بوی عیدی,بوی توت,بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم.
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستگیمو در میکنم.
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسياه,
شوق یک خيز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفتشده تو گنجهها،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستگیمو در میکنم.
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستگیمو در میکنم.
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،
با اينا زمستونو سر میکنم،

پی نوشت ۱:
شمارش معکوس برای شروع سال نو ..!!
پی نوشت ۲:
آخر سال ۸۵ هم مثل اوایلش پر از مهمون بازی بود ..!!
پی نوشت ۳:
شروع سال جدید رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم و برای همگی آرزو مند روزهای شاد و پر از عشق و مهربونی ای هستم.
غم زمانه به پایان نمی رسد , برخیز!
به شوق یک نفس ِ تازه در هوای بهار.
یکشنبه 27 اسفند1385
بذار بارون صورتت رو لمس کنه
بذار بارون دونه هاي خيس نقره ايش رو رو سرت بپاشه
بذار بارون برات يه لالايي آروم بخونه تا بخوابي
بارون توي چاله چوله هاي پياده رو ، آب هاي راکد رو جمع مي کنه
بارون توي جوباي کنار خيابون ، آب هاي روون درست مي کنه
بارون شبا رو سقف خونه ي ما ، آروم آواز مي خونه تا ما خوابمون ببره...
آخ که من عاشق اين بارون ام ...
" لنگستون هيوز"
پی نوشت ۱:
من عاشق بارون نیستم ..
اما خیلی خوب باهاش کنار اومدم ..!
پی نوشت ۲:
پسر دایی مامان به رحمت خدا رفت و کلی همشون رو ناراحت کرد ..
ولی مراسم ِ نوروز ِ ما که بهم نمی خوره ..!!
پی نوشت ۳:
کارت هایی که برای تبریک سال نو گرفته بودم رو به دست عزیزانم نرسوندم هنوز ..
اخلاق و روحیه م این آخر سالی برعکس طول سال اصلا تعریفی نداره ..!!
پی نوشت ۴:
اصلآ از پس ِ این خواهر کوچیکه بر نمیام ..!!
اینقدر منو میخندونه و هر چی بهش میگم بس کن ولی بازم ادامه میده ..!!
محققان راست میگن که آدمهای چاق مهربونن و البته خونسرد ..!!
پی نوشت ۵:
بار دیگر, شهری که دوست می داشتم..
تحمل ِ تنهایی از گدایی ِ دوست داشتن آسانتر است.تحمل ِ اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است.سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهند به تکّدی ِ حیات برخیزند. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی, آتش طلب می کند؟مگر پوزش, فرزند ِ فروتن ِ انحراف نیست؟ ...
...
چهره: معمولی
شنبه 26 اسفند1385
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز -
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
" فریدون مشیری"
پی نوشت ۱:
به پیشنهاد الهه,امروز دوباره دسته جمعی رفتیم سینما, بهانه ای بود چند ساعتی دور هم باشیم ..!!
بعد سینما, پارک دانشجو , انقلاب و خرید کتاب ..
از اون حال و هوای ِ دیروزم فاصله گرفتم ..
پی نوشت ۲:
فیلمش به نظرم آن چنان که باید از کیفییت برخوردار نبود که هیچ کمی هم غیر ملموس بود ..!!
پی نوشت ۳:
چند شب ِ من و مامان و خواهر خانوم بزرگه ,خوابهای مشابه می بینیم ..!!
جالب اینکه موضوع خوابشون منم ..!!
پی نوشت ۴:
یک عاشقانه آرام ..
هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛چون توقعات ِ ما بیشتر می شود , و تغییر می کند.
...
چهره: معمولی __ نگران __ نگران
جمعه 25 اسفند1385
من یک تور ِ ماه گیری درست کردم.
و امشب می خوام به شکار ماه بروم.
به سرعت می دوم و تور را بالای سرم تاب میدم ,
تا بالاخره اون توپ بزرگ ِ نور را گیر بندازم.
فردا حتمآ یه نگاهی به آسمان بنداز!
اگه ماه اون بالا نبود مطمئن باش
که بالاخره به چیزی که دنبالش بودم رسیدم.
و ماه را به تور انداختم!
ولی اگه دیدی ماه هنوز اون بالاست ,
پایین ترها رو خوب نگاه کن.
حتمآ منو می بینی که توی آسمان تاب میخورم ,
و یک ستاره در تور ماه گیری ام دارم !
"شل سیلور استاین"

پی نوشت ۱:
احتمالا تا نوروز هر روز می آپم ..!!
پی نوشت ۲:
کلی تغییر کردم ..
عمرآ (املاش درسته؟) منو بدون حجاب ببینین نمی شناسین ..!!
پی نوشت ۳:
دیشب که از مهمونی برگشتیم با اینکه کلی خوب بود و خوش گذشت اما من کلی تلخ شدم ..
داره بهار میشه اما من چرا هوام مثل اوایل پاییزه ؟..!!
همه چیم برعکس آدماست ..
پی نوشت ۴:
میشه من یک سال سر ِ سال تحویل سرما خورده نباشم ؟!!
پی نوشت ۵:
کی می تونه تحلیلش رو از عکسی که برای پست ِ پسر ِ نامرئی گذاشتم بگه؟!!
من گیج شدم ..!!
پی نوشت ۶:
باز هم یک عاشقانه ی آرام ..
ساعت را دوست نمی دارم. زمان را دوست نمی دارم. خاطره را دوست نمی دارم. گذشته را دوست نمی دارم __ هر قدر که می خواهد , شیرین باشد. رفتن به گذشته , بریدن از حال است. بریدن را دوست نمی دارم. رودخانه را دوست می دارم اما عبور ِ رود را دوست نمی دارم...
...
چهره: معمولی ــ بغضی
پنجشنبه 24 اسفند1385
صدای بال ِ پرستو
صدای پای ِ بهار
صدای شادی گنجشکها
صدای بهار !
*
نگاه و ناز ِ بنفشه
تبسم خورشید
ترانه خواندن باد
جوانه کردن بید.
*
صدای بوسه ی باران
صدای خنده ی گل
صدای کف زدن ِ لحظه ها برای بهار.
*
دوباره معجزه ی آب و آفتاب و زمین
شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شاد باش و درود
دوباره چهره نوروز و شادمانی عید
دوباره عشق و امید
دوباره چشم و دل ِ ما و چهره های بهار.
*
غم زمانه به پایان نمی رسد , برخیز!
به شوق یک نفس ِ تازه در هوای بهار.

پی نوشت ۱:
من همچنان از شروع سال نو می ترسم ..!!
...
پی نوشت ۲:
من همچنان بعد از چند سال با دست چپ با همه دست می دم ..!!
خوبه که بعضی کارای آدم متفاوت باشه ..!!
پی نوشت ۳:
تقریبا همه فعالیت های دانشگاهیم تا ۲۰فروردین تعطیل شد ..!!
پی نوشت ۴:
سلیقه ها متفاوت هست ..!!
یکی از بچه های دانشکده به طور تصادفی عکس یکی از بوم های رنگیم رو دید و نظرش رو تا اونجایی که می تونست صریح بیان کرد ..!!(بدون در خواست من البته)
_ خیلی بچه گانست .. یه کم به نظر تقارن رو رعایت نکردی .. از چه رنگای ِ بی روحی استفاده کردی .. فکر کنم من بهتر بکشم .. و... !!
پی نوشت ۵:
بعد از اینکه جواب کنکور اومد , همه جزوه ها و کتابای درسی و مهمتر از همه کتابای تستم رو که تقریبا تو هر صفحش یادگاری از اون لحظه نوشتم رو به یکی از دوستانم دادم تا به خاطر تغییر رشته ای که انجام داده, از اونها استفاده کنه ..
بعد از چند ماه که خواستم حالش رو بپرسم , گفت چند روز پیش کتابا رو برده شهروند و داده به دستگاه تا خردشون کنه ..
_ آخه دختر نقاش جون من برام سخت بود کتابای شما رو بخونم .. حجم کتابا زیاد بود و خیلی تو اتاقم جا اشغال می کرد ..!!
(خوبه من فقط حالش رو می خواستم بپرسم ..!!)
پی نوشت ۶:
چهار شنبه سوری امسال خونه ی ما دوباره مرکز مهمونی بود ..(البته مجوز ورود رو من در صورتی صادر می کردم که با خودشون تجهیزات نیاورده باشن ..!!)
جای هر کی که مهمونی بازی دوست داره کلی خالی ..!!
...
