تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 سه شنبه 27 تیر1385

شبی در خواب دیدم مرا میخوانند!راهی شدم.به دربی رسیدم.

به آرامی به درب خانه کوبیدم.ندا امد درون آی.گفتم به چه روی؟گفتا برای آنچه نمیدانی!

هراسان پرسیدم:برای چو منی هم زمانی هست؟پاسخ رسید تا ابدیت.

تردیدی نبودخانه،خانه خداوندی بود،آرای اوست که ابدی و جاوید است.

پرسیدم بار الهی،چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟

پاسخ آمد:اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر میبرید ودوران پس از آن را در حسرت بازگشتن به کودکی میگذرانید.

اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی میکنید و سپس تمام دارایی خویش را صرف بازیابی سلامتی مینمایید.

اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش کرده اید،در حالی که نه حال را دارید نه آینده را.

اینکه شما طوری زندگی میکنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد غبار و فراموشی در بر میگیرد که گویی هرگز نبوده اید.

سکوت کردم،اندیشیدم،درب خانه چنین گشوده چه می طلبیدم؟بلی آموختن.

پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد:بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد،ولی برای التیام بخشیدن آن سالها وقت نیاز است.

بیاموزید که هرگز نمیتوانید کسی را مجبور به دوست داشتن  خود کنید،زیرا عشق و علاقه ی دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق شماست.

بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید،از آنجا که هر یک از شما به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت قرار میگیرید.

بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقص های شما آشنایند و لیکن شما را همانگونه که هستید دوست دارند.

بیاموزید که داشتن چیزهای زیبا و قیمتی به زندگی شما بها نمی دهد،بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.

بیاموزید که دیگران را در برابر خطاها و بی مهری هایی که نسبت به شما روا میدارند مورد بخشش قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت کنید.

بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند،اما برداشت آن  دو از آن هیچ گاه یکسان نخواهد بود.

بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید،آنگاه که مورد آمرزش وجدان خویش قرار گرفتد راضی و خشنود شوید.

بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد،بلکه آن کسی است که خواسته های کمتری دارد.

ای بنده من این را به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش میکنند و کردارهای تو را نسبت به خود از یاد میبرند،ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از یاد نخواهند برد......................

+ نوشته شده در  ساعت 2:10  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 24 تیر1385

روز مادر به همه مامانای مهربون و گل +مامان من+مامان گروه ۱-۷مبارک..............

روز مادر مبارک....

+ نوشته شده در  ساعت 23:17  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 24 تیر1385

میخوای با کلاس بشی!؟؟؟

اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!!

 در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:

..........................................................................................................................................
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش"

اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی"آخر هفته نمی توانم بگذرم

اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس "تصادف کردیم

اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"


اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم  گیر کرده"

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان "این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است "

اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "

اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی "شومینه زیادی داغ شد
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!!!"

…………………………………………………………………………………………………………………

اما  به نظر من بهتر که آدما خودشون رو همون جوری که هستن نشون بدن نه بدتر نه بهتر, اینطوری دردسرهایی هم که قراره درست بشه,یا نمیشه یا کمتر میشه...!

:اینم نتیجه اخلاقی

زاغي بطرف باغ ، به طاووس طعنه زد / كاين مرغ زشت روي ، چه خود خواه و خود نماست / اين خط و خال را نتوان گفت دلكش است / اين زيب و رنگ را نتوان گفت دلرباست / طاووس خنده كرد كه راي تو باطل است / هر گز نگفته است بد انديش ، حرف راست / مردم هميشه نقش خوش ما ستو ده اند / هر گز دليل را نتوان گفت ادعاست / بدگوئي تو اينهمه ، از فرط بد دلي است / از قلب پاك ، نيت آلوره بر نخاست /.........


نظر شما چیه؟؟!!!

میخوای باکلاس شی!!؟

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط (دختر نقاش)  | 
 سه شنبه 20 تیر1385

یک نردبان بلند تا آسمان,یک راه طولانی تا بینهایت.........

در رفتن است که قد میکشی.روزی باید دستت به خورشید برسد و تکه ای از آن را برداری.این سهم تو از زندگی است........

هرکس که یک گام بیشتر بردارد,یک قدم به بهشت نزدیکتر میشود.جاده خانهء آدمی است,رفتن وطنش..........

یادم نمی آید این حرفها را چه کسی به من زد.شاید آن آموزگاری که رو به بینهایت درس میگفت.همان که آسمان را مثل دستمال آبی رنگ در دستانش تکان میداد و همیشه به جایی دور اشاره میکرد.

راه افتادم تا ببینم آموزگار از چه حرف میزند و به کجا اشاره میکند,اما هزار سال است که میروم و آنجا هنوز هزار سال نوری از من فاصله دارد.

گاهی خسته میشوم.خسته و نا امید, خسته از ادامه و نا امید از رسیدن و آن وقت بیزار میشوم از هر چه رفتن و رد پاست اما همیشه همین وقتها اموزگار از راه میرسد,دستم را میگیرد و میگوید:بلند شو,جاده منتظر است.منتظر تو و صدای قدمهایت.اگر راه نیفتی جاده از بی کسی خواهد مرد.

از مهربانیش خجالت می کشم.از این همه نور و نوازش,بلند میشوم و راه می افتم وآموزگار است که میگوید:در مسیر باید بخشنده بود,این جاده پر از ایستگاه است,اما جز برای بخشیدن نباید ایستاد.همه جیزهایی که به دست می آوری باید دوباره از دست بدهی زیرا رفتن سبکی است.........

میروم و راهی تا بینهایت......

میروم و نردبانی تا خدا.این ماجرای زندگی است .ماجرای من و دانه و درخت.....

وماجرای من و قطره و رود........

 ماجرای همه چیز و همه کس.هر چه قدر که آمده باشی هنوز راه هست. آن گناهی که هرگز بخشیده نخواهد شد ماندن است.زیرا آدمی برای رفتن آمده است........

جاده خانه ء آدمی است ,رفتن وطنش..........

+ نوشته شده در  ساعت 3:18  توسط (دختر نقاش)  | 
 سه شنبه 20 تیر1385

 

سلااااااااااااام به همه دوستای خوب و مهربونم  تو این سیاره ..........

یه سلام مخصوص هم به متولدین ماه آفتاب!............. 

خوبین همه؟عاشقا چطورن؟امروز اوضاع رو به راه بود؟ یا .............

به هر حال امیدوارم توپ توپ باشید همیشه...............

این اولین نوشته تو وبلاگ دختر نقاش هست!..............

از یک سال پیش منتظر یه همچین روز ی بودم که بتونم یه وبی راه بندازم تا بتونم دوستانم رو دور هم جمع کنم...!(آخه کنکور داشتم و سرم به درس و کتاب گرم بود.......)

نظرات شما قطعا به من کمک میکنه ........منتظر تون هستم....!

+ نوشته شده در  ساعت 3:14  توسط (دختر نقاش)  |