تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 دوشنبه 29 مرداد1386

 

حذف شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن:

امروز چند شنبه ست؟!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:46  توسط (دختر نقاش) 
 یکشنبه 21 مرداد1386

 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار
نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي‌پيمايد
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

 

مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

 

 

 

 

 ﷼ سهراب .

 

 

 

 

پ ن:

دوستی شدیدآ باعث رنجش ِ من شده ؛

احساس می کنم هر چقدر محبت کردم تا کمبود سالهای زندگی ش کمرنگ بشه ،

یکجا همه ی اونها رو با رفتار و گفتارش پاسخ داد.

حدس هم نمی زدم اینقدر بتونه بی پروا باشه.

به شدت بغضی هستم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:33  توسط (دختر نقاش)  | 
 جمعه 19 مرداد1386
 

حرف مُفتی بیش نبود
فردا هرگز
سر ِ قرار بامدادی اش
حاضر نشد.

ما با بلیت های باطل شده در دست
از ایستگاه قطار صبح
به خانه باز آمدیم
و در راه
فردا های بسیاری دیدیم
که مانند سیب های کال
از شاخه های خمیده ی تقویم
فرو افتاده بود.

آری
ما قایق های کاغذیمان را
دیر به آب انداختیم.
دیگر هیچ جزیره نا مسکونی
در آبهای جهان نمانده است.

 

﷼ عباس صفاری

 

پ ن ۱:

این پست برای[ خانم همیشه] هست ...!

 

پ ن ۲:

یادم نبود [سحری ِ] ۲ - ۷ هم اینجا رو می خونه ؛

وقتی یاداوری کرد ؛ هول هم شدم !

 

پ ن ۳:

برنامه های تأتر شهر برای روز چهارشنبه کلآ کنسل بودن !

ما هم راهمون رو کج کردیم و رفتیم [پاداش سکوت] و بعدترش هم کافه [سپید و سیاه] !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:57  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 14 مرداد1386
 

ما بدهکاریم ،

 

به کسانی که

 

صمیمانه ز ِ ما پرسیدند :

 

معذرت می خواهم !

چندم ِ مُرداد است ؟

 

و نگفتیم ...

 

چون که مُرداد

 

گور ِ عشق ِ گُل ِ خون رنگ ِ دل ِ ما بوده ست ! ﷼

 

 

﷼ حسین پناهی

 

 

 

پ ن:

در گذشت حسین پناهی ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:19  توسط (دختر نقاش)  | 
 جمعه 12 مرداد1386

 

در اين داستان نمادين، حيوانات مزرعه‌ی "مانر"، با رهبری "ميجر" ـ خوک پير ـ با تجربه

 

 و آگاهی عليه بيگاری در زندگی مصيبت ‌بار خود در مزرعه آماده‌ شورش مي‌شوند، اما

 

 پس از پيروزی به گونه‌ای ديگر زير ستم قرار مي‌گيرند و با گرفتاري‌های تازه‌ای رو به رو

 

مي‌شوند ... *

 

 

*قلعه حیوانات /  جورج اورول

 

پ ن ۱:

این   آنونس فیلم  روز سوم   برای «دختر آسمون» و« خانم همیشه» ...

 

پ ن ۲:

من خوبم ...

  

 

 

منبع: سی نت

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:28  توسط (دختر نقاش)  | 
 سه شنبه 9 مرداد1386

 
یه تیکه ای از آسمون
کنده شده و
از توی درز پشت بون
افتاد درست توی آش من،
تالاپ!
می خوای راستش رو بگم برات؟
من معمولاً از آش عدس بدم میاد
اما به هر حال می دونم
که این رو تا آخر می خورم!
چه خوشمزه س، خوشمزه

[فقط چون از تو سقف افتاده، یک کم طعم گچ میده]
اما خیلی خوشمزه س، خدا جونم
می تونم قد یه دریا از این آش بخورم
یه ذره چاشنی آسمون
چه طعمی عوض می کنه، خدا جون.
*

 

 

 

* شل سیلور استاین

 

 

 

 

پ ن:

من خوبم !

[...

می خندم ...

راه می رم ...

کار می کنم ...

حرف می زنم ...

نقاشی می کشم ...

نمی خوابم ...

تب دارم ...

...]

اشکام هیچ جوری بند نمیان ؛

پلکام درد می کنن .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:25  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 7 مرداد1386

مرگ چون آشنایی

که به بوی هزار عطر ِ زندگی آغشته است ،

از دیوار ِ سفید بیرون می آید ُ

چشم در چشم ِ کودک می ایستد ...

سیب ِ سرخ از دست ِ کودک به زمین می اُفتد !

آری ! برای حمل ِ بار ِ اضافه ،

باید به وجودمان واگن ِ اضافه نسب کنیم !

واگنی از پس ِ واگن

و قطاری خواهیم ساخت ،

به درازای  انتهای بی انتهای ریل !

زنی خالی از عشق ،

برای تسکین ِ درد ِ استخوان ِ پاهایش ،

به گریه پناه می برد

و گربه ،

برای گذشتن از آستانه درنگ می کُند ! *

 

 

 

 

* حسین پناهی

 

 

 

 

پ ن ۱:

بسی سفر انزلی چسبناک انگیز بود .

 

پ ن ۲:

خوشمزه ترین قسمت سفر شبی بود که تمام برقهای شهر ۱۰ ــ ۱۲ دقیقه ای رفت؛

و ما رو مجبور کرد تا روی شنهای داغ بدویم.

 

پ ن ۳:

بدترین قسمت سفر هم دیشب کنار ِ ساحل بود ؛

پدر ِ دختر خاله م تو تهران فوت کرده بود و ما باید شبونه بر می گشتیم تا صبح به تشییع جنازه برسیم.

 

پ ن ۴:

تازگی ها متوجه شدم که خیلی راحت تر از گذشته همه رو دوست دارم.

بی هیچ توقع و شلختگی ِ ذهنی !

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:55  توسط (دختر نقاش)  | 
 پنجشنبه 4 مرداد1386

 

اگر نامه ای می نویسی به باران

سلام مرا نیز بنویس ...

 

 

 

پ ن ۱:

دقیقآ با همون لحن و صدا ...

 

پ ن ۲:

نیستم تا یکشنبه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:27  توسط (دختر نقاش)