چهره: معمولی ــ نگران
دوشنبه 21 اسفند1385
در اینجا یک پسر نا مرئی را مشاهده می کنید
که در خانه ی قشنگ نامرئی ش نشسته
و تکه ای پنیر نامرئی را
در دهان یک موش کوچولوی نامرئی می گذارد.
به به , چه نقاشی زیبایی!!
لطفا شما هم یک نقاشی نامرئی برای من بکشید.
پی نوشت ۱:
این روزا حال و هوایِ سال نو , تو هر کوچه و خیابونی به مشام میرسه ...
من هنوزم از شروع سال جدید می ترسم...!!
پی نوشت ۲:
نمی دونم چرا صحبتهای استاد انقلاب به نظرم خسته کننده هستش...!!گمان می کنم از این بدتر نمی تونه ایدئولوژی داشته باشه ... خیلی هم قاطعانه و البته در زبان تهدید ما رو وادار به قبول حرفاش می کنه ...
پی نوشت ۳:
فکر کنم دارم احساس بدی نسبت به این ماهی قرمزم پیدا میکنم ...!!
پی نوشت ۴:
برام هیچ توجیحی نداره که یکی بخواد مدام با مسخره کردن مسایل اطرافش که البته در نظر خودش شوخی ای هست برای لبخند زدن برخورد کنه ...!!
پی نوشت ۵:
تابستان ۸۵= شروعش با تبریک تولد بود – کنکور سراسری و آزاد – ساخت بلاگ – کلی استرس برای انتخاب رشته- پیدا کردن مدل برای خودم و سارا – انتخاب رنگ – کلی تدارک برای جشن عزیز ترینامون - ... – شب – سر و صدا – رقص – بغض – تموم شد- جواب کنکور – ثبت نام...
پی نوشت ۶:
از اینکه با چند نفر تو بلاگفا همسایه شدم کلی مغشوشم...
چهره : معمولی __ بدون لبخند
پنجشنبه 17 اسفند1385
وقتی به دنيا آمدم سياه بودم.
وقتی بزرگتر شدم بازهم سياه بودم .
وقتی جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم .
وقتی ميترسم هم سياهم .
وقتی سردمه سياهم .
وقتی مريضم باز هم سياهم .
وقتی هم كه بميرم باز سياه خواهم بود .
تو ای دوست سفيدمن:
وقتی به دنيا آمدی صورتی بودی .
وقتی بزرگتر شدی سفيد شدی .
وقتی جلو آفتاب ميری قرمز ميشی .
وقتي ميترسي زرد ميشی .
وقتی مريضی سبز ميشی .
وقتی هم كه بميری خاكستری ميشی .
وتو به من ميگی رنگين!.
پی نوشت ۱:
اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست بود.
پی نوشت ۲:
حال ِ ماهی قرمزم خوبه ...
پی نوشت ۳:
اردیبهشت و خرداد 85 = کنکور آزمایشی– شب بیداری های ِ دسته جمعی – نمایشگاه کتاب – عکس و فیلم ناز نامزدی (من چرا تو همه ی فیلم بودم؟!!)
پی نوشت ۴:
چند ساعتی پژوهش در"سازمان آمار"هم عالمی داشت ... مقایسه نشریه ی آماری سال 75 تا 80 کلی جالب بود + اینکه میشه کلی درصد علمی و غیر علمی از جمعیت و مرگ و موالید و مهاجرت و ... در هر استانی ارائه داد.
...
چهره: معمولی __ لبخند __ آروم ــــ شاد
دوشنبه 14 اسفند1385
زمين در درياچه
وارونه مي شود ، مملو از گلابي هاي زرد
و رزهاي وحشي.
قوهاي دلفريب،
مست از بوسه هايي هستند كه شما
وقتي سر در آبهاي مقدس و هوشيار فرو مي بريد
مي فرستيد
ولي وقتي زمستان بيايد،
گلها، تابش آفتاب،
سايه هاي زمين
را كجا خواهم يافت؟
ديوارها لال و سرد
مي ايستند ،
بادنما ها
در باد تق تق مي كنند.
فردريش هولدرلين
پی نوشت ۱:
بلاخره ماهی قرمزم رو خریدم
امیدوارم ماهی های ِ امسال مثل سالای قبل مریض نباشن تا زود بمیرن...!!
پی نوشت ۲:
پایه ی خوبی برای خرید کردن هستم و اصولا هر خریدی رو دوست دارم و مشاور خوبی برای خریدم...!!
