تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 پنجشنبه 26 بهمن1385
 

آدم خرافاتی روی درزها پا نمی گذارد

نردبان که می بیند از زیرش رد نمی شود

وقتی نمک از دستش می ریزد یک خرده اش را

روی پشتش می ریزد.

پای خرگوش را برای روز مبادا همراه خودش دارد

هر جا سوزنی روی زمین افتاده برش می دارد

 کلاهش را هیچ وقت روی رختخواب نمی اندازد

چترش را توی خانه باز نمی کند

وقتی چیزی می گوید که نباید بگوید

زبانش را گاز می گیرد

موقع رد شدن از توی قبرستان

نفسش را حبس می کند و دعا می خواند.

یادش هست که عدد سیزده همیشه نحس است

و گربه سیاه ها موذی و بد جنس اند.

اما(بزنم به تخته) من که اصلاً خرافاتی نیستم.                 

 

                                                                                           "شل سیلور استاین"

 

 

پی نوشت ۱: از این بعد هر نمی دونم چند روز , به روز می کنم ...

 

پی نوشت ۲: مسئول انتخاب واحد این همه بی نظمی رو یکجا داشته باشه خودش یه هنر ِ...اونم+ کلی

 

 آرامش و خونسردی !!

 

پی نوشت ۳:   همینطوری دلم یه شعر می خواست...

 

همه ذرات جان پیوسته با دوست

همه اندیشه ام اندیشه اوست

نمی بینم به غیر از دوست اینجا

خدایا این منم یا اوست اینجا؟

                                                                                "فریدون مشیری"

 

 

...

 

چهره: معمولی_ جدی

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 23 بهمن1385
 

نه او با من
 نه من با او
 نه او با من نها عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید 
 نه مار بازویی بر پیکری پیچید
 نه
 شبی غمگین
 دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
 نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
 سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
 و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
 نه من با کس
 سر یاری
نه مهتابی
 نه دلداری
 و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
 نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
 و شعر ناتمامی خواند
 بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
 ...
 او با تو ؟
 ولی من خوب می دانم
 نه او با من
 نه من با او 

                                                                               "نصرت رحمانی"

پی نوشت۱: درختم بی نظیر شده ...  این اولین بار ِ که خودم راضی م...

پی نوشت ۲: نقاشیه بعدی زنِ کوبیسم ...

پی نوشت ۳: ملاقات بچه های قدیمیه نغمه...بهتر از این نمی شد...عالی عالی عالی...

پی نوشت ۴: من چه مرگم شده بود؟!

...

چهره : معمولی ــ لبخند

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 16 بهمن1385

 

پس این همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها,دل خموشی ها,ثانیه ها , دقیقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پا نشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی ِ بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

و شقایق ها پیام آور آیه های سرخ عطر

و آتش

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آوا ها

بانگ خروس را بر می داشتند

و همین طور ریگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نیز دوست داریم...آری باید

زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

 

                                                           "حسین پناهی"

 

 

           

 

 

پی نوشت۱:تغییر قالب برام یه کم از کمی بیشتر سخت بود...اما یه مبارزست حداقل با خودم!!

 

پی نوشت۲ : روزای اول دانشگاه امیدوارم برات لذن بخش باشه...نترس از تغییراتی که میکنی...!!

 

پی نوشت۳ : پست بعدی برای وقتی که درختم تموم بشه...!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 یکشنبه 8 بهمن1385
 

باز باران بي ترانه
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم 

من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست

نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست

نمي فهمم

کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسرو پروانه هاي مرده اش، آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد

نمي دانم
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست
نمي فهمم

ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان 

مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجــــاي اين لجـــــن زيباست

بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست

و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب مي داند

که اين عدل زميني ، عدل کم دارد

 

                       باز باران,اما این بار بی ترانه!

 

 

پی نوشت ۱: تا سه شنبه شب هیچ فرصتی ندارم که بیام بلاگ رو به روز کنم. مشکلی که نیست؟...

 

پی نوشت ۲: هنوز امتحانام تموم نشده !!...خستم کرده...

 

پی نوشت ۳: ادای یه نذر بعد از ۲۰ سال همت می خواد...

 

پی نوشت ۴:  بلاخره تونستم چند تا از اشعار استاد پناهی رو پیدا کنم...

 

پی نوشت ۵: دارم کم کم درست و درمونش میکنم... فقط احتیاج به شوق + یه کمی همکاری اعضا داره...

 

پی نوشت۶: قول می دم برای پست بعدی لینکا رو مرتب کنم...

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 2 بهمن1385
 

می خواهم فریاد بزنم!

 

نه جار عقل

 

نه عشق

 

نه امروز

 

نه فردا

 

نه بودن

 

نه نبودن!

 

هیچ ...

 

این بار خالی تر

 

گنگ تر

 

حباب تر

 

و پر جرم تر از

 

همیشه ,

 

و شاید ...

 

بی گناهتر!

 

حضورم را بخش میکنم

 

هجی میگذارم و بعد ...

 

بعدش را قبل تر کرده ام.

 

حالا ...

 

من از این دستها گریزانم ,

 

از این نگاه

 

از این من ِ بی من!

 

از تک تک حروفی که نام او را می سازند؛

 

و هر آنچه مرا به من پیوند میزند ,

 

از کوله بار سنگین به دوش کشیدن!

 

و شانه هایی که میدانم ...

 

پوشالی اند!

 

از همه گریزانم!

 

گویی باید جایی دیگر

 

روزی دیگر

 

می آمدم

 

دستهایم را نشان میدادم و می گفتم

 

این منم!

 

من!

 

و تو ...

 

هیچ!

 

دستی ندارم

 

نگاهی

 

منی

 

حتی ... نامی.

 

دارم؟

 

خسته ام!

 

خ...س...ت...ه!

 

 

              نه نامی ...نه نشانی!!

 

پی نوشت ۱:هر مشکلی که ما را نکشد قوی ترمان می کند.

 

پی نوشت ۲: محرم هم اومد... با اینکه سر و صدای کوچه و خیابون اذیتم می کنه اما

 

فرهنگ  قشنگیه...

 

" بوی محرمش می یاد خیمه و پرچمش می یاد

 

 

فرشته از تو آسمون برای ماتمش می یاد "

 

 

پی نوشت ۳: تمام عناوینی که گفتم معنای دقیقی دارند که مهم فهمیدن آنهاست در نگاه اول...

 

در غیر این صورت به نظر بیهوده می رسند...

 

عنوان های شماره /1-4-6-7/ رو دوست دارم...ببین تایید میشن یا نه؟...

 

ایام به کامتان...

تا دوشنبه ای دیگر...

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |