من نمی ترسم این را بگویم،
چون مبصر کلاس هستم
و اجازه دارم بعضی چیزها را بگویم ."
پ ن ۱:
خیلی زیاد ، به طرز ِ ناز و عجیبی سورپرایز شدم .
پ ن ۲:
خوشحالم که تونستم در جایگاه ِ خودم ، رضایت قلبی ِ پدرم را تامین کنم.
اون هم مدام قدردانی میکنه :">
پ ن ۳:
همین مونده بود که حراست دانشکده به لاک ِ ناخن من تذکر بده.!!
پ ن ۴:
هیچ وقت دوست نداشتم ادامه ی کاری برام ایجاد دلهره و استرس کنه .
متاسفانه به خاطر ِ فشار درسی شدیدآ استرس دارم.
پ ن ۵:
امشب ماه ، خیلی خیلی زیبا ست.
مخصوصآ با این ستاره ای که کنارش نشسته .
پ ن ۶:
ای داد !
فقط ۴ روز ِ دیگه باقی مونده تا من سالی که در آنم را فوت کنم.
دوشنبه 28 خرداد1386
نان را آوردند
نان را خوردم
این شبی بود
که از تقویم
که از سال
که از ماه
رها بود
شبی بود که فقط
می توان در یک لیوان
ریخت
می توان نوشید .
" احمد رضا احمدی "
پ ن ۱:
مهمانی ِ شنبه شب عالی بود.
مخصوصآ که مامان و بابا هم شاد بودن و سر ِ حال بدون هیچ آفتاب سوختگی.
پ ن ۲:
ایضآ مهمانی ِ شنبه با کلی خبر خوب هم شروع شد ؛
که بهترینش ، خبر نامزدی ِ الهه بود.
پ ن ۳:
رسمآ مسئولیتم را یکشنبه واگذار کردم.!!
پ ن ۴:
اینجا همه چیز مرتب است جز آنچه باید.
پ ن ۵:
تحمل نمی کنم اگه یکی اینقدر [..........] لوس باشه.
کلآ دردسر ساز ِ برای همه.!!
جمعه 25 خرداد1386
یک بچه ماهی در حوض ما بود از صبح تا شب کارش شنا بود
او خانه ای داشت در حوض کوچک پیراهنش بود از جنس پولک
آن حوض انگار یک آسمان بود آن بچه ماهی رنگین کمان بود
تا اینکه یک روز یک گربه ی بد با دستهایش چنگی به او زد
از او فقط ماند یک دانه پولک یک یادگاری در حوض کوچک
پ ن ۱:
دوست داشتم همین الان در ِ یخچال رو باز کنم و یه قرمه سبزی ِ سرد ِ دست پخت ِ مامان ببینم.
پ ن ۲:
از بس که از دیروز صبح در حال ِ نگرانی و استرس بودم ؛ در حال ِ خفه شدن هستم.
می دونم که همه چیز رو به راهه.
پ ن ۳:
اصلآ نزدیک ِ من نشو که بدطوری عصبانی هستم.
پنجشنبه 24 خرداد1386
بگذار ديوارها را با شعار سياه کنند
و بلندگو را به ديوانگان بدهند
شوخی نمی کنم
وقتی خودکشی ازارتفاع ما می ترسد،
آسمانخراش کيست؟
ما روی پاهای خودمان ايستاده ايم
و بلندبلند حرف می زنيم
تا نگويند صدايمان را نشنيده اند. *
پ ن ۱:
آقای انوری زحمت قالب دفتر نقاشی م رو کشیدن.
پ ن ۲:
سه شنبه ساعت ۷ بهت خبر بدن مهمان ناخوانده داری ؛
(مهمان هات خیلی علاقه داشتن شام رو تنهایی نخوری)
مدام هم حرف بزنن و بدونن که فردا صبح ش هم امتحان داری ؛
ساعت ۱۲ با لبخند که خیلی بهشون خوش گذشته خونه رو ترک کنن!
پ ن ۳:
در ضمن اینکه ۳ نمره ی پروژه ی ادبیات رو هم به خاطر ِ همون مهمان ناخوانده نمی گیرم.
پ ن ۴:
مهمان نا خوانده یه فایده هم داشت:D
کلی یاد ِ بچگی هام افتادم ؛ همه بودن مثل ِ الان ، یکی پر رنگ بود و دیگری کم رنگ..!
فقط من بودم که تعیین میکردم خیلی ساده می تونم ، واکنش خیلی راحت تری از "گریه و خنده" سَر بدم.
