تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 دوشنبه 25 دی1385

 

 

دهانت را می بویند

 

مبادا که گفته باشی"دوستت می دارم"

 

دلت را می بویند

 

روزگار غریبی ست , نازنین! 

 

و عشق را

 

کنار تیرک راه  بند

 

تازیانه می زنند.

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

در این بن بست کج و پیچ سرما

 

آتش را

 

بسوختبار سرود و شعر

 

فروزان می دارند  

 

به اندیشیدن

 

خطر مکن.

 

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

 

به کشتن چراغ آمده است.

 

 نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

آنک قصابانند

 

بر گذر گاه ها

 

مستقر,

 

با کنده و ساطوری خون آلود

  

روزگار غریبی ست , نازنین !

 

 و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

 

و ترانه را بر دهان.

 

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

کباب قناری

 

بر آتش سوسن و یاس

 

روزگار غریبی ست نازنین !     

 

ابلیس پیروز است

 

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

 

 خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

                                                                                     "شاملو"

 

 

 

           نهان باید کرد...

 

 

پی نوشت ۱:برای متن اصلی یه چیز دیگه آماده کرده بودم...اما اصلا دلم نیومد از این بگذرم...

 

 

پی نوشت ۲:یه جایی خوندم از " کامو " نوشته بود...

 

 

"برای انسان پوچ موضوع عبارت از توضیح دادن و حل کردن نیست بلکه حس کردن و تشریح

 

نمودن است"

 

 

متوجه نشدم...یعنی من چی ام؟...

 

باید برم مکاتب رو دوباره بخونم...

 

 

پی نوشت ۳:عینک بد گمانی رو از چشمش وقتی بر نمی داره... من هم نمی تونم کاری بکنم...

 

 

مترسک چوبی راست وسط زمین بایر ایستاده بود

 

کلاغی روی شانه های چوبی اش آرام گرفت

 

و در گوشش نجوای آرامی کرد

 

زمانه عجیبی ست دیر آشنا ترین دشمنان هم دوستان خوبی شده اند!!

 

 

پی نوشت ۴:بیان این حرفا شاید آسون باشه...اما عمل کردنش؟!! مهم رنگ عوض

 

نکردنه...سرگشته نباش...

 

 

عزیز من !

 

انسان آهسته آهسته عقب نشینی میکند

 

هیچ کس به یکباره معتاد نمی شود

 

یکباره سقوط نمی کند

 

یکباره وا نمی دهد

 

یکباره خسته نمی شود

 

یکباره رنگ عوض نمی کند تبدیل نمی شود و از دست نمی رود

 

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد

 

و تکرار و خستگی بسیار آهسته و پاورچین رخنه می کند

 

باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را احساس کنیم

 

ما باید تا آخرین روز زندگیمان که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم تازه بمانیم.

 

 

پی نوشت ۵:اولین امتحان هم بخیر گذشت...

 

 

قول میدم از ۱۲ بهمن به بعد بیام به همه  دوستانم جواب بدم...

 

 

پی نوشت ۶:تکرار...گرفتار تکرار شده ایم !!...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 18 دی1385
 

 

