تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 یکشنبه 22 اردیبهشت1387
 

سال ها بعد که پیر میشیم و کتابامون رو میزاریم جلومون و به تاریخ هاشون نگاه میکنیم یادمون می افته که چقدر بدن درد گرفتیم تو این راهروهای نمایشگاه و چقدر تنمون کوفته شد و چقدر با آدمهای زیادی آشنا شدیم و خلاصه که دیگه الان چقدر میگذره از اون روزها و ما هم هر دوره چه افکاری داشتیم و چی میخوندیم و ُ با کی میخوندیم وُ هِی روزگار...

 

سلام آقای عکاس باشی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:28  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 21 اردیبهشت1387
 

اصولآ اجرای همه ی تصمیم های کبری و مهم رو از شنبه عملی می کنیم و الان هم یکی از اون شنبه هاست که تو هر،حرفش یک عالمه کبری نشسته و معلوم نیست تا کدوم آخر هفته ای این پروسه ادامه داره...

در همین راستا خواستم بگم من هنوز وعده های شنبه رو به خودم میدم!

 

 

پ ن:

اومدم بنویسم تا یادم نره از پنجشنبه من موندم و کلی خاطره ی خوشمزه و کتابهایی که بوی ه نویی میدن

با یه بدن درد که هنوز ادامه داره و دو تا عکس یادگاری.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:26  توسط (دختر نقاش)  | 
 سه شنبه 17 اردیبهشت1387
 

دیشب میخواستم بیام بگم

مامان و پدر برنامه ی سفر داشتند و من و عاطفه اون وسط کلی ژانگولر!شدیم

و برای ساعت های خالی مون برنامه ی درکه و مهمونی و ... اینا ریختیم و لیست آذوقه های جدید

رو یادداشت کردیم تا از خجالت خوراکی هایی که تست نشدن بیرون بیاییم دوتاییمون ،

بعد سر ِ شبی بحثشون شد و بوش میومد که سفر هم کنسل میشه تا اطلاع ثانوی!

ما هم نشستیم ببینیم با این همه برنامه ی دَدَری که ریختیم و قرار هایی که گذاشتیم

و گیر و گرفتاری هایی که درست کردیم برای خودمون تا صبح اتفاقی می افته و میرن سفر آیا..

صبح هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و ما هم عجالتآ اولین برنامه ی عاطفه رو انجام دادیم تا

ببینیم اتفاق خاص ِ دیگه ای میفته یا نه !

 

بعد حالا چرا همون دیشب حرفام رو نزدم تا الان خبر سرد بنویسم این بود که بلاگفا ترافیک داشت و خیلی هم خر است .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:10  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 15 اردیبهشت1387
 

این بکگرانده لعنتی ِ ذهن ه من زیاد تکرار میشه..

 زمینه ی خاکستری ِ خیلی بزرگ،با مردی که تکه های صورتش نامرتب و خونین و یه جورایی

 هم پازل مانند هست وُ به هم خوب نچسبیده که رد ِ خون خشک شده روی تکه تکه های

صورتش جا خشک کرده و فقط به من نگاه میکنه!

گاهی هم تمام اون قرمزی ها محو میشن و وسعت زمین سفید میشه،صورت ش اندازه ی

بادکنک ِ سفید ِ زشت که مدام هم پر باد تر میشه و خودش رو نزدیک م میاره که همون

 موقع هاست که بیدار میشم از خفگی.

 

این فقط عادت نحس من است یا بقیه هم در ورطه های این چنینی می افتند !؟

 

پ ن:

خانم ب میگه مالیخولیایی م عود کرده !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:10  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 14 اردیبهشت1387
 

زنده باد داستان کوتاه ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:18  توسط (دختر نقاش)  | 
 چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
 

با ما

به از این باش

که با خلق جهانی!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:4  توسط (دختر نقاش) 
 چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
 

 یادم می آید دقیقآ منظورش از اینکه بعضی چیزها را هم برای خودم نگه دارم چه بود!

میخواهم کسی را مقصر بدانم ؛ همه ی شکنندگی و بغض هایم را گناه او بدانم..

 

 

 

پ ن:

سلام زاینده رود !

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:15  توسط (دختر نقاش)  | 
 دوشنبه 9 اردیبهشت1387
 

این یک گفت و گوی فوق العاده خصوصی است و تحت هیچ شرایطی نباید لو برود.البته زمان خاصی ندارد ، ولی چون در شرایط خاصی مجبور به این گفت و گو می شوم ، خیلی ها باور میکنند."خیلی ها" دو نفر هستند ، من و یک نفر دیگر.شاید کُلش فقط یک رَوش باشد ، نمیدانم ، در هر حال هر چه هست چیزی است که من بلدم با آن حرف بزنم. از نظر خودم ، هفت دَهُم ِ درصد از زبانم را مدیونش هستم.

معمولآ سر ظرف شستن پیش می آید.سر جارو کشیدن ، سر ِ چیزهای جزئی ولی کش پیدا میکند. آنقدر کش پیدا میکند تا برسد به چیزهای کلی.

آن هم از آن چیزهای کلی ای که جفت مان متنفریم ، از آن چیزهایی که یکدفعه به خودت میایی میبینی داری از برعکسش دفاع میکنی.

 

پ ن:

سلام آقای ها کردن/ صفحه ی ۵۴ ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:57  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 8 اردیبهشت1387
 

خب گرچه روزهای اردی بهشت دلپذیرن و کلی تند تند میگذرن

و ُخوراکی های خوشمزه ش هم آدم رو گول میزنن(سلام جودی!)، اما این وسط یه چیزی گم شده و همش هم باعث میشه آدم بشینه و بهانه جویی کنه و بغض کنه و بعدم هم هیچکی ندونه چرا هم خود ِ آدم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:52  توسط (دختر نقاش)  | 
 یکشنبه 8 اردیبهشت1387
 

خب من الان اعتراف میکنم خانم همیشه ؛

من هم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:8  توسط (دختر نقاش)  | 
 شنبه 31 فروردین1387
 

6 ، عدد بد قیافه ای است !

من را وادار میکند از خواب بیدار شوم ؛ صبح های دانشکده را می گویم ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:37  توسط (دختر نقاش)  |