طفلی ، روز آخر آبان ...
پ ن:
من حوصله ی اضافی دارم :)
چهارشنبه 30 آبان1386
امروز یکدفعه شکوفا شدم و بعد از دانشکده بدو بدو رفتم طی یک عملیات خود غافلگیرانگی
موهام رو سپردم دست خانم آرایشگر !
الانم کلی دوباره خودشیفته شدم ;)
دوشنبه 28 آبان1386
افتاده م روی دور !
تند تند راه میروم ، کارهای روزمره را انجام میدهم ، به الهه کمک میکنم ، کتاب میخوانم ،
بی قرار میشوم ، خرید میکنم ، قدم میزنم ، می شنوم ، تا دیر وقت با مادرم حرف میزنیم ،
میروم دانشکده ، حاشیه ی روزنامه چیزکی مینویسم ، اینجا را گوش میکنم ، عکس میگیرم ،
بستنی میخورم ، با خودم حرف میزنم ، صبح زودتر بیدار میشوم ، خسته میشوم …
فقط نمیدانم چیست این اشک های بی دلیل ِ هر ساعتی که دارد آبروریزی میکند !
یکشنبه 27 آبان1386
قبلش می خواستم بگم:
"شمعی روشن کنید
برای روزها ."
یکشنبه 27 آبان1386
کلمات در فضا دگرگون می شد ،
و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود.
جمعه 25 آبان1386
من ؛
در صدای شما هستم !
جمعه 25 آبان1386
ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم. ترس ، سوغات آشنایی هاست. *
* نادر ابراهیمی
جمعه 25 آبان1386
بی قرارتان بودم ، دوستان.
حالا حاضرم ، لازم نیست همه چیز تحت کنترل باشد.
سه شنبه 22 آبان1386
اندیشه ی این روزهایم تلخ است و اسیر واژه ها.
مثل غروب های نارنجی ِ خورشید ، در فصل های به هم ریخته ی روان.
سه شنبه 22 آبان1386
میگویند چشمها پنجره ی روح است . *
* بادبادک باز / خالد حسینی
پ ن : همینطوری .