            در دورستِ روزها و سال‌ها پیری آيينه‌ای داد به دست‌ام گفتا: نيک بنگر همه

ريزه‌ها ببين وان‌گه چشم بربند شکلکِ درون آيينه وابسته است به نور و فام

گر آيينه از نور دور اوفتد و در سياهی‌ بنشيند دگر کسی درونِِ آيينه نماند باز

آن‌چه در آيينه نيست، بجوی و ببين و دریاب روزگار ِ درازی‌ست که من سر در

درونِ خويش فروبرده‌ام از پس ِ پلک‌هایِ بسته به‌دور از همه فام‌ها کاويده‌ام

و جسته‌ام و نيافته‌ام هيچ که ديدنی باشد و خواستنی بتوان بر آن باليد يا از

آن بتوان گريخت در برون هياهویِ‌ روزمره‌گی و روزمرگی‌هایِ مردمان

واژه‌هايی شناور در هوا چهره‌هايی با رنگ‌هایِ ماسيده صورتک‌هایِ

تکرارشونده و لب‌خندهایِ نقاشی مسخره و مات و مصنوعی و اشک‌هايی

که ره به مرهم ِسينه نبرده‌اند هرگز و من در اين هزارتویِ پيچاپيچ

سرگشته و گم‌گشته تلوخوران و گنگ و گيج در پی آن‌ام که در آيينه

نبوده‌است هرگز هرچند که اين کاووش بی‌پايان شکلکِ درونِ آيينه را نيز

فرسوده است و خاکستر سردی بر نقش ِ درون ِآيينه بنشانده است و درون

روز به‌روز تهی‌تر و بی‌آرزوتر از دی‌روز افسوس که نگفت با من آن پیر پايانِ

جستن را کدامين نشانه بايد بود و روزنِ گريز از نايافته‌ها در کدامين اميد

بنهفته است بايد جست و کاويد و فرسود تا از بند ِ شکلکِ درون آيينه رست

بايد در گوشه‌ای تاريک و نايافته آن راز ِ سر به‌مهر را يافت بايد خنجری

برداشت و همه بندها را بريد بايد گسست و از نو بست بندی به نازکی ِ يک

خيال بندی به شادابی ِ يک نوبرگ بندی به زلال ِ باران بندی به سپيدی ِ برف

بندی بی‌هيچ وابسته‌گی بندی رها در باد ...

 

رها در آرامش...

     

پی نوشت ۱: بسیار سپاسگذارم از سام عزیز که نوشته ی این هفته از ایشون هست... امید دارم تا

عمق آنچه برایمان دوست داشته بیان کند را بفهمیم ...

 

 پی نوشت ۲: پیامگیر این پست هم بنا به دلایلی نمایش داده نمی شود !!

 

پی نوشت ۳: درک نسبی ام از خطوط کوتاه ِ کتابها این بود ...

 از پس این سطرها دیگر یقین دارم که اگر درب خانه ی قلبت را به روی حق بگشایی , تو

می شوی سلطان ...

 

پی نوشت ۴: فکر کنم خیلی دور شدم از خدا !!... اما همیشه حضورش رو احساس میکنم ...

 

"الهی ما را آن ده که آن به"

 

پی نوشت ۵: چقدر روح محتاج لحظه هایی ست که در آن هیچ کس نباشد ...

 

پی نوشت ۶:امتحانای پایان ترم ...

مثل همیشه شب امتحانی ام...

 

بوی خاصی میاد:

هر چیزی یه بویی داره...

نمیدونم چرا این روزا همه چی برام بوی عید میده !!

یا اشکال از حس بویا ای ِ منه یا واقعا به خاطر ابری بودن آسمون و تغییر سامانه های باد این حس بهم

دست داده !!

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 11 دی1385

 

 

اعترافی طولانیست شب اعترافی طولانیست

 

فریادی برای رهائیست شب فریادی برای رهائیست

 

و فریادی برای بند            

                                

شب              

                                                

اعترافی طولانیست...    

 

*

 

اگر نخستین شب زندان است

 

یا شام واپسین

 

_ تا آفتاب دیگر را

 

در چهار راه ها فریاد آری

 

یا خود به حلقه دارش از خاطر ببری _,

 

فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست

 

فریادی از نومیدی فریادی از امید,

 

فریادی برای رهائیست شب فریادی برای بند

 

شب

 

فریادی طولانیست...  

 

  

 

 

    شب های من...           

 

 

 

 

 

۱) من کاملا گیج شدم ... امید وارم هر جا هست سلامت وشاد باشه...اما شواهد نشون میده داره

 

 به من دروغ میگه !!...هدفش چیه نمیدونم؟...احتمالاً به ترحم نیاز داره...بیچاره !! اگه مطمئن

 

بشم که جریان از این قرار نبوده  ...یه کارایی میکنم !!...حتی احترام به همون روزای کوتاه هم

 

نمی زارم...ندای قلبیم درست بهم میگه!!// همیشه//...