شاید برعکس ِ امروز.!
پ ن ۵:
۱۱ روز ِ دیگه + یک هفته ی بعد.
گمان کنم حس ِِ خوبی پیدا کردم.
پ ن ۶:
قبل از نوشتن در این صفحه ی خاکستری , بی حوصله بودم و کمی هم بد اخلاق.
امشب خوبم.
...
۶۶
* مانا آقایی
دوشنبه 21 خرداد1386
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب,
ما
بیرون زمان
ایستادهایم
با دشنهی تلخی
در گردههایمان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمیگوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خویش
نظر میبندیم
با طرح خندهای
و نوبت خود را انتظار میکشیم
بیهیچ
خندهای !
پی نوشت ۱:
انتشاراتی ِ دانشکده و دستگاه های کپی ِ مغازه های اطرافش ، شدید شلوغ هست و همه جبران روزهای غایبی و تنبلی رو می کنند.
کپی از جزوه های ۵ صفحه ای تا ۱۵۰ صفحه ای.!!
پی نوشت ۲:
من که همون ۷ سالگی رفتم کلاس اول .
چرا امروز تو دانشکده از همه کوچکترم؟!
پی نوشت ۳:
امیر حسین رسمآ اعلام کرده که دلش برای مامانی و بابایی میسوزه !!!
(منظورش اینکه تنگ شده !!)
پی نوشت ۴:
ابرکم که سارا بهم داده ، پفکی ِ ، صورتی __ سفید ِ ، (دقیقآ شبیه ِ اونایی که بچه بودیم تو دفتر نقاشی فیلی هامون می کشیدیم) منم می گذارمش جلوی آیینه ی اتاقم تا بعدتر از این ببینم چی پیش میاد.
گمان کنم یه کمی هم مرطوب باشه.
و بوی ِ خنکی ِخیلی خوبی هم میده.
!!!
(هر کسی دوست داره یه ابر داشته باشه از طرف من بنویسه.)
۶۵
پنجشنبه 17 خرداد1386
هنوز شب نگذشته ست ای شکیب ِ بزرگ
بمان که بی تو مرا تاب ِ زنده ماندن نیست !
فروغ ِ صبح ِ دروغین فریب می دهدت
خروس ِ تجربه داند که وقت ِ خواندن نیست .
"هوشنگ ابتهاج"
پی نوشت ۱:
پیک نیک با یه خانم و آقای ِ شیرازی که کلی هم از شهرشون تعریف کردن , باعث شده تا بد جوری هوای حافظ و بهار نارنج و سعدی داشته باشم .!!
پی نوشت ۲:
احساس خوبی دارم که متوجه شدم قدرت تفکیک ِ موضوعات ِ شخصی , ایضآ اجتماعی از جانب خیلی ها وجود نداره .
تکلیفم با خیلی ها معلوم می شه.!!
پی نوشت ۳:
یه کشف ِ جدید داشتیم تو پاساژ گلستان پاسداران.!!
یه کافه ی جدید ِ تاریک, که معنی ِ اسمش رو پیدا نکردم بلاخره.!!
"هایداشت"
پی نوشت ۴:
جالب بود حکایت های کلی ِ دیشب.
پدر ِ محترمه کلی ماچ و موچ و گاز گرفت , تا جبران روزهای نبودش رو کرده باشه.
بازوم درد میکنه از بس با مهربونی محکم گاز میگیره .!!
(این پُز ِ پدر داری نبوداا , فقط می خواستم بگم بازوم چرا درد میکنه.)
پی نوشت ۵:
چرا این خانومه که تو رادیو جوان عصرها نوبتش ِ مدام فکر میکنه باید جیغ بکشه تا بفهمونه شاد ِ و پر انرژی؟؟
...
چهره:معمولی
دوشنبه 14 خرداد1386
عبث.
زندگی را نمی شود مثل یک دوای تلخ به زور توی حلق ِ مُرده ها ریخت .
"خانه یی برای شب / نادر ابراهیمی"
پی نوشت ۱:
یه آرزویی داشتم که امیدوارم هیچکس نداشته باشه از بس بی رحمانه بود..!
(شاید هم ناسپاسانه..!!)
پی نوشت ۲:
همین الان که چشمام بسته بود , وسط ِ یه زمین ِ گرد بودم با چمن های خیلی بلند.
