تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 دوشنبه 27 آذر1385

 

کاش می شد وقتی داريم حرف می زنيم

 

حرفامونو رنگ بزنيم

 

بعد از اون

 

هديه بديم به هم ديگه

 

وقتی اون سياهی ها از جلو چشمامون گذشت.

 

کاش می شد

 

نگاهمونو قرض بديم.

 

کاش می شد تو آسمون چشمهامون

 

وقتی داريم

 

رويا رو با خاطره پيوند می زنيم

 

شب پرواز رو به هم هديه بديم .

 

کاش می شد

 

وقتی داريم از همديگه خسته می شيم

 

عشقی باشه تا دوباره جون بگيريم.

 

وقتی می گيم خسته شديم ؛

 

خسته از رنگ کبود

 

خسته از بود و نبود

 

اين هيچ و پوچ

 

کاش می شد

 

يکی سرم داد می کشيد

 

آخه فقط دنيا نبود !

 

عشق که مال ما نبود !

 

خسته شديم از دست اين خستگی ها

 

وای خدا جون

 

اين خستگی از دست ما خسته نبود.

 

                   یلداتون مبارک...

 

...

سرشارم از ناگفته ها ...

 

حدس میزنم پی نوشتهایی که نوشته میشه گویایه همه چیز هست... به طور خلاصه ترجیح

 

میدم ناگفته های روزمرگی ها رو بنویسم ...

 

۱) اینترنت = فیلترنت ...

 

۲) به دلیل از تاریخ گذشتگی و تهدیدات بلاگفایی برای مانع شدن از بیان موضوع بدون

 

سقف سیاسی ، از گفتن این روزمرگی معذورم !!...هر چند برای بیان این موضوعات

 

همیشه سوژه هست...فراوان!!حرفها گفته شده حالا نوبت عمل هاست...(با خودم هم

 

بودم...)!!

 

۳) نياكان ما، در 7000 سال پيش، به گاه‌شماري خورشيدي دست پيدا كردند و با تفكر و

 

باتامل دريافتند كه اولين شب زمستان بلندترين شب سال است...

 

 

   ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد



 

نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

 

 

 

4) "نه " گفتن هم خیلی سخته...به قول دوستی میگفت "نه گفتن خودش یه هنره..."

 

۵) تهران تبدیل شده به یه پارکینگ شهر!!...این خودش هم یه مشکله هم اینکه آدم رو به شک  

 

می اندازه که مگه ضامن اجرایی نداشته...!!

 

 

۶) پایان پاییز است...

 

"برگ های زرد و سرخ..."

 

"گذر ثانیه ها..."

 

 

رنگ مهم...

 

این روزا بد جوری تو مود  "عوض کردن عنوان"  دفتر نقاشیم هستم...

 

یه چیزایی تو ذهنم هست... اما راضیم نمیکنه...

 

نظرتون چیه؟...عنوان قطعا عوض میشه اما منتظرم تا ببینم شما چی انتخاب میکنین...

 

نکته:

 

ترجیحا  از دادن عناوین ادبی و کپی خودداری کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:9  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 20 آذر1385
بی قراری های درونم...

 

تشویش است در تمام حیاتم

مثل گلبرگی جدا شده ام

که بی حضور بادی

اینک می جنبد

گلبرگی لرزان و پر تکان

*

دوستش میدارم

بی دیدنش

با وضوح تصویری اصیل

تشویش هایم

واضطرابم

و عطشم

در مدتی طولانی

واقعیت این زندگی زیبا را جستجو میکنند.

*

من آگاه خواهم شد

که چه کسی در انتظار است

و چه کسی

آشکاری رمز و راز را فریاد میزند

زمانی که تب ‘ اینچنین میسوزاندم

سر انجام ‘

شکل مطلوب عشق انسانی

به عشق الهی است

پس بی وقفه به راهم ادامه خواهم داد .

 

      من و افکارم...

 

 

من و افکار ۸-۷ روزه ام...

 ۱)آخ که چقدردلم تنگ بود برای دیدن مامان و بابا...بلاخره سفرشون تموم شد...این یه هفته

 زود گذشت شاید...حس مسئولیتم گل کرده بود...من بودم و یه عالمه مسئولییت نامرئی و

شایدم مرئی...

 

۲)تاخیر در پرواز...مشکل همیشگی...حالا خوبه به زمین نشست...!!

 

 ۳)خوب شد کنکور قبول شدیم...وگرنه الان باید میرفتیم دنبال دفترچه...تکرار شدنش باعث

خوشحالیم نمیشه...اصلا...

 

۴)یه یادگاری قشنگ...!!عکسمون رو از عکاس گرفتم...عالی شده...هممون خشگل

افتادیم...من بیشتر...