 

 

۲)در جواب بعضی کامنتا و ایمیلا و...

 

عادت کردیم به اینکه قاشق رو توی دست راستمون بگیریم و چنگال رو توی دست چپ...

 

عادت کردیم وقتی کسی حالمون رو میپرسه بگیم: مرسی خوبم...

 

به خیلی چیزایه دیگه هم عادت کردیم...

 

عادت کردیم وقتی پدرمون کنارمونه بگیم تنهاییم...وقتی مادرمون کنارمونه بگیم تنهاییم....وقتی

 

 دوستانمون کنارمونن بازم بگیم تنهاییم...من بلاخره نفهمیدم تنهایی یعنی چی؟؟

 

 

۳)این روزای آخر ترمی بدجور یاد خاطرات الهام میوفتم... مراقب خودت باش که  یهومثل من

 

 آخر ترم , نَری پیش رئیس دانشگاه برای حل مسائل ِخودتون کمکش کنی...مثل مدیریت الهام

 

که مدام از ما کمک می خواست...

 

 

۴) دوست عزیز شاید بشه شب رو هم اینگونه تعبیر کرد...به قول سهراب :                            

 

" ته شب يك حشره

 

قسمت خرم تنهايي را

 

تجربه خواهد كرد..." 

 

 

 

تا دوشنبه ای دیگر بدرود...

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 4 دی1385

 

من بوی حرفه ها را می دانم :

بناها بوی ساروج می دهند

نانوا بوی آرد

نقاش بوی تره بانتين

روستايی بوی زمين

و بقال بوی پنير

روپوش سفيد دکترها

بوی دوا

اما، آنها که کار نمی کنند ، تعجب آور است

بويی که ندارند هيچ ، اندکی بوی گند هم ميدهند .

                       

                   

                                                                         « جانی روداری »

 

                        

              تو میدانی چه بویی میدهی؟...

 

 

نویسنده بوی ِ چه میدهد؟... 

 

برای شرح یک عکس نه چندان مهم در یک روزنامه نه چندان زردی که با فونت ریز هم

 

نوشته بود خواندم:

 

 "چشم و هم چشمی فقط مختص زنان ایرانی نیست..."

 

ï توضیح :

 

 

عکس مربوط بود به مدال گرفت بازیکنان ژاپنی زن در دوحه بود ,  خانمی که مدال طلا

 

 گرفته بود به عنوان تبریک دستش رو جلو برده بود تا به خانمی که مدال نقره گرفته بود

 

دست بدهد, آن هم که عصبانی بود و فقط زیر چشمی نگاهی به رقیب خودش انداخته بود ...

 

 

ï اما مهم قضیه اینجاست :

 

 

۱) نویسنده این متن قطعا یک مرد بوده که جرأت و جسارت زیادی هم داشته که به خودش

 

اجازه داده درباره زن ایرانی اینطوری بنویسه...

 

۲) می خوام بدونم دلیل این مرد یا امثال این مردها برای اینچنین قضاوتهایی چیه؟؟!!

 

 

۳) بحث تبرئه جامعه زنان از این گونه صفتهای درست یا نادرست نیست ,بحث اینه که آیا

 

میتونیم هر چیزی رو که تحت شرایطی یا دوره ای توی جامعه وجود داشته یا تصور ذهنی

 

ماست و یا توی زندگی شخصی ما وجود داشته رو تعمیم بدیم به همه؟؟!!

 

...

 

سپاس گذارم از تمام دوستانی که با آفلاین و کامنت و ...  به دفتر دختر نقاش لطف

 

 داشتن و نظرشون رو در مورد عوض شدن عنوان  بیان کردن...

 

نتیجه...

 

سرم خیلی شلوغه... ذهنم پرِ از حرف و عمل که باید انحام بشه...

 

«تا اطلاع ثانوی همین عنوان باقی میمونه...»

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |