خش خشِ جاروی ِ آقاهه پایین ِ پنجره ی اتاق با صدای سووتش که می ریزه توو گوشم..
جواب: ص ب ر ..
پنجشنبه 21 اردیبهشت1391
... اما فعلن
از برکت این آفتابِ اُریب
که هوای استخوان هایم را دارد
حالم خوب است وُ قرار نیست به این راحتی
غیبم برند.
همین که لازم نباشد
چیزی را به کسی ثابت کنم
و کار امروزم را می توانم راحت
به فردا بیافکنم
خودش نعمتی است...*
*عباس صفاری
یکشنبه 17 اردیبهشت1391
اوقاتم گُه مرغی که می شود
ناگهان غیبم می زند
مثل کسی که برود سر کوچه
سیگار بخرد
و باز نگردد... *
*عباس صفاری
جمعه 15 اردیبهشت1391
قسم مامان شده م..می گوید به جانِ عادی!!
سه شنبه 12 اردیبهشت1391
سر ظهر که فهمیدم،حال یه آدم مجبور ِ ناچار رو پیدا کرده بودم که هِی الان باید چی کار کنم!بعد از 10 دقیقه ای پیاده روی تا نزدیک خانوم"میم" فهمیدم چیزی به اسم کارت تلفن هم پیدا می شه! یک دونه ش رو ابتیاع کردم و خانوم"میم"رو وسط لابی ِ سونوگرافی پیدا کردم و هی پله ها رو بالا و پایین رفتیم و تمام مدت فک می کردم چه طوری به آقای "ر"باید بگم پاشو بیا کارت دارم..آقای"ر"از آن دست آدمهای بد قوله که از سال هشتاد و چار امروز و فردا کرد بنام زدن خط رو و ما هم گفتیم ... لقش و پیگیری نکرده و بعدتر ها که آقای "ر"با خانوم"ب" توو دوره های دوستانه ی ما آشنا شد و ازدواج کرد و حالا که طلاق گرفته از خانوم"ب" و قبل ترش که با دعوت و منت کشی که بیا عضو مارکتینگ ما بشو و بعدتر هاش که شکست خورد و کلن توو زندگی ِ این آدم انگار یک عادله ی پررنگ وجود داشته باشد که ناکامی هاش رو گردنش بیندازد.حالا اینکه خانم "ب"دوست من بوده و ازدواج و طلاقش ربطی به من ندارد و مارکتینگ کوفتی تو که احمد شریکت بوده و باز ربطی به من ندارد و و تایلند رفتن و آشغال چینی فروختنت باز هم ربطی به من ندارد و اجاره ی مغازه ی تو به آشغالهای توش مربوطه و تو همه ی اینها رو به من فلش می زنی و الخ...
راه های آچمز کردنش رو مرور می کنم.سروتهش می رسد به خودم که بی تفاوتی م بیشتر باشد.اس مس سلام و احوالپرسی ِ مختصر و کارت ملیتو بردار بیار رو با تاخیر دور روزه که فردا صبح دم امور مشترکین رشید میبینمت و چشم جواب داده..
و فک می کنم چه بی سروصدا!این آدم جدید که بهش تبدیل شده رو باید ببینم.
یکشنبه 10 اردیبهشت1391
به این همه غیبتُ توجیه ت که رنگ بپاشم می شوی چیزی شبیه همان پروانه ی دم صبح که روی درِ اتاق با نگاه مکش مرگِ من زل زده بودی به صورتم..

*حسین پناهی
جمعه 8 اردیبهشت1391
همه ش از ساعت 3 شروع می شود.زود می رم که با شلوغی ِ ایروبیکی ها سرسام نگیرم!بندهای کتونی مشکی رو سفت می کنم،بیست دقیقه ای روی دوچرخه و بعدش ال اپتیکال می دوم و قلپ قلپ آب می خورم!وزنه های آهنی رو تنظیم می کنم و دستهام رو تویِ هوا می چرخانم در امتداد حرکت دستگاه 3 تا 20 یا 30 تا که بسته به احوال همان روزم دارد می زنم!یکی در میون ورزش بازوها و پاها رو انجام می دم.عضلاتم دوست شدند با ورزش و درد نمی کند. فرم گرفتن عضلاتم رو تماشا کنم و هی لبخند تحویل خودم می دهم،به جای خالی تو بینشان و مسخره بازیهات.این وسط با لیلا _منشی باشگاه_ و مائده_یکی از سهامدارها_ به همه چیز می خندیم.رنگ موی دخترها،رنگ تنشان،مارک تغلبی آدیداس روی تاپ شان،دویدن روی تردمیلشان_که جز کسل آور ترین هاست_بعد که خستگی به در کردم هوس الویه می زند به سرم.نازی و سیما_مربی های باشگاه_ غرغر می کنند بهم که بعد ورزش باید آب بخوری فقط و من که می خندم آخه احمق جون باید ازین الویه ها لقمه لقمه دهانش بگذارم تا این همه اردی بهشتم ماندگار بشود و بعد هی بخندیم به لقمه های کله گربه ای من!
