سرما خورده بودم. با یک پاتیل سوپ وُ یک بغل جزوه و کتاب تبعید شده بودم برای درس خوندن و بالشتم که توی بغلم جا نمیشد و رد آبی خودکار که همه جاش رو پر کرده..
اصلآ نمیدونستم قراره پست وبلاگی ِ تولدم چطوری نوشته بشه و تنها کار مفیدم جواب دادن به تلفن بود وُ چرت زدن که از اثرات مسکن ها بود!
مامان و پدر زنگ میزنن تا خبری بگیرند از من و عاطفه ضمن اینکه آدرس نامه ای رو بهم میدن تا پیدا کنم بین خرت و پرت های توی کمد که برای من هست..
یعنی زندگی عاشقیت لازم میشه وقتی مامان در نامه توصیه کرده بود : "دخترم ، گذشت ، مهربانی و صمیمیتت رو نثار همه بکن ، حتی اونهایی که باعث آزار تو میشن "
خب من چند روز پیش بیست و دو ساله شدم و چند روز دیگه هم به سبب گذر روزها، دفترم چهار ساله خواهد شد :)
*مرسی به خاطر اینکه بد اخلاقی ها و اخمالوئی هام رو تحمل کردین.استرس هام رو به آرامش تبدیل کردین.حس های منفی م رو آروم آروم از وجودم کمک کردین تا بیرون بریزم.توصیه هایی برام نوشتید و من پرسه می زنم و بلند بلند فکر میکنم و سینه م سرشاره از آرزوهای کوچیک این روزها..
پنجشنبه 4 تیر1388
این روزها از هیچی اطمینان ندارم. نه از خودم و نه از برنامه هام ، که اونها خووب پیش میرن و عدم اطمینانم از اتفاقاتی هست که جلوی چشمم هر روز و شب می افته و من هیچ وقت منتظر رسیدن این روزها نبودم. ایمانم ندارم بهشون.
دقیقآ از شهریور هشتاد وُ پنج ، بنای سازت رو گذاشتی روی ناکوک بودن وُ انقدر لحظه هایی بودن که درد و نگرانی رو نشوندی روی شونه های کوه های زندگیمون وُ غمگینشون کردی و مضطرب.که از همه مهمتر نا مطمئنشون کردی از خودت!!
یعنی از فرط عصبانیت هر کاری می تونم بکنم! اگه امیدوار بودم با کتک آدم خواهی شد ، حتمآ مفصل می زدمت..می زدمت
اووووف
دوشنبه 1 تیر1388
هاه
نگران این بودم که بعد از انتخابات آدمهای این شهر دلسرد بشن و افسرده.
حالا بوی دیکتاتوری گرفته همه جا رو و ما هیچی ِ هیچی نمیخواییم.
فقط بگن جرم اونهایی که کشته شدن چی بوده؟ گناه اونهایی که آسیب جدی دیدن چی بوده؟ کی تشخیص داده جوونهای این شهر مستحق این مجازات هستن ؟
نمی دونم تو این شهر خراب شده چند نفر مثل من پای مانیتور از نگرانی جون به سر میشن و در واقع صدای سازشون که میگه شهر در امن و امان است گوش فلک رو پر کرده.
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ! حالا دیگه مچ بندهای سبزمون نه به خاطر اصلاحاته نه حمایت و نه هیچ تغییر کوفتیه دیگه ای .. امروز این مچ بند فقط برای اینکه دلگرم میشیم وقتی دست های هم رو نگاه میکنیم و میدونیم که تنها نیستیم..
پنجشنبه 21 خرداد1388
خب من یه تکونی باید میدادم به خودم که اینطوری دلسرد شدم وُ از هیچ چیزی تعجب نمی کردم وُ هیچ حرفی ، دقیقآ هیچ حرفیم نمیامد ُ دیگه لبخند نمی زدم توو صورت آدمهای خیابون ُ انقدر ضعیف بودم که چیزای خووب هم اشک منو در میاوردن که مامانم بگه این کیسه های اشک تو کجان و چطورین که اینهمه زود سرازیر میشن؟
یعنی دنبال اون تنوعه بودم یا در بهترین حالت میخواستم که برنامه هام رو منسجم تر کنم بخصوص وقتی می بینم توو ایران فرصت آزمون وُ خطا خیلی کم داریم یا بهتر بگم نداریم اون مهلت اجتماعی رو که باید داشته باشیم و نمیتونم شاخه به شاخه علاقه مندی هام رو عوض کنم چون فقط باعث میشه به عقب حرکت کنم..
فکر میکنم کتاب هام رو نصفه نیمه رها کردم.. نقاشی که مدتهاست نکشیدم .. استخر ررفتن رو تعطیل کردم .. تلفنی با هیچ کس حرف نمیزنم ..از نتیجه ی جامعه شناختی پروژه هام راضی نیستم و میخوام که تغییر بدم شرایط سازنده ی اون موضوع رو .. دورو بر خودم رو خلوت کردم از همه ی دوستان و همکلاسی ها و ...
حالا برنامه دارم با دقیق ترین جزئیات.. میخوام که بشم نفر اول زندگیم. می خوام که هیچ چیزی از قلمم نیفته. بدونم که هیچ کس جز خودم از پس تصمیمم بر نمیاد.
حالا برنامه هام انقدر خوبه که اون هدف بزرگه رو گذاشتم پیش روم و میخوام که برای رسیدن بهش تمام مرحله های کوچک رو خووب طی کنم.
*کاش میشد دو سال از عمرم رو بدم تا بتونم ده سال بعدم رو ببینم :)
دوشنبه 18 خرداد1388
فلاشر های روشن ، پوستر های تبلیغاتی ، شعار ، رقص ، هیاهو ، پرچم ، بوق و خنده های بلند و ...
انقدر گله به گله ی شهر ازدحامه که هر جا رو انتخاب کنیم برای وارد شدن به کاروان های تبلیغاتی ستاد ها دستمون بازه ..
دختر پسر هایی که تا کمر از شیشه ی ماشین ها بیرون اومده اند یا پیر مردی که پوستر پخش میکنه یا کل کل های "بگم ، بگم " که از یک طرف خیابون گفته می شد به طرف دیگه ی خیابون..
من فقط رفته بودم مهمانی تجریش که اینطوری از ساعت 11.30 تا 3 (شب)گیر افتادم توو ولی عصر و پارک وی و هر چی شوخی وُ جدی خندیدیم که به جان خودم بابام راهم نمی ده توو خونه اگه نذارین من رد بشم وُ چرا حالا راهو بستین با ماشیناتون وُ اینا نشد و نذاشتن جماعت من عبور کنم از وسط هیاهوشون و اینطوری شد که من جریمه و تنبیه شدم و دو روزه ماشین ندارم الان :))
واقعآ تو ایران نمی شه هیچ چیزی رو پیش بینی کرد!!

جمعه 15 خرداد1388
"نمایش مادرمانده "
کاری از نیما دهقان و حمید رضا آذرنگ
تالار چهارسو -- زمان اجرا : ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۲۰ خرداد ۱۳۸۸ –ساعت ۱۸:۰۰
داستان :
فرزندان در مواجهه با مرگ مادر و بجا ماندن ارثیه ای نسبتا قابل توجه هستن که در این بین شاهد برخوردها و افشا رازهایی از اعضای خانواده هستیم.البته سی دقیقه ی آخر نمایش کاملآ بر خلاف تصور تماشاگر پیش می ره و این بچه ها هستن که ... :ی
نمایشه خوبی بود بخصوص این که فرشاد فزونی کار موسیقی ش رو اجرا می کرد و کسانی که چند تایی از کارهای موسیقی فرشاد رو شنیده باشن توو نمایش ها ، می دونن فضای تاثیر گذاری رو می تونه برای تماشاچی مهیا کنه.

پنجشنبه 14 خرداد1388
دوروبرم که پره از آدم ِ ؛ خانواده ، دوستان ، هم کلاسی ها ..
همشون خوبن.خیلی خوب.انقدری که دوستشون دارم و بدون اونا نمی تونم زندگی کنم.
اما این دلیل نمیشه من توقع م رو کم کنم. هوم؟
آدم های جدیدی که نه مداومآ باشن که رفتارشون زیر ذره بین باشه و نه انقدر زمان بودنشون کم باشه که احساس غریبگی کنم توو دنیا.
یه ارتباط فکری...
یکی که بتونه این سکوت های منو بشنوه...
یکی که بتونه توو سکون هام من رو هُل بده...
یکی که بتونه بفهمه چی رو میخوام یا چطوری می خوام...
می دونم توقع زیادیه واین تصور من گویا فراتر از جسمه و تبدیل به رووح شده کمی اما واقعن من یه چیزی شبیه اینو کم آوردم توو زندگیم.
مهم نیست زن باشه یا مرد ، پیر یا جون ، دوست یا غریبه ، فقط برای تماشای دنیا با من هم پنجره باشه...
اینا همشون حاصل کلی روزِ پر بغض بود ِ وُ فعالیت های تنهایی وُ غروب های دلتنگ وُ پروژه های آخر ترم وُ اینا ..
سه شنبه 12 خرداد1388
چه خاک گرفته این جا رو ...
چهارشنبه 6 خرداد1388
فرقی نکرد ، تازه شدم مثل اولش !
در جا زدنی..
شنبه 26 اردیبهشت1388
یعنی دلم میخواد صورت مدیر گروهم رو با رنده ریزریز کنم ، که با اون وضع چیدمان واحدهای درسی ِ این ترم * ، هر روزم شده یا یک کلاس میان ِ روز که کل روز آدم رو از بین می بره یا کلاس های پرت و پلای ساعتی که نمیشه حتی از یک ساعت خالیه بین کلاسها استفاده کرد چون تایم دُرستی رو خالی نکرده و دانشجو ها کمتر از یک ساعتشون آزاده و یا بی برو برگرد اگر خارج بشن از دانشگاه دیگه برای کلاس بعدی بر نمیگردن به خاطر عوامل جاذبه ی اونجا..
بسکه روزهام کِش دارشدن ُ کسل وُ خاکستری وُ تنها ..
سه شنبه 22 اردیبهشت1388
دندون شماره ی پنج م درد می کنه..
احمق!