(به من ربطی نداره که میخواست فقط به اندازه 50 تومان خرید کنه اما هیجان زده میشه و 120 تومان خرید می کنه...!! من فقط همراهیش کردم والبته تشویق ...!!)
پی نوشت ۳:
استاد جامعه شناسی وقتی وارد کلاس میشه میگه چه خبر؟
در جوابش همه یا با هم حرف میزنن یا اگه صبح زود باشه سکوت میکنن ...!!
نمیدونم منظورش این ِ که از ما چه خبر یا از دنیا چه خبر ...!!
جلسه آخر گفت کلتون مثل دیگ ِسنگیه ... طول میکشه تا داغ بشه ...!!
پی نوشت۴:
به اجبار بچه های دانشکده سوار ماشینای ِ شرکت واحد شدم ...!!
خیلی هم بد نبود ...!!
اینقدر به موضوعات مختلف خندیدم که اگر قرار بود یک ایستگاه دیرتر پیاده شیم , ما رو پرت میکردن پایین ...!!
پی نوشت۵:
من از کلاس زبان میترسم...
مهنوش رو میتونم راضی کنم برای بعد از عید بریم ثبت نام ... اما کی منو راضی کنه ...!!
پی نوشت۶:
حال و هوایت این روزها من را به یاد این خطوط می اندازد ...
انگار كسي
درِ قوطيِ دنيا را گذاشته
آسمان پيدا نيست
تنها سياهيِ كلاغها
بر سپيديِ بالا سرمان
لكه هايي متحرك را مانند
قطعا كسي
درِ قوطي دنيا را گذاشته
گير افتاده ايم !!
...
چهره: معمولی ـــ لبخند ـــ جدی
چهارشنبه 9 اسفند1385
رويای ِ به تعويق افتاده را چه می شود ؟
می خشکد آيا، همچون کشمشی زير آفتاب ؟
يا چون زخمی به چرک می نشيند و روان می شود خوناب؟
آيا همچون گوشتی فاسد ، بو می افتد؟
يا چون شيره ی شيرينی شکرک می زند و کبره می بندد؟
یا ، همچون بار سنگينی فرو می افتديا سر ريز می کند؟
"لنگستون هيوز"
پی نوشت ۱:
مشکلات انتخاب واحدم به خوبی حل شد.
پی نوشت ۲:
با هر تغییر ِ کوچیکی من کلی به هم می ریزم ... از شروع ترم جدید گرفته تا ... !!
پی نوشت ۳:
از بچگی از مسابقه خوشم نمیومده ... نه مسابقه و نه مبارزه ...!!
پی نوشت ۴:
فروردین 85 = حال و هوای نوروز – هوای ِ دلنشین – کنکور آزمایشی – لذت نامزدی احمد –موی ِ مش ِ زیتونی ِ من ... !!
پی نوشت ۵:
از اول هفته تا امروز سخت سرگرم بودم , پست بعدی دوشنبه ... !!
...
چهره : معمولی ـــ بدون لبخند
دوشنبه 7 اسفند1385
چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم.
25 دقيقه وقت دارم.
25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود.
24 دقيقه وقت دارم.
آخرين غذاي من كمي لوبياست.
23 دقيقه مانده است.
به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها.
آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم.
به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد.
بيست دقيقه ي ديگر باقي است.
كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.»
نوزده دقيقه مانده است.
به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم.
هيجده دقيقه وقت دارم.
رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد.
هفده دقيقه باقي است.
مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن.
حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.»
وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقيقه مانده است.
اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن.
چهارده دقيقه وقت دارم.
پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد،
در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده.
از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است.
دوازده دقيقهي ديگر وقت دارم.
چوبهي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد.
يازده دقيقه وقت دارم.
چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد.
ده دقيقه ي ديگر وقت دارم.
منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.
در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده.
اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم.
هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم.
حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم.
هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم.
بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند.
شش دقيقه ي ديگر وقت دارم.
حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ...
پنج دقيقه ي ديگر باقي است.
يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد.
چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم.
حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم.
سه دقيقه ي ديگر باقي مانده.
مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است.
دو دقيقه ي ديگر وقت دارم.
صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم.
يك دقيقه ي ديگر مانده است.
و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م...
"شل سیلور استاین"
پی نوشت ۱: