این یک راز ِ بزرگ است
پیدا کردن یک همبازی ِ خوب
فقط برای لذت بازی کردن !
شنبه 24 آذر1386
مدام لبخند می زند
فرد ِ سالم به همه لبخند می زند ...
پس از مرگ ِ بوئینه ، طبق رسم جاری ، خیلی لبخند می زند ... *
* میرا / کریستوفر فرانک
[ این خنده ، اساسآ یکی از دهشتناک ترین مایه های مکرر این کتاب است.]
شنبه 24 آذر1386
میدانید ؛ به تازگی کشف کرده ام [!]
بیش از هر زمان دیگری ، مایه ی اصلی ِ لبخند آدمها مهم شده است .
شنبه 24 آذر1386
سر ِ حال بودن ِ من هیچ فرایند ِ خاصی ندارد ؛
جز عمق ِ سیاهی و سکوت شب ، همراه صدای دل انگیز مادر
وقتی روی تختش نشسته ایم و او حرف میزند .
پ ن:
سر ِ حال بودن ِ شبهایم ؛ ربطی به بد قلقی ها ! و لب ورچیدن ِ ! روزهایم ندارد که !
پنجشنبه 22 آذر1386
+
این شبها اینقدر سرحالم که میتوانم یک تنه یک مهمانی را مدیریت کنم !
یا تا صبح برقصم !
یا تمام ساعات شب را کتاب بخوانم.
یا یک کیک کاکائویی درست کنم با کلی اسمارتیز های رنگی.
یا تا صبح در پارک قدم بزنم و تاب بازی کنم !
.
.
.
پ ن:
اسم این روزهایم را بگذارید [ آفتاب ، مهتاب _ ابر ] ی !
سه شنبه 20 آذر1386
سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد !
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می کند.
"حسین پناهی"
پ ن:
بیایید دور هم انار بخوریم !
بچرخیم و بخوانیم هم.
شاید کمی لبخند زدیم ، دور هم .
شنبه 17 آذر1386
ساعت 8 بود که کلید را توی قفل در چرخواندم.
پالتو و شالم را که باران نمدارش کرده بود روی صندلی گذاشتم جلوی آتش شومینه.
دویدن ِ خوبی بود .
خواستم ساز ِ ناکوکم را دوباره کوک کنم !
زیر دوش می ایستم ، چشمهایم را می بندم. فکر میکنم چقدر تلخ بودم و بی محتوا !
روزهایی بودند که خیال کنده شدن از وجودم را نداشتند چه هفته های سنگین و ساکت
و بد اخلاقی را گذرانده ام ، آخر های آبان و اول های این آذر !
بعد از بد خلقی های دیشب ، گویی بهانه ای پیدا کرده باشم ؛ گریستم ، در تاریکی _ نمیدانم چقدر !
بعد هم انگار راه نفسم باز شده باشد با پلک های سنگین وُ ورم کرده خزیدم زیر ِ پتو .
بعد از دوش ام هم ،
ویار ِ قهوه تلخ های خودم را هم داشتم شدید !
گوشی را برداشتم ؛
جمع کردن گروه برای ساعت 4 کار ِ سختی نبود ، با یکی یکی ِشان حرف میزنم ، کوتاه
و با دست گره موهایم را باز میکنم.
پ ن:
هیچ میدانستید این محبتهای کوچکتان چقدر حال آدم را جا می آورد.
:)
چهارشنبه 7 آذر1386
بی حوصله بودن ها و عصبی بودن ها و کلّی ، بودن های دیگه ی این چند روز
نمیدونم تحت تاثیر ماه دریافت کردم یا اثر رفتارهایی هست که دیدم !
پ ن:
میروم تا خلقم سر ِ جایش بیاید ، دوستان .
سه شنبه 6 آذر1386
حذف شد.
پ ن:
کلمات پریشان و سرگردان ِ سروده ای نانوشته شده در این دفتر ،
که روزی فلسفه ام بود .
[رقص با گرگ]
سه شنبه 6 آذر1386
میدانید ؛
دیروز هم تمام شد .
پ ن:
بازی را از اول شروع می کنیم ؛
همین فردا !