به دستان من نگاه كن كه دور دست ها را نشانت مي دهم ...
آنجا ، آن دورها ، پاي آن كوه .....
دختري بي تاب به اين سو و آن سو مي دود، گويي جنون به سراغش آمده و آتش افكارش
شعله كشيده !
گاهي بي محابا مي خندد ، گاهي مي ايستد و فرياد مي زند ، گويي چيزي گم كرده !
گاهي گريه سر مي هد اما ناگهان خنده ها و دويدن هايش از نو آغاز مي شوند.....
اما او مجنون نيست ....
آنچه او مي بيند و به دنبالش مي دود، پروانه اي زيباست كه دوري تو مانع از ديدن آن
مي شود !
بيهوده تقلا مكن !
هر چه چشمانت را تـنگ تر كني دورتر مي شوي!
براي ديدنش بايد به كوه و دشت بزني !
بايد پروانه را احساس كني، ديدن كافي نيست !

پ ن: دست و دلم می لرزد در لحظه های جدايی و انتظار، هر لحظه بر آنم تا به درودي
اين انتظار را پايان دهم، اما چه كنم كه درودم را بدرودي هست و لحظه هاي انتظار پي در
پي تكرار مي شوند، همچون غزلي در قلب عاشق..
دوشنبه 17 مهر1385
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش
دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه ميرفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي
متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً
احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي
درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه
شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك
شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر
كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به
ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما
سپاسگزاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان
بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر ديگری فرستادند تا
در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت
بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه
شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف
اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در
اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان
بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از
يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در
بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه
صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن
پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار
باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي
قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»