من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام ,
راهها رفته ام ,
بازی ها کرده ام :
درخت
پرنده
آسمان.
من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم.
به مادرم می گفتم :
از بازار واژه بخرید ,
مگر سبدتان جا ندارد؟!
می گفت:
با همین سه واژه زندگی کن ,
با هم صحبت کنید
با هم فال بگیرید
کم داشتن واژه , فقر نیست.
من می دانستم که فقر ِ مداد رنگی نداشتن
بیشتر از فقر ِ کم واژگی است.
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت:
درخت را باید با رنگ سبز نوشت
تا من آرزوی پرواز کنم.
من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم
بنویسم ,
تنها مدادی که داشتم
و پرنده در زردی
واژه درخت را پاییزی می دید
و قهر می کرد.
صبح امروز به مادرم گفتم:
برای احمد رضا مداد رنگی بخرید.
مادرم خندید:
درد شما را واژه دوا میکند!
"از دفتر شعر یادگاری/احمد رضا احمدی"
پی نوشت ۱:
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ِ ذهن وارد شد :
وسیع باش , و تنها , و سر به زیر , و سخت .
"سهراب"
پی نوشت ۲:
سال ِگذشته همین روزها بود که در حال ِ سرازیری ِ تند ِ کنکور قرار داشتیم ..!
...
چهره :
معمولی
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386
زن: منظورت این است که از بیست و دو سال پیش تا به حال ,
تو از روی آن صندلی تکان نخورده یی؟
مرد: من این حرف را نزدم.دیوانه که نیستم , عزیزم. من ,
من ... همه چیز را حس می کنم . فقط به انتظار تو احترام
گذاشتم ...
زن : ( به مغز خود فشار می آورد) آن روز , آن روز , من منتظر ِ ...
منتظر ِ کی بودم؟ چه کسی قرار بود بیاید- که نیامده بود؟
آه ... خدا جان! من منتظر جوانی بودم که بیاید و پایه ی
همین صندلی راحتی تو را – که شکسته بود – درست کند.
او , با یکی دو ساعت تأخیر آمد , و این کار را هم کرد. و
بعد , من دیدم که تو خوشحال رفتی روی آن صندلی
نشستی کنار پنجره , و بیرون را تماشا کردی , و بچه ها را ,
کلاغ ها را , مردم عابر را ... گاهی هم کتاب می خواندی ؛
یک کتاب ِ کم ورق – که من قبلآ خوانده بودم ... من از اینکه
تو راضی و خوشحال بودی و حوصله ات سر نمی رفت ,
احساس رضایت می کردم. تو , فقط , گهگاه بر می گشتی
و می گفتی :"یعنی می آید؟" و من – که نمی دانستم منتظر کی
هستی , ولی حس می کردم – با مهربانی و اطمینان
می گفتم : حتمآ می آید!
پسر جوان: پس این انتظار ِ طولانی ِ وحشت انگیز , فقط و فقط
محصول ِ یک "سوء تفاهم" بوده نه چیزی دیگر ...
مرد: (عصبی) اینطور نیست جوان ! بلکه درست بر عکس ِ این
مسأله ای ست که تو می گویی. این انتظار , محصول ِ نهایت
و اوج تفاهم دو نفر بوده ...
"وسعت ِ معنای ِ انتظار/نادر ابراهیمی"

پی نوشت ۱:
تلاش می کنی عامل ایجاد سو تفاهم نباشی ؛تقریبآ برای همه موفقی و برای یکی دیگه نه تنها موفق نیستی بلکه اون ارزش رو هم که برای عزیزت قائل بودی رو میبوسی و میزاری کنار..!
(راحت شدم )
پی نوشت ۲:
استخوان خوک و دست های جذامی را هم خواندم ..!
ماجرای چند واحد از طبقات برجی ست که جداگانه پیش می آید و آنها نیز هیچ ارتباط مشخص و واضحی با هم ندارند ..!
پی نوشت ۳:
به خاطر نداشتن هیچ اجباری برای حضور در کلاس فارسی عمومی , هشتمین جلسه نیز ۷ نفر برگزار شد ..!
پی نوشت ۴:
وقتی دیدم یکی از دخترای ِ دانشکده با سه برابر بیشتر از وزن من و کلی قوی بودن و اینا ... برای جراحی ِ دندان عقلش یک هفته هست که دانشکده نیامده و وقتی هم که آمد با رنگ و رویی به سفیدی ِ دیوار آمد ؛ از من هیچ انتظار نداشته باشید برای جراحی زودتر اقدام کنم ..!
پی نوشت ۵:
با صحبت های این دختره , همش یاد ِ اتفاقات دوران دبیرستانم می افتم ..!
چه آتش هایی که جا نداشت و ما سوزاندیم ؛ دسته جمعی ..!
پی نوشت ۶:
این روزها مدام در حال هوس کردن هستم , آن هم هوس های عجیب و غریب ..!
از بستنی قیفی در ساعت 30/1 بامداد گرفته تا پیاده روی ِ سر ظهر ..!
...
