خورد

تا سروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته

و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد.

 

حالا خورشید نیمه سرد

و شما که نباید فکرکنید به غصه ی صدای زوزه ی باد در خش خش برگها

به صدای زمین

زمینی پر از این بادهای که در برهوتش جاری اند.

 

کسی در برف دارد می شنود

او خود هیچ است و هیچی خود را نگاه می کند

هیچی را که نیست جایی

هیچی را که وجود دارد.

 

" والاس استیونس"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:54  توسط (دختر نقاش)