تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 دوشنبه 29 آبان1385
                                                                       روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران...

دستت را مي گيرم و با تو پايين مي آيم.

هر جا كه مي خواهم كنار من باشي نقطه اي مي گذارم.

به پايين سطر كه مي رسم، نقطه نقطه هاي جامانده را مي شمرم.

از تو تا من همه اش شده نقطه چين.

از خودم تا تو را وصل مي كنم به هم!

مي شود خط چين!

فاصله مان شده از امروز تا هميشه!

در اين سطر شلوغ، تو را به هر چه ربط مي دهم، همه دورم مي كنند مرا از تو!

و شايد تو را از من...

.................................
- - - - - - - - - - - - - - -

سفيد مي پوشاني خط چين ها را!

و فاصله ها را مهمان سفيد پوش ها مي كني!

دستم را مي گيري و بالا مي كشاني ام.

از ديروز تا هميشه...!

 

کاش میدانستم چیست...آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...

 

پ ن ۱:خط  ِ نقطه ِ فاصله ...چشمهایم منتظر بارانی بود آبی...

پ ن ۲:امتحان میان ترم دانشگاه ... جالب بود برای بار اول....ولی ترس داشت...!!!

پ ن ۳: تو میترسی؟!؟

در اتاقم تنها

با هزاران اندوه

که نبودش پایان

با دلی خسته زدرد

غم تنهایی را می بینم

من چرا میترسم ؟

وبه خود می گویم

تو که تنها بودی

چه در آن تازه بهاری که هنوز

کودکی بیش نبودی

دوستت از بام پرید

دلت از غصه شکست

آسمان با تو گریست

و بهارت دی شد

و تو تنها ماندی

پس چرا میترسی؟

تو که با تنهایی روز وشب

همزادی

تو که با تنهایی عاقبت

خو کردی

هیچ داری تو بیاد؟

هر زمان بال گشودی

تا بپرواز درآیی

بال پرواز تو شکستند

پر پرواز تو بستند

وتوتنها ماندی

وهنوز تنهایی

پس چرا میترسی ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:2  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 22 آبان1385
 

پروردگار مهربان من؛ از دوزخ این بهشت رهاییم بخش !

 

 

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است، و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم

 

انداری سکوت گنگ و بی حاصل رنجزایِِ ِ گسترده ای.

 

 

در هراس دم میزنم، در بی قراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من بیهود گیِ رنگینی

 

است.

 

این حوران زیبا و غلامان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند؛ اما

 

خود من بی پاسخ مانده ام.

 

 

هیچ کس، هیچ چیز در اینجا " به خود "هیچ  نیست.

 

 

"بودن من " بی مخاطب مانده است.

 

 

من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های  رنگا رنگت تنهایم.

 

 

تو قلب بیگانه را میشناسی ، که خود در سرزمین وجود، بیگانه بوده ای!

 

 

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم..."دردم درد بی کسی بود..."

 

 

                                                                                  /دکتر علی شریعتی/

 

 

   گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی...با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

 

   دختران شهر به روستا فکر میکنند ،

 

   دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند...

 

  مردان کوچک ، به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند ،

 

  مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک میمیرند...

 

   کدام پل ،

 

  در کجای جهان ،

 

  شکسته است...؟!

 

  که هیچ کس به خانه اش نمیرسد ؟!

 

 

پ ن 1 : سپاسگذارم از امیر حسین عزیز(دوست نغمه دل) که نوشته این هفته از ایشون هست.

 

پ ن 2 : سارای عزیزم  به خاطراتفاق ناگواری که پیش آمده و برای عزیزی که از دست

 

دادین من و دوستانت رو در غمت شریک بدار و برات آرزوی بهترینها و شادترین لحظات

 

را دارم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:18  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 15 آبان1385

 

امروز من ايستاده ام

امروز باز هم يک انتظار

در دلم هر لحظه سودايي ديگر است

در وجودم هر زمان شوق رسيدن

آرزوي پر زدن

انتظار ديدن است

گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم

يا که گاهي در خيالت مي رسم

ديدنت

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است

بر تمام ميله هاي اين قفس

اين قفس از جنس خاک و لحظه ها

رنگ آبي مي زنم

رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است

رنگ آبي، رنگ عشق

رنگ آبي، رنگ توست

در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد

در درونم آتشي از مهر تو

باز هم خرمني از عشق برپا می کند

با تمام خستگی

هر روز من استاده ام

بر سر آن کوچه باغ مهربانی

باز هم من استاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار

باز هم يک انتظار

  

 

 

 

 رو به آسمون دراز کشید و به برنامه های آینده ش فکر کرد...به همه ی

 

آرزوهای قبلیش رسیده بود

 

او به آسمان رسیده بود...حتی به خیال خودش پرواز هم کرده بود...

 

اما هنوز تنهایی بزرگترین دردش بود

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 8 آبان1385
 

"جستجو"

 

- استاد می‌گوید:

از یک سو, می‌دانیم که جستجوی خدا مهم است. از سوی دیگر, زندگی فاصله‌ای میان ما و

 

او می‌آفریند.احساس می‌کنیم الوهیت, ما را نادیده می‌گیرد, یا گرفتار مشغولیت‌های روزمره

 

‌مان می‌شویم. این, احساس گناهی در ما پدید می‌آورد.

 

یا به خاطر خدا, زندگی را بیش از حد انکار می‌کنیم, و یا به خاطر زندگی, خدا را بیش از

 

 حد انکار می‌کنیم.

 

این تضاد ظاهری, صرفا خیال است .خدا در زندگی است و زندگی در خداست.

 

آدم فقط باید از این موضوع آگاه باشد, تا سرنوشت را بهتر بفهمد. اگر بتوانیم در هماهنگی

 

مقدس پیرامون‌مان در هر روز نفوذ کنیم, همواره در مسیر درست قرار خواهیم داشت, و

 

وظایف‌مان را به انجام خواهیم رساند.

 

 

   خدا را خواهی یافت...همین جاست...در کنار تو...      

 

 

و چنان بی تابم

 که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت

 بروم تا سر كوه...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:12  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 1 آبان1385

 

تنها لحظه است که در خاطره می ماند!

تمام بودن ما در همین لحظه هاست , لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن را به ما

نمی دهد و صورتمان سرخ و پهن می شود و از حال میرویم!

لحظه هایی که گریه به سراغمان می آید و قطره های اشک به ما و صورت گرد گرفتان می

 رسد!

و چه درخششی دارد چشمان بعد از باران!

تمام زندگی همین لحظه هاست!

لحظه هایی که می آموزیم بر پاهای لرزان خود اعتماد کنیم!

دست از دیوار بر داریم و فقط دست در دست کسی بگذاریم که دوستش داریم...

 

 

            من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست..آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش...                   

 

 

غـــــريبه !

    اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم!

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:44  توسط (دختر نقاش)  |