تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 جمعه 27 مهر1386
 

[موضوع شنیدنی ای نیست!]

هفته ی شلوغی بود از انرژی ِ من.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 دوشنبه 23 مهر1386
 

نقاشی ام را

بُگذار و بُگذر ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 یکشنبه 22 مهر1386
 

اخم هات رو باز کن و نوشیدنی ه گرمت رو بنوش. *

* [مخاطب خاص نداشت که ، برای همه گفتم !]

 

این روزها کلی دوست دارم اکتیو [!] باشم. اصلآ هم دلم نمی خواد وقت تلف کنم ! و بیخیال باشم و بدون برنامه روزهام رو به شب برسونم.کلی هم حوصله ی اضافی دارم و حالم خوب ه و می تونم داشتن چند تا همراه رو بپذیرم و موتورم [!] تا چند روز اول خاموش نمی شه و کلی می تونه شاد باشه !

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 پنجشنبه 19 مهر1386
 

اینرا که خواندم ده بار نوشتمش !

 

 

[حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
]

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 19 مهر1386
 

یه آقاهه که کلی غمگین بود و بیشتر عصبی ، دستای من رو محکم گرفته بود تو دستاش و با صدای گرفته ی بلند چیزهایی می گفت که زیاد مفهوم نبودن. بعد نمی دونم موضوع چی بود که من براش گریه کردم و گفتم که براش ناراحتم و بعدترش دیگه عصبی و خشمگین نبود و من تو بغلش بودم و اون خیلی گریه می کرد !

 

 

[خوابهای پریشان این شبها به خاطر تب ِ زیاد هست احیانآ ! و اینکه جای فشار انگشت های آقاهه روی بازوم قرمز شده و من رو کلی ترسوند ه .]

 

 

 

راستی ؛

سلام :)

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 سه شنبه 17 مهر1386
 

همین بس که

هوا ابری و کبود است !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 دوشنبه 16 مهر1386
 

سال ميان دو پلك را
ثانيه هايي شبيه راز تولد
بدرقه كردند.
كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات
صومعه نور
ساخته مي شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد تركيب سنگ ها مي شد.
حنجره اي در ضخامت خنك باد
غربت يك دوست را
زمزمه مي كرد.
از سر باران
تا ته پاييز
تجربه هاي كبوترانه روان بود.

باران وقتي كه ايستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.

قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.
*

 

 

* سهراب

 

 

 

پ ن:

شبیه جوجه های آفتاب خورده ، دارم پرپر [!] می شم. در راستای سرماخوردگی م حالا صدا هم ندارم .

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 یکشنبه 15 مهر1386
 

 

بعضی [بایدها] را باید از لیست اجباریات ! زندگی خط زد.

مثال هم ندارد !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش 
 شنبه 14 مهر1386
 

روزها می گذرند

آبی !

 

 

 

پ ن:

خیلی خوبه که بتونی آرزوی دوازده سال دوران تحصیلت رو براورده کنی و برای شنبه ها به خاطر تنبلی هات و استرس های قدیمی هیچ واحدی بر نداری.

<:-P

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 12 مهر1386
 

 

کلافه ی ذهنی َم را که ببینی

سر و تهش را کاملا تشخیص می دهی

آنچه این بین ناپیداست

تصویر توست در ضمیر ِ من !

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش