وقتي زير سيگاري ها را شستند و پاك كردند ما سيگار كشيدن را ترك كرديم.
وقتي به ما گفتند كه کتابهاي مقدس ، قمار كردن را از گناهان شمرده اند ما
ورقها را سوزانديم. با نخستين نسخه ي سرزنش آميز يك طبيب ، ما شرابخواري
خوش شبهايمان را كنار گذاشتيم. و چون داستان دستگيري بي كسان و يتيمان را
در ساده ترين آيه هاي مذهبي خوانديم جيب هايمان را در دست اولين عابر فقير
تكانديم. و جامه هايمان را به دومين عابر برهنه بخشيديم.و شنيديم كه گفتند:
"خوشا به حال فروتنان و پرهيزگاران كه شادي دنيا از آن ايشان است". آنگاه
ابتداعي ، برهنه ، تهي ، غمگين و سلامت رفتيم تا از رودخانه بگذريم. رود طغيان
كرد و همه ي ما در آب فرو رفتيم. *
* مصابا و رویای گاجرات / نادر ابراهیمی.
پ ن ۱:
تو مهمونی ِ امروز گفتم :
"با یه جفت کتونی ِ اسپریت ِ جینگول ِ نرم ُ
یه کوله پشتی ِ نارنجی ُ
یه مشت CD ُ
کتاب عطّار
دوست دارم برم شمال
همراه هم می پذیرم ."
سه ربع بعد سه تا ماشین جمع شدن تا با من بیان شمال!
[یوهووووووو !!!]
پ ن ۲:
احیانآ [بوف کور] هنوز هم تأثیر قدیمی ِ خودش رو میگذاره؟
من فقط حس کردم دارم نامه های شخصی ِ یه آزرده از دنیا رو می خونم!
اینکه من تعبیرم درسته یا نه ، لازمه تا بار ِ چندم هم بخونمش.
هوم؟
پ ن ۳:
کلی هزینه و وقت و گوش ِ مردم و [...] صرف میشه تا آقای مجری بیاد تو خیابون از مردم بپرسه:
[شما چقدر با مزه این؟]
جمعه 29 تیر1386
در زندگی زخمهائی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عمومآ عادت دارند که این دردهای
باور نکردنی را جز اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب به شمارند و اگر کسی بگوید
یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند ِ
شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند __ ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است
و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید. *
* بوف کور / صادق هدایت .
پ ن ۱:
دوست تر میداشتم اگه ؛
دستم ُ تو بغلم جمع می کردم و با یه همراه ِ خوش حرف می رفتمُ می رفتمُ می رفتمُ می رفتم ...
پ ن ۲:
غرغر هاتُ وقتی بلند بلند بگی و مامانت بگه متاسفم به خاطر ِ عقیده ت ؛
باید منتظر عواقب کم محلی های بعدش هم باشی دیگه ...
پ ن ۳:
خوب شد رسمآ از این تریبون اعلام کردم تابستون ِ گرم و خوابالودی ست ؛
وگرنه معلوم نبود تا کی باید این هوای نه چندان دلچسب تهران ُ تحمل کنم.
[هوای خوبی شده است، مخصوصآ با این نَمهای نیمه شبش !]
پ ن ۴:
«این یه دستوره :»
می تونی چند دقیقه تمرکز کنی بعد به حرف بیایی [!]
دوشنبه 25 تیر1386
گفتند چرا سنگ
گفتیم مگر در آن صبح غریب
اولین نقش هاو کلمات را
اجداد بیابانگردمان
بر سنگ نتراشیدند.
مگر کافی نیست که نانمان هنوز
از زیرسنگ بیرون می آید
وناممان شتابان می رود
که بر سنگ نوشته شود.
سنگمان را کسی
به سینه نزد
و سرمان تا به سنگ نخورد
آدم نشدیم! *
* ازمجموعه شعر کبریت خیس نوشته عباس صفاری
پ ن ۱:
کاسکو ها عجیب ترسناکند ،
مخصوصآ که پیغام برسونن دلشون برات تنگ شده !
پ ن ۲:
بزرگ که نیست "نوزده ِ" بیچاره .
"بیست و هفتُ بیست و هشتِ "بیچاره چطور ؟!
پ ن ۳:
اصلآ با این ثانیه های کُند ِ تابستان ِ گرم ِ خوابالود گرم نگرفته م.
ساعت را تغییر می دهم علاوه بر روزهای هفته م.
پ ن ۴:
"بمیرد" !
این جواب یک اس ام اس بود .
پ ن ۵:
رسمآ بلاگفا در تب می سوزد!
پ ن ۶:
این را من کلآ پایه م ...
چهارشنبه 20 تیر1386
یک سال از روی آرشیو دفتر نقاشی م گذشت.
من سکوت میکنم ، شما شلوغش کنید !!
دوشنبه 18 تیر1386
قار !
قار !
قار !
فلامینگوهای بی شمار ،
بر ساحل ِ شور ِ فلسفه ...
"حسین پناهی"
پ ن:
مغ کب ..
خین کب..
مغ کاین ..
...
منطق ه + همه ی ساعت های شیرین و تلخ ۲ سال ِ پیش تا امروز !
شنبه 16 تیر1386
"به یاد دارم،
لحظه ای را که به یقین رسیدم.
بیدها می لرزیدند.
زیبا بود
چهرهء درون آبگیر ،
اما از آنِ من نبود ...
نگاهی نافذ داشت ،
مثل هر چیز دیگر.
و تمام آنچه می دیدم خطرناک بود:
فاخته ها و واژه ها،
ستاره ها و رگبارهای طلا.
پندارها، باروریها !"
"سیلویا پلات"
پ ن ۱:
پاسداران ...
هروی ...
مکران ...
دانشکده مدیریت و علوم اجتماعی.
"تعطیلاتم شروع شــــــــــد."
پ ن ۲:
شدیدآ انرژی دارم ؛
بالا و پایین می پرم!
موسیقی ِ ریتمیک گوش میدم !!
همه رو هم شارژ میکنم :دی
پ ن ۳:
عوارض اتفاقات ِ۱۰ روز پیش امروز خودش رو نشون داد ؛
تب دارم ایضآ سردرد شدید + گریه !!
پنجشنبه 14 تیر1386
شب زیباست،
چهرههای مردم من نیز.
ستارهها زیباست،
چشمهای مردم من نیز.
خورشید هم زیباست،
روح و جان مردم من نیز. *
پ ن:
الان باید شب طولانی باشه مثل ِ یلدا ،
مثل اول تیر ،
کلآ شش ماه شب باشه راضی م میکنه!
* لنگستون هیوز .
دوشنبه 11 تیر1386
اگر تو فردا را به درستی ندانی ، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمی دانی ،
اگر تو فردا را ننویسی ، هیچ چیز ننوشته ای ، اگر تو فردا را چون نسیم شیرینی
که گهگاه می وزد نبویی ، هیچ چیز را نبوییده ای ، و اگر تو فردا را با ژرف ترین باورها
باور نکنی ، هیچ چیز را باور نکرده ای ... سوگند می خورم ، هزار بار سوگند می خورم
که تو اگر گمان کنی هر فردایی شکل امروزی ست ، زندگی را به اهرمن سپرده یی
و گریخته یی ... ای هور اسپ !
***
که تو نخست باید باور کنی ، با همه ی توان ، تا دردهای چسبیده به تن امروز
ریشه کن شود ، و آبهای وامانده ، روان شود و مرد ستمگر رانده شود ...
تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد.
این "فردا"در روند آمدن ِ خود "امروز"می شود __ همچنان که "کودک" ، "جوان" و "جوان" ،"پیر" _
داستان ِ بزرگ ما نیست ؛ این که به هنگام امروز شدن شکل امروز نخواهد بود ،
داستان ِ بزرگ ماست ... پس ای هوراسپ ! این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس
که شکل ِ امروز نباشد ... *
پ ن ۱:
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
"سارای عزیزم تولدت مبارک."
پ ن ۲:
دارم یه مترسک می سازم برای شبای بارونی ِ تهران تا دونه ها ی بارونُ تو دستای بازش بگیره و بین زمین و آسمون نگهشون داره !
*فردا شکل ِ امروز نیست/ نادر ابراهیمی.
پنجشنبه 7 تیر1386
پ ن ۱:
عاطی(همراه کمی جیغ): باباااا ؛ عادی رو ببین همش سر به سرم میزاره !!
بابا(خونسرد): دروغ نگو ؛ اون زورش به تو نمی رسه.
من: :D
پ ن ۲:
شدیدآ دلم به یک عدد مادربزرگ ِ " تپل ِ مهربون ِ سفید ِ خوش اخلاق ِ کم حرف ِ مهربون ِ بدون ِ شوهر ِ جینگول ی که تو خونه ش نخود چی کشمش داشته باشه"، نیاز دارد.
(رو مهربونیش و نخود چی کشمشش تاکید فراوان دارم.)
چهارشنبه 6 تیر1386
دوباره نشسته بود
برای نوشتن تمامی احساساتش
چند ساعتی می گذشت
دنبال کلمه ها می گشت
با کلمات بازی می کرد
جملات ساخته می شدند و
کنار هم می نشستن
و باز ادامه می داد
از ابتدا می خواند
هیچ کدام از جملات وسعت احساساتش را بیان نمی کرد
کاغذ مچاله شد
کاغذ ِ سفید دیگری پیش رویش قرار داد
قلم را برداشت تا دوباره بنویسد
این بار انگار یک جمله کافی بود *
پ ن ۱:
مرسی از آف و اس ام اس و زنگ و کامنت و پیغام و اینها برای تبریک تولد .
هیجان زده ام کردید مخصوصآ با جیغ های ممتدتان پای تلفن!
مرسی از همه ... بوس بوس
پ ن ۲:
مگه من چقدر کوچیک بودم؟!!
پ ن ۳:
من کلآ مگه اهل ِ شوخی هستم؟!
دوست نداشتم به روی خودم بیارم تا شبم رو بیشتر از این خراب نکنم.
؟Ok
* نمی دونم از کی بود.
*نشد تو نغمه هم برای همه بنویسم. L
" بوی تند امروز سهشنبه و خاکی که باران میخورد
سهشنبه شب
ساده میافتد اتفاق ، توی چالی که نیست روی گونهام
تقصیر خاک بود ... "
دوشنبه 4 تیر1386
بر می گردم
با چشمانم
که تنها یادگاری کودکی منند
آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
"حسین پناهی"