 

۵) روابط آدمها با همدیگه همه جا مهم هستش...حتی توی بهشت زهرا ...!! رفتن به

بهشت  زهرا (یه مرکز دفن مرده) برای تحقیق , خیلی هم قشنگ نیست...شاید

 ترسناک باشه...من ترجیح دادم تجربش نکنم اما اونی که رفت میگفت عالی بود...شاید رو

خودم کار کردم و رفتم...بعید میدونم...(تصوری که از رشته م داشتم خوب بود ...الان میبینم

عالیه...امیدوارم ادامه داشته باشه...!!)

 

۶)دوست من تلخ نباش ..این نیز بگذرد ..

صبور بودن

آماده بودن

برای آنچه در پیش است

وآنچه اتفاق خواهد افتاد

انتظار

 با گشاده رویی تحمل کردن

آزاد بودن ...

 

 

۷)نمی خواهم احساساتی باشم ولی آیا مگر می شود که نانی بی اندیشه خورد و شادی ای

را بی زهر فرو برد؟ تمام حس و اندیشه ام در چهار گوشه ی این زمین پراکنده است، باید این

  همه را در جای جمع کنم وخود را پیدا و دردی را دوا...خدایا,میشود روزی از دست من         

هم کاری برآید.!!میشود روزی بدون خبر بد و یا فاجعه ای روزنامه خواند و اخبار دید...!!                   

                                               

۸)يا گوش زمان سنگين است يا فرياد من بی صداست ...!!                                                    

 

پی نوشت :

 

۱)روز دانشجو با تاخیر مبارک...

۲)آقا !/جایی که لنگه کفش پای چپ بفروشند/ سراغ نداری؟!

دیدم رو عمیق تر کردم...همه چیز در نظرم آمد...زشت و زیبا...

 

۳)آخرین روزهای اقامت مسافران شهر باران و عشق هست توی سرزمین خودشون...دلم

میخواد معرفت و شعور دیدن قطره های ناب بارون رو هر وقت داشتم پا توی اون سرزمین

بزارم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:7  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 13 آذر1385
 

برای ساختن یک میز

چوب لازم است...

برای تهیّه ی چوب

درخت...

برای ساختن درخت

دانه...

برای ساختن دانه

میوه...

برای ساختن میوه

گُل...


برای ساختن یک میز

گُل لازم است...

 

گل برفی...

 

 پ ن۱:بعد از 2 سال و اندی تو نغمه بلاخره تونستم 3 تا از دوستانم رو ببینم...عالی بود .

 پ ن ۲: قدم زدن تو روزای برفی لذت بخش ِ برای من...به شرطی که زمین هنوز یخ نزده

باشه...این متدم رو خیلی دوست دارم.!!

پ ن۳: تازگی ها دارم به فیلم دیدن شبانه روی میارم!!

 پ ن ۴:  فال حافظ...

وقتی پرنده ای را معتاد می کنند.

تا فالی از قفس به در آرد

و اهدا نمايد آن فال را به جويندگان خوشبختی

تا شاهدانه ای به هديه بگيرد.

پرواز ......

قصه ابلهانه ای است

از معبر قفس ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:24  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 6 آذر1385
 

 اين آمدن و رفتنم از بهر چه بود ...

 برگ های زرد و سرخ 

 فکر نمی کردند که از شاخه درخت

 جدا شده و به برزخی که 

 پاهای بی رحم

 عابرین برایشان می سازند دچار شوند

 و این آخر کار نیست

 آنها نمی دانستند فقط این برزخ نیست

بلکه باید خرد و ناچیز

در زیر سرمای سخت و سفید

برای همیشه با درخت خداحافظی کنند

باید می دانستند وقتی به بهانه ی خزان

درخت را تنها گذاشتند و دلش را شکستند

چنین سرنوشتی پیش روی آنهاست 

با این حال هیچ وقت درخت 

از آنها دلگیر نشد 

چون عاشق آنها بود

و می دانست عشق جدایی دارد...

 

  عشق شاید زرد باشید یا سرخ...تو چه فکر میکنی؟

 

پ ن ۱: آذر آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمی دانم چه رنگی

نشاند...!

 پ ن ۲:چقدر تو اين روزهاي برگریزان خبرهای ناگوار زیاد شنیدیم. خبر درگذشت بزرگوارانی که دیگر

چشم فلک مانندشان را نخواهد دید.../بابک بیات...روحش شاد/

 

 گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند ،

 بر آن ها که مي هراسند بسيار تند ،

بر آن ها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني ،

و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است.

اما ، بر آن ها که عشق مي ورزند، زمان را آغاز و پاياني نيست ...

 

پ ن ۳: سرمای پاییز هیچ وقت نمیتونه وارد دوستیه ۵ سالمون بشه...

گوشه و کنار کتابام که این روزا  منو بد جوری یاد خاطران کنکور میندازه  پر بود از شعرای فروغ که از

سر مستی و شادی و گاهن اندیشمندی  سر کلاس برای هم مینوشتیم...و امروز...دیگه کتابامون

مثل هم نیست ...

اما هنوز هستیم...بدون کتاب...با فروغ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:3  توسط (دختر نقاش)  |