چهره: معمولی __ لبخند
دوشنبه 24 اردیبهشت1386
خَشمگین و مَست و دیوانه ست.
خانه را چون خیمهای تاریک و لرزان برمیافرازد.
باز ویران میکند زود آنچه میسازد.
همچو جادوئی توانا، هرچه خواهد میتواند باد.
□
پیل ِ ناپیدای وحشی باز آزاد ست.
مست و دیوانه،
بر زمین و بر زمان تازد.
کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد.
چه تناورهای باراومند،
و چه بیبرگان ِ عاطل را
که تکانی داد و از بُن کند.
خانه از بهر ِ کدامین عید ِ فرُّخ میتکاند باد ؟
□
لیکن آنجا، وای ...
با که باید گفت ؟
بر درختی جاودان از مِعبر ِ بذل ِ بهاران دور،
وز مسیر ِ جویباران دور،
آشیانی بود؛ مسکین در حصار ِ عِزلتش مَحصور ؛
آشیان بود آن، که در هم ریخت، ویران کرد، با خود برد ...
آیا هیچ داند باد ؟
"مهدی اخوان ثالث"

پی نوشت ۱:
بلاگفا با اینServer Is Too Busy بد جوری روی ذهنم داره قدم می زنه ..!
پی نوشت ۲:
دختر نقاش , شما رو یاد ِ طراح ِ لوگو یا قالب می اندازه ؟!..
پی نوشت ۳:
از دست خودم و عالم و آدم عصبانی هستم ..!
شاید هم بهانه کردم ..!!
پی نوشت ۴:
هیچ حوصله ی خوبی برای شمارش عدد ِ روزهای تولدی را ندارم ..!
پی نوشت ۵:
پاس کردن درس تنظیم هم که , کار حضرت فیل است با این اصطلاحاتش ..!
پی نوشت ۶:
این روزها غروب تهران با طوفانهای ترسناکش , اشتباهی به اینجا آمده است ..!
شاید هم دل و رویی نیاز به نسیم تند دارد ..!!
...
چهره: معمولی __ جدی __ چشمک
پنجشنبه 20 اردیبهشت1386
از کوه بلندی بالا رفت.
تنها کوههایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانویش میرسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی میتوانم به یک نظر همهی سیاره و همهی آدمها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخرههای نوکتیز , چیزی ندید.
همین جوری گفت: - سلام.
طنین بهاش جواب داد: - سلام ... سلام ... سلام ...
شهریار کوچولو گفت: - کی هستید شما؟
طنین بهاش جواب داد: - کی هستید شما ... کی هستید شما ... کی هستید شما ...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین بهاش جواب داد: - من تک و تنهام ... من تک و تنهام ... من تک و تنهام ...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سیارهی عجیبی! خشکِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدمهاش که یک ذره قوهی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف میزد...»
"شازده کوچولو"
پی نوشت ۱:
آن روزی را فکر می کنم که 3 امتحان دارم , بدون حتی یک روز فُرجه قبل از آن ..!
پی نوشت۲:
در نزدیکی ِ ما همه چیز خوب است ؛ اما در دور دست را نمی دانم .
"یک عاشقانه ی آرام"
پی نوشت۳:
باز هم حرف هست برای گفتن ..!؟
...
چهره : معمولی
دوشنبه 17 اردیبهشت1386
تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...
امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...
"سهراب"
پی نوشت ۱:
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
نه دندانهای سفید
"حسین پناهی"
...
چهره:معمولی
جمعه 14 اردیبهشت1386
کلبه ی کهنه ی کنار رود , انباشه از نگاه , در تاریکی شب فرو مانده بود , و غوکها , غمگین , به آواز رودخانه جواب می دادند.
در درون کلبه , بوی تند ماهی تازه با عطر ِ جگن های کنار رود به هم آمیخت و رود به آواز غمالود غوکها جواب می داد.
بادی که از روی تن امواج گذشته بود بوی شور آب دریا را با خود می آورد. و باز , غوکها غمگین به آواز رودخانه جواب می دادند.
"خانه ای برای شب / نادر ابراهیمی"
جاشوآ , کلاغ جوان , عقیده دارد که زندگی چیزی بیش از خوردن و بازی کردن است. او نمی خواهد
تسلیم شرایط باشد و خوشی های ظاهری فریبش دهند. جاشوآ سفر آغاز می کند و پشتکار به
خرج می دهد تا به آنچه می خواهد برسد.
"کلاغی که با خدا حرف زد / کریستوفر فاستر"
نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و
رخوت خواب آوری که پس از آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم , در حالی
که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید , گاهی با دو انگشت میانی هر دو
دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامشان یکی کم است , و گاه که به خود
می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام ؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند
که من چرا گریه می کنم , چه مرگم است ؟ بی آن که بپرسید من که ام , از کجا آمده ام , و چرا این
قدر دل دل می زنم , مثل گنجشکی باران خورده ؟
"پیکر فرهاد / عباس معروفی"

پی نوشت ۱:
نمایشگاه کتاب امسال هم با تمام بی نظمی ها و نبود راهنما و کمی ِنور و ... شروع شد ..!