سه شنبه 5 اردیبهشت1391
نمی دانی چقدر دلواپس تو هستم،
مبادا دریا ، زده ات کند..
*حافظ
یکشنبه 3 اردیبهشت1391
نیم ساعت قبل از رسیدن دخترها:
از تنهایی ها حرف می زنیم که دنیا رو کشف می کنه باهاش..
می گم ولی بعضی خل خلیا پایه می خواد.که بیشتر ارزش خل خلی داشته باشه:)
پ ن:
عکس،نیم ساعت بعد از رسیدن دخترها :ی

جمعه 1 اردیبهشت1391
توو این خیابون رشید که هی سر و تهش رو گز می کنم و تصمیمای مهمم رو تو نیم ساعت پیاده روی های شلوغش می گیرم چیزایه هیجان انگیز ِ زیادی وجود داره.می بینم گل فروشی ِ خوبی هست با گلای زیبا و دلپذیر و عَمویی که خیلی خووب کارِ تزئینشونو بلده،باشگاه دوست داشتنی م که ابتدای خیابونه.بزرگ و پر از صداهای انرژی دهنده س و تووش پره از آدمهای غریبه ای که هیچ وقت دوست نداشتم رفیقشون بشم اما دلم براشون تنگ می شه،میوه فروشی،سوپری و فست فود هم که تعدادش از دستم در رفته که کیفیت همشون هم خووبه و دارن شهرت پیدا می کن،بستنی فروشی که همیشه این اسکوپیایه شکلات تلخش آدما استپ می کنه تا نونیش رو بگیری و تا ته خیابون لیس بزنی،خشک شویی که بغل مزون ِ و هیچ کدومو تا حالا امتحان نکردم،یکی رو به خاطر بوی تند بخارش و اون یکی رو واسه مدلای احمقش،آرایشگاهای زنونه هم تقریبآ توو هر ساختمون 2-3 تا هست و بنفشه و گل سرخ وُ اینا که شنیدید دیگه دوستم شده_:دی_ اما توو همه ی اینا یه چیزی کمه،گُمه و می لنگه..
یه کتاب فروشی شلوغ ِ به هم ریخته هست،نیست.ازونایی که وسطش یه قفسه می زارن تا ادمای لیلی پوتی ای مثه من مجبور شن روو نوک پا وایسن تا خنزرپنزراشو دید بزنن.ازونا که ته مغازه ش یه قفسه س که توش پره سلکشن موزیک و فیلمه.ازونا که توش کاغذ کاهی وُ خودکارای رنگی م می فروشن.ازونا که یه قفسه ش مال بچه هاس.ازونا که مشتریاش می تونن بگن هی، فلان موزیکو داری بزاری تا اینجاییم؟.ازونا که می تونی دست آدم یواشکیا رو بگیری ببری پشت پیشخون ِ بلند و هی پچ پچ کنید و نوشیدنی گرم بخورید.ازون به هم ریخته ها که توو شلوغیش میشه گم شد،شل شد،وا رفت،لبخند زد،بی بهونه تووش این پا وُ اون پا کرد..
سه شنبه 29 فروردین1391
بعضی شبها درد دارند..دل آدم رو دچار تعجب می کند.آدم رو کمی فکری می کند،بعدترش کمی قلقکت می دهد برای بیشتر دانستن و دست آخر اندوهگین می شوی.کنجکاوی نکرده محرم رازها می شوی بعدِ تلخی ِ شنیدن اعتراف.اصلن قادر می شوی،جسور می شوی.مثل اینست که تصورت رو از رومن رولان به فهمیه رحیمی تغییر بدهند.همونقدر احوال آدم رو به طور مضحکانه ای عوض می کند.دوست نداری بیشتر بدانی که اندوه شبانه ت کمتر باشد.که مجبور نشوی پشت پنجره ی اتاق دقیقه ها رو ببلعی تا آفتاب بزند.تا آفتاب بزند که لبخندهای شبانه ت رو اندوهت آب کرده و کِی دوباره بشود قدرت دوباره ساختنش رو پیدا کنی..
آخ خ خ،بعضی شبها درد دارند..