پی نوشت ۳:
تصور نمی کردم به خاطر ِ سر ِ هم کردن پروژه ی انقلاب عذاب وجدان بگیرم.!!
بس که این استاد رو اذییت کردیم!
...
چهره: عاشق اون لاک پشت ِ شدم که تو سالن همایش مدام مجری رو نگاه می کرد!!
پنجشنبه 10 خرداد1386
"روزی روزگاری سقّایی بود که دو کوزه داشت. بعد از مدتی یکی از آنها ترک برداشت. از آن روز , سقّا
مجبور بود بیشتر کار کند و کوزه ی سالم آب ِ بیشتری حمل می کرد.
روزی کوزه ی شکسته به سقّا گفت : من شرمنده ی تو ام که با تمام تلاشی که می کنی جواب کافی را نمی گیری.
سقّا خنده ای کرد و گفت: تا به حال گلهای راه منزل مرا دیده ای؟
کوزه گفت : نه
سقّا گفت من از ترک تو خبر داشتم و آن گلها را آنجا کاشتم و تو هر روز آنها را آب میدادی و راه منزل مرا
زیبا می کردی و من لذّت می بردم."
دوست نوشت ۱:
روزی که خیلی دلم گرفته بود و طبق معمول هم دلم برای خدا تنگ شده بود , ازش خواستم تا با من کاملآ بی واسطه صحبت کنه.مستقیم ِ مستقیم.
مأیوس و نا امید از همه جا و از اینکه چه جوری با من مستقیم حرف بزنه تلویزیونی که هیچ وقت الکی روشن نمی کردم رو روشن کردم.
صدای گرم و صمیمی شروع به گفتن داستان بالا کرد.
خدا مثل همیشه با من ,نرم و لطیف و به زبان قشنگ و شیرین خودش حرف زده بود.
"دوست دارم چون واقعآ یدونه ای"
دوست نوشت ۲:
از عصر که تا الان شروع کردیم به صحبت کردن و از هر دری گفتیم تا خودش ما رو به حرف ِ خودش رسوند.
"احساس می کنم امشب سبک شدم , حتی بیشتر از یک پر"
...
پی نوشت ۱:
این پست تمامآ دل نوشته های دوستی هست که بسیار نیاز به شنیدن داشت , با ادای الفاظ خاص ِ خودش .!!
ساعاتی گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و گریستیم !!
پی نوشت ۲:
مرسی از نازنینایی که حالم رو پرسیدن.
کلی شاد شدم..!
پی نوشت ۳:
قالب ساز ِ مهربون نداشتیم ؟!؟؟
پی نوشت ۴:
کلی چیزی داشتم تا بگم , همش باشه تا دوشنبه ..!
...
چهره: معمولی
شنبه 5 خرداد1386
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند...
"سهراب"
پی نوشت ۱:
حذف برنامه ی 3 روزه ی عدم استفاده از برق تا بهبودی ِ کامل..!
(به دلیل نیاز شدید به کولر)
پی نوشت۲:
هر چیزی که وارد زندگیم میشه اولش طوفانیه و بعد خیلی آروم میشه که حتی نمی شه تصور کرد که چند ساعت قبل چقدر همه جا رو به هم ریخته ؟!
پی نوشت۳:
حکایت آبله مرغون این فصل هم از این دست اتفاقات زندگی م هست ..!
پی نوشت۴:
دکتر هم متعجب شده از این نوع آبله !!
روی هم شاید 15 تا آکنه ..!!
پی نوشت ۵:
استخوان درد و تب و بی حالی ِ آبله , خیلی اذییتم نمی کنه ..!
بیشتر عصبی شدم ..!
پی نوشت۶:
من خوبم ... می شه حالم رو بپرسید زیاد ؟!!
مهم:
یه قالب ساز ِ مهربون می خوام تا جلد ِ دفتر نقاشی م رو عوض کنیم ..!
...
چهره : معمولی __ بدون ِ دون دون
پنجشنبه 3 خرداد1386
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم.
"حسین پناهی"
پی نوشت ۱:
کلی با "خانم همیشه" دلمون دوچرخه سواری می خواد ..!
باید صبر کنم کنکورش رو بده بعد بریم چیتگر ..!
هر کی دوچرخه سواری دوست داره بگه , خبرش کنم ..!
پی نوشت ۲:
سی و دو روز + یک هفته ی بعد ..!!
پی نوشت ۳:
دنبال راهی هستم برای زندگی ِ سه روزه بدون برق ..!
...
چهره : معمولی __ بی حوصله