پی نوشت۲ :
کلی لذت بخش بود میون اون همه کتاب , آدم های مهربون ِکتاب خون و دیدار مجدد دوستان م ..!
پی نوشت ۳:
از بین تمام سالنهای مختلف ِ اختصاصی و عمومی , سالن کودک و نوجوان و سالن سرای اهل قلم رو بیشتر از همه دوست داشتم ..!
پی نوشت ۴:
انتشارات ققنوس , روزبهان و چشمه رو هم خیلی دوستش دارم ..!
پی نوشت ۵:
سالن کودک و نوجوان پر بود از بچه های قد نیم قد , پر از بازیهای فکری _ آموزشی و هزارتا چیز دیگه که آدم رو غرق خودش می کرد ..!
پی نوشت ۶:
جای هر کی دوست داشت بیاد نمایشگاه کلی خالی.
پی نوشت ۷:
پر ِ حرفم ..!
...
چهره: معمولی __ لبخند
دوشنبه 10 اردیبهشت1386
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد؛
یک گل سه گلبرگه. یک گل ِ ناچیز.
شهریار کوچولو گفت: _ سلام
گل گفت: _ سلام
شهریار کوچولو با ادب پرسید: _آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود.این بود که گفت: _ آدم ها؟
گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدم شان.
منتها خدا می داند کجا می شود پیداشان کرد.باد این ور و آن ور می بَرَدشان؛
نه اینکه ریشه ندارند؟ بی ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: _ خداحافظ.
گل گفت:_خداحافظ.
پی نوشت ۱:
شروع رشد دندان های عقلم کلی باعث عصبی بودنم شده ..!
درد شدیدی بیشتر در سرم احساس می کنم تا در دهان و فکّم ..!
پی نوشت ۲:
دندان پزشک خانوادگی بعد از تامل و نگاه پرسشگرانه از من سوال می کنه:
عزیزم مگه تو چند سالته ؟..!
پی نوشت۳:
آخر هفته نمایشگاه کتاب افتتاح می شود , آن هم با کلی گلایه و شکایت ..!
برای شروع نمایشگاه کلی حس خوب دارم + انرژی مثبت ..!
...
چهره: معمولی ــ نگران
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود٬
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!
نه فلفلی٬ نه قلقلی٬
نه مرغ زرد كاكلی٬
هيچ كس باهاش رفيق نبود.
تنها روی سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش می گفت: حسنی ميای بريم حموم؟
نه نميام! نه نميام!
سرتو می خوای اصلاح كنی؟
نه نمی خوام! نه نمی خوام!
كره الاغ كدخدا
يورتمه می رفت تو كوچه ها٬
الاغه چرا يورتمه ميری؟
دارم ميرم بار ببرم٬
ديرم شده عجله دارم.
الاغ خوب و نازنين!
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك كمی به من سواری ميدی؟
نه كه نميدم
چرا نميدی؟
واسه اينكه من تميزم
پيش همه عزيزم٬ اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!
غازه پريد تو استخر٬
تو اردكی يا غازی؟
من غاز خوش زبانم!
ميای بريم به بازی؟
نه جانم٬
چرا نميای؟
واسه اينكه من
صبح تا غروب
ميون آب٬ كنار جو٬
مشغول كار شستشو٬
اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!
در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيک جيک كنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسنی٬
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
ميای با من بازی كنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ی ريزه ميزه
ببين چقد تميزه؟
اما تو چی؟
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!
حسنی با چشم گريون
پا شد و اومد تو ميدون:
آی فلفلی! آی قلقلی!
مياين با من بازی كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار ميريم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش كنين
موی بلند٬ روی سياه٬
ناخن دراز٬ واه واه واه!!!
حسنی دويد پيش باباش٬
حسنی ميای بريم حموم؟
ميام! ميام!
سرتو ميخوای اصلاح كنی؟
ميخوام! ميخوام!
حسنی نگو يه دسته گل
تر و تميز و تپل مپل
الاغ و خروس٬ جوجه و غاز و ببعی٬
با فلفلی٬ با قلقلی٬ با مرغ زرد كاكلی٬
حلقه زدن دور حسن
الاغه می گفت:
اگه كاری نداری بريم الاغ سواری.
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی ميخوای فوری بگو.
مرغه میگفت:
حسنی! برو تو كوچه
بازی بكن با جوجه.
غازه میگفت:
حسنی بيا با همديگه بريم شنا.
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود!
پی نوشت ۱:
ملاقات امروز بچه ها عالی بود و با کلی بوس و حرف و خنده ..!
هدیه تولد را با تاخیر دریافت کردن هم مزه هایی دارد ..!
پی نوشت ۲:
تمام طول پارک رو پیاده راه رفتن تا میدون ونک , که کلی هم شاد و پر انرژی بودیم با اون آب میوه های رنگی ِ با نمک و شنیدن رویدادهای ِ جدید, کلی خوش گذشت ..!
پی نوشت ۳:
برنامه ی تولد من و سارا با هم هماهنگ هست ..!
بعد از اتمام امتحانات پایان ترم خ