سال ها بعد که پیر میشیم و کتابامون رو میزاریم جلومون و به تاریخ هاشون نگاه میکنیم یادمون می افته که چقدر بدن درد گرفتیم تو این راهروهای نمایشگاه و چقدر تنمون کوفته شد و چقدر با آدمهای زیادی آشنا شدیم و خلاصه که دیگه الان چقدر میگذره از اون روزها و ما هم هر دوره چه افکاری داشتیم و چی میخوندیم و ُ با کی میخوندیم وُ هِی روزگار...
سلام آقای عکاس باشی.
شنبه 21 اردیبهشت1387
اصولآ اجرای همه ی تصمیم های کبری و مهم رو از شنبه عملی می کنیم و الان هم یکی از اون شنبه هاست که تو هر،حرفش یک عالمه کبری نشسته و معلوم نیست تا کدوم آخر هفته ای این پروسه ادامه داره...
در همین راستا خواستم بگم من هنوز وعده های شنبه رو به خودم میدم!
پ ن:
اومدم بنویسم تا یادم نره از پنجشنبه من موندم و کلی خاطره ی خوشمزه و کتابهایی که بوی ه نویی میدن
با یه بدن درد که هنوز ادامه داره و دو تا عکس یادگاری.
سه شنبه 17 اردیبهشت1387
دیشب میخواستم بیام بگم
مامان و پدر برنامه ی سفر داشتند و من و عاطفه اون وسط کلی ژانگولر!شدیم
و برای ساعت های خالی مون برنامه ی درکه و مهمونی و ... اینا ریختیم و لیست آذوقه های جدید
رو یادداشت کردیم تا از خجالت خوراکی هایی که تست نشدن بیرون بیاییم دوتاییمون ،
بعد سر ِ شبی بحثشون شد و بوش میومد که سفر هم کنسل میشه تا اطلاع ثانوی!
ما هم نشستیم ببینیم با این همه برنامه ی دَدَری که ریختیم و قرار هایی که گذاشتیم
و گیر و گرفتاری هایی که درست کردیم برای خودمون تا صبح اتفاقی می افته و میرن سفر آیا..
صبح هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و ما هم عجالتآ اولین برنامه ی عاطفه رو انجام دادیم تا
ببینیم اتفاق خاص ِ دیگه ای میفته یا نه !
بعد حالا چرا همون دیشب حرفام رو نزدم تا الان خبر سرد بنویسم این بود که بلاگفا ترافیک داشت و خیلی هم خر است .
یکشنبه 15 اردیبهشت1387
این بکگرانده لعنتی ِ ذهن ه من زیاد تکرار میشه..
زمینه ی خاکستری ِ خیلی بزرگ،با مردی که تکه های صورتش نامرتب و خونین و یه جورایی
هم پازل مانند هست وُ به هم خوب نچسبیده که رد ِ خون خشک شده روی تکه تکه های
صورتش جا خشک کرده و فقط به من نگاه میکنه!
گاهی هم تمام اون قرمزی ها محو میشن و وسعت زمین سفید میشه،صورت ش اندازه ی
بادکنک ِ سفید ِ زشت که مدام هم پر باد تر میشه و خودش رو نزدیک م میاره که همون
موقع هاست که بیدار میشم از خفگی.
این فقط عادت نحس من است یا بقیه هم در ورطه های این چنینی می افتند !؟
پ ن:
خانم ب میگه مالیخولیایی م عود کرده !
شنبه 14 اردیبهشت1387
زنده باد داستان کوتاه ..
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
با ما
به از این باش
که با خلق جهانی!
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
یادم می آید دقیقآ منظورش از اینکه بعضی چیزها را هم برای خودم نگه دارم چه بود!
میخواهم کسی را مقصر بدانم ؛ همه ی شکنندگی و بغض هایم را گناه او بدانم..
پ ن:
سلام زاینده رود !
دوشنبه 9 اردیبهشت1387
این یک گفت و گوی فوق العاده خصوصی است و تحت هیچ شرایطی نباید لو برود.البته زمان خاصی ندارد ، ولی چون در شرایط خاصی مجبور به این گفت و گو می شوم ، خیلی ها باور میکنند."خیلی ها" دو نفر هستند ، من و یک نفر دیگر.شاید کُلش فقط یک رَوش باشد ، نمیدانم ، در هر حال هر چه هست چیزی است که من بلدم با آن حرف بزنم. از نظر خودم ، هفت دَهُم ِ درصد از زبانم را مدیونش هستم.
معمولآ سر ظرف شستن پیش می آید.سر جارو کشیدن ، سر ِ چیزهای جزئی ولی کش پیدا میکند. آنقدر کش پیدا میکند تا برسد به چیزهای کلی.
آن هم از آن چیزهای کلی ای که جفت مان متنفریم ، از آن چیزهایی که یکدفعه به خودت میایی میبینی داری از برعکسش دفاع میکنی.
پ ن:
سلام آقای ها کردن/ صفحه ی ۵۴ ...
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
خب گرچه روزهای اردی بهشت دلپذیرن و کلی تند تند میگذرن
و ُخوراکی های خوشمزه ش هم آدم رو گول میزنن(سلام جودی!)، اما این وسط یه چیزی گم شده و همش هم باعث میشه آدم بشینه و بهانه جویی کنه و بغض کنه و بعدم هم هیچکی ندونه چرا هم خود ِ آدم !
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
خب من الان اعتراف میکنم خانم همیشه ؛
من هم !
شنبه 31 فروردین1387
6 ، عدد بد قیافه ای است !
من را وادار میکند از خواب بیدار شوم ؛ صبح های دانشکده